{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پارت²

پارت²
که یهو پاهاش به درختا گیر کرد و میدونست که اگه عجله نکنه گرگینه اونو میخوره پس بیخیال شد و محکم پاهاشو فشار داد که آزاد شد و به راهش ادامه داد البته یه مشکل خیلی بزرگ پیش اومد ، ات نمیدونست کجار بره فقط بدو بدو میکرد در حالی که خون از پاهاش می‌ریخت و گرگینه با بوی خون میومد دنبال ات ، ات یهو خورد به یکی و با التماس لب زد

ات: آقا لطفاً نجاتم بدین

گرگینه: ا..ا..ارباب..ش..ش..شما کی اومدین

.....: باید بهت جواب پس بدم ؟

گرگینه:ن..نه

اون فرد به گرگینه نزدیک شد و با یه حرکت گرگینه رو کشت

.....: خیلی احمق بود...تو دیگه کی هستی ؟

ات: اومم خب من اتم خوشبختم

تهیونگ: همچنین منم تهیونگم ..ببینم یه انسانی ؟

ات: اوهوم مگه تو انسان نیستی؟

تهیونگ: اولن باهام غیر رسمی حرف نزن دومن نخیر انسان نیستم

ات دوباره ترسید و با لکنت لب زد

ات: پ..پس چی هستی؟

تهیونگ با یه پوزخند دردناک و عمیق یه نگاه به ات کرد

تهیونگ: دفعه بعدی مواظب باش ممکنه تیکه تیکه بشی

و رفت ، اتو با کلی سوال ترک کرد اما ات خیلی کرم داشت رفت دنبالش که رسید به یه عمارت ، اون عمارت خیلی ترسناک و مرموز به نظر میومد ولی همه جای عمارت پر شده بود از گلای قرمز ، انقدر گالای قرمز اونجا بود که به زور میشد فهمید عمارت چه شکلیه ، ات رفت تو عمارت که تهیونگ از پشت سرش با صدای آروم اما عصبی و محکم لب زد

تهیونگ: اومم فکر کنم دوباره راهتو گم کردی

ات: م..من

تهیونگ: عااا البته دیگه مهم نیس همینجا میمیری...الکس

اکلس: بله ؟

تهیونگ: اینو ببر بکش

الکس: ولی ارباب شما خونشو امتحان نکردین

تهیونگ: اومم درست میگی الکس

تهیونگ یکمی از خون ات خورد که ات بیهوش شد و تهیونگ چشماش گرد شد

تهیونگ: ا..این خونه یه آدمه عادی نیس

الکس: منظورتون چیه ارباب؟

تهیونگ: گرگینه....خون آشام...پری دریایی....پری..جادوگرا و خیلی چیزایی دیگه رو میتونم توی این خون حس کنم

الکس: ی..یعنی..

تهیونگ: اون جاودانس

الکس: ولی هر ۹۰۰۰ سال یه بار ممکنه یه جاودانه بیاد

تهیونگ: احمق یادت نیس بابای من دیروز مرده

الکس: یادمه ارباب اما چه ربطی داره؟

تهیونگ: بابای من ۹۰۰۰ سالش بود مرد

تهیونگ توی شک بود که یهو......












































بیا پایین تر













































































خماریییییییی 😝
دیدگاه ها (۲۲)

پارت³که یهو ات با وحشت بیدار شد و به تهیونگ با ترس نگا میکرد...

پارت ⁴که یهو تهیونگ اومد پیششونتهیونگ: مامانم یه مهمونی آماد...

سلاممممم کیوتاچطورید؟؟خوبید؟؟؟چه خبر؟؟؟؟الان کامنت و پیاماتو...

پارت¹ویو اتهوفف امروز مجبور شدم برای یه آزمایش کوفتی برم جنگ...

پارت⁸که یهو مادر تهیونگ با نگرانیه شدیدی که توی صورتش بود لب...

پارت⁷ات میخواست که تهیونگو بغل کنه که یهو جیمین به تهیونگ زن...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط