{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

قرارداد سیاه 💍🖤

قرارداد سیاه 💍🖤
Part 15


---


صبح روز بعد...

باران آرامی می‌بارید.

یونا کنار پنجره ایستاده بود و به قطره‌های باران نگاه می‌کرد.

ناگهان صدای تهیونگ را شنید.

ـ آماده شو.

ـ برای چی؟

ـ می‌خوایم بیرون بریم.

ـ کجا؟

تهیونگ لبخند خیلی کمرنگی زد.

ـ سورپرایزه.


---

نیم ساعت بعد...

ماشین مشکی تهیونگ در جاده‌ای خلوت حرکت می‌کرد.

یونا از شیشه بیرون را نگاه می‌کرد.

ـ اینجا خیلی قشنگه...

ـ آره.

ـ قبلاً اومدی؟

ـ وقتی ذهنم شلوغ می‌شد.


---

چند دقیقه بعد به کنار یک دریاچه رسیدند.

هوا خنک بود.

صدای باد و آب...

همه‌جا را آرام کرده بود.

یونا لبخند زد.

ـ ممنون...

ـ برای چی؟

ـ اینکه منو آوردی اینجا.

تهیونگ چیزی نگفت.

فقط نگاهش روی لبخند یونا ماند.

همان لحظه...

باد شدیدی وزید.

یونا تعادلش را از دست داد.

تهیونگ بی‌اختیار دستش را گرفت.

چند ثانیه...

هیچ‌کدام حرفی نزدند.

فقط نگاهشان در هم گره خورده بود
نگاهی که انگار در ان هزار تا حرف وجود داش.

لحظه‌ای بعد هر دو با کمی دستپاچگی از هم فاصله گرفتند.

یونا گونه‌هایش داغ شده بود.

ـ ممنون...

تهیونگ آرام دستش را در جیب کت گذاشت.

ـ مراقب باش.


---

در راه برگشت...

یونا به شیشه تکیه داد و آرام خوابش برد.

چند تار مو روی صورتش افتاده بود.

تهیونگ برای چند ثانیه به او نگاه کرد.

بعد خیلی آرام...

موهایش را کنار زد تا مزاحم خوابش نباشد.

دوباره دستش را عقب کشید.

انگار از کار خودش غافلگیر شده بود.

لبخند محوی روی لبش نشست.

و زیر لب گفت:

ـ نمی‌دونم از کی...

ولی دیگه نمی‌تونم نگرانِت نباشم.



شرط هاااا💁🏻‍♀️🤭
35 لایک
10 نشر
20 کامنت


#نویسنده_ماه_سیاه
دیدگاه ها (۲۰)

تک پارتی از جونکوک (درخواستی) «آخرین بار که باران بارید...» ...

قرارداد سیاه 💍🖤Part 14بعد از اتفاق شرکت...تهیونگ تمام روز سا...

قرارداد سیاه💍🖤Part 4یونا هنوز شوکه بود."نامزدم."این کلمه مدا...

قرارداد سیاه 🖤💍Part 13صبح روز بعد...یونا برای اولین بار همرا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط