Just in DREAMs
Just in DREAMs
۹
ـــا/تـــ
حدودا سه روزی میشد که خوابشو ندیده بودم.انگار حتی یک نفر اون بالا هم میخواست تنها وقتایی که میتونم ببینمش رو ازم بگیره.امروز هوا زیادی سرد بود.هواشناسی پیش بینی برف یا بارون رو کرده بود.امیدوارم حداقل بارون یا برف بیاد.توی اتاقم بودم.
روی تختم دراز کشیده بودم و پاهام روی شوفاژ بودن.یه کتاب دستم بود.کتابی که هر صفحه اش بیشتر از سه جمله نداشت اما هر جمله اندازه چندین برگه معنی دار بودن که هر چقدر بهش فکر میکردی،معنی هاش بیشتر میشدن.بار اولی نبود که این کتاب رو میخوندم
حتی جمله هاییش که بی اندازه درک میکردم رو هایلایت کرده بودم.
صدایی اومد.چیزی مثل تاختن اسب روی پشت بوم که صدایش از دریچه کولر می امد.عجیب بود.چیزی لای صفحه باز کتاب گذاشتم و به صورت بسته روی تخت انداختم.
چشمم به پنجره خورد.بارون میومد.قطرات با شتاب به شیشه برخورد میکردن.جوری که انگار سردشون بود و میخواستن بیان تو اما با برخورد به پنجره منفجر میشدن و روی سطح جایی میریختن.خیلی وقت بود دلم همچین بارونی میخواست.شلوارکم رو با یه شلوار گرم تعویض کردم و سویشرت طوسی رنگم رو پوشیدم.از اتاق با ذوق بیرون رفتم و مقصد رو پشت بوم تنظیم کردم.
به در خونه رسیدم...
ـــکوکـــ
هوای قشنگی بود.اینجا نسبت به کره بارش کمتری داشت اما کره برف میومد و اینجا بارون.در پنجره رو باز کردم و نفس کشیدم.بارون داشت آلودگی هوا رو از روی جو پاک میکرد.این بارون اسیدی بود.اگه تا فردا همینطور بارون بیاد اونوقت دیگه بارون اسیدی نیست بلکه اب تمیزیه.تصمیم گرفتم برم بالای پشت بوم این ساختمان.کسی نبود پس صورتم رو نپوشاندم.یه کاپشن پوشیدم و با پوشیدن بوت هام رفتم روی بام...
ـــا/تـــ
تا به در خونه رسیدم صدای مامانم اومد
M:کجا؟
+روی پشت بوم
M:نه.نمیشه.بارون کثیفیه.فردا هم بارش داریم فردا برو
+مامان بزار برم
M:نه
۹
ـــا/تـــ
حدودا سه روزی میشد که خوابشو ندیده بودم.انگار حتی یک نفر اون بالا هم میخواست تنها وقتایی که میتونم ببینمش رو ازم بگیره.امروز هوا زیادی سرد بود.هواشناسی پیش بینی برف یا بارون رو کرده بود.امیدوارم حداقل بارون یا برف بیاد.توی اتاقم بودم.
روی تختم دراز کشیده بودم و پاهام روی شوفاژ بودن.یه کتاب دستم بود.کتابی که هر صفحه اش بیشتر از سه جمله نداشت اما هر جمله اندازه چندین برگه معنی دار بودن که هر چقدر بهش فکر میکردی،معنی هاش بیشتر میشدن.بار اولی نبود که این کتاب رو میخوندم
حتی جمله هاییش که بی اندازه درک میکردم رو هایلایت کرده بودم.
صدایی اومد.چیزی مثل تاختن اسب روی پشت بوم که صدایش از دریچه کولر می امد.عجیب بود.چیزی لای صفحه باز کتاب گذاشتم و به صورت بسته روی تخت انداختم.
چشمم به پنجره خورد.بارون میومد.قطرات با شتاب به شیشه برخورد میکردن.جوری که انگار سردشون بود و میخواستن بیان تو اما با برخورد به پنجره منفجر میشدن و روی سطح جایی میریختن.خیلی وقت بود دلم همچین بارونی میخواست.شلوارکم رو با یه شلوار گرم تعویض کردم و سویشرت طوسی رنگم رو پوشیدم.از اتاق با ذوق بیرون رفتم و مقصد رو پشت بوم تنظیم کردم.
به در خونه رسیدم...
ـــکوکـــ
هوای قشنگی بود.اینجا نسبت به کره بارش کمتری داشت اما کره برف میومد و اینجا بارون.در پنجره رو باز کردم و نفس کشیدم.بارون داشت آلودگی هوا رو از روی جو پاک میکرد.این بارون اسیدی بود.اگه تا فردا همینطور بارون بیاد اونوقت دیگه بارون اسیدی نیست بلکه اب تمیزیه.تصمیم گرفتم برم بالای پشت بوم این ساختمان.کسی نبود پس صورتم رو نپوشاندم.یه کاپشن پوشیدم و با پوشیدن بوت هام رفتم روی بام...
ـــا/تـــ
تا به در خونه رسیدم صدای مامانم اومد
M:کجا؟
+روی پشت بوم
M:نه.نمیشه.بارون کثیفیه.فردا هم بارش داریم فردا برو
+مامان بزار برم
M:نه
- ۴۹۲
- ۱۰ بهمن ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط