{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

Gentlemanshusband

#Gentlemans_husband
#season_Third
#part_374

بابا، با قدم های اروم، خودشو بهم رسوند و دسته چمدونم رو ازم گرفت.
_ بیا بابا یه اتاق خالی ولی مجهز دارم ، شخصا برای خودته.
بابا متوجه شرایطو حال بدم شده بود که هیچی ازم نمیپرسید..
و من میمردم برای این مرد.
سری تکون دادم و همراهش سمت یه در قهوه ای رنگ به راه افتادم.
درو باز کرد و چمدون هامو گذاشت یه گوشه.
نگاه کاملی به اتاق انداختم
نسبت به اتاق خودم خیلی کوچیک تر بود ولی دلبازو قشنگ بود.
یه تخت تک نفره هم یه گوشه اش گذاشته بودو یه پنجره کنارش بود.
نگاهمو دوختم به بابا..

+م‌..ممنون بابا

لبخند زورکیی زد.. نگاهش میخ اون زخم کنار لـ.بم بود
سعی کرده بودم تا جایی که امکان داره مخفیش کنم.. ولی..

_خواهش میکنم
لباسات رو عوض کن، بیا یکم از این دمنوشی که درست کردم بخور

ناچار سری تکون دادم

+باشه بابا

دستی روی موهام کشید و از اتاق خارج شد
همینکه درو بست پاهام سست شد و افتادم روی زمین.
سرمو بین دستام گرفتم و بهش فشار دادم.
سرم روی تـ..نم سنگینی میکرد و اصلا حالم خوب نبود، خوب نبودم؛
بزور پالتومو رو دراوردم و خودم رو روی تخت انداختم.
فضای اتاق سرد بود بنابراین پتوی نازکی که روی تخت بودو انداختم روی خودم.
دلم به خواب سنگین و عمیق میخواست ولی فشاری که روم بود این اجازه رو بهم نمیداد؛ بغضی که توی گلوم بود، مثل یه سنگ لبه تیز بود که گلومو خراش میداد..
چشمام رو بستم و سعی کردم اروم باشم که به در چند تقه خورد و بعد احساس کردم که بابا وارد اتاق شده..

دای قدم هاش داشت نزدیک میشد؛
ولی به سمت تخت نمیومد.
صدای بازو بسته شدن در کمد اومد و بعد صدای قدمای بابا به سمت تخت من.
انگار که پتویی برام بیرون اورده بود و
روم انداختتش.
بو/سه‌ی ارومی روی سرم کاشت و از اتاق خارج شد.

با حـ..س خستگی و گرفتگی از خواب بیدار شدم.
گیج به دور برم خیره شدم
یکم گذشت تا بفهمم که اومدم خونه ی بابام..
وقتی دو هزاریم جا افتاد و فهمیدم، برای چندمین بار اهی از ته دل کشیدم و از روی تخت پایین رفتم؛
سریع سمت چمدونم رفتم و شلوارم رو عوض کردم.
خواستم برم دستشویی
ولی متوجه شدم که اینجا اتاق خودم نیست و باید برای سرویس برم بیرون.
همونطور که داشتم سمت در میرفتم یه نگاه لحظه ای توی ایینه به خودم انداختم؛
حتی توی این چند ساعت اخیر حسابی گرفته شده بودم.
از اتاق خارج شدم و سمت پذیرایی به راه افتادم.
خواستم از بابا بپرسم که دستشویی کجاست ولی با خودم گفتم این خونه که دوتا اتاق بیشتر نداره..
قطعا سومی دستشوییه.

همونطور که فکر میکردم دستشوییو پیدا کردم.
بعد انجام کارم یه ابی به دست صورتم زدم و از سرویس زدم بیرون..
یه راست سمت اتاقم به راه افتادم؛
نمیدونم از چی فرار میکردم
شاید دوست نداشتم فعلا در این باره صحبت کنم.
و یا شایدم جلوی بابا خجا.لت میکشیدم که بگم شوهرم به یه همچین دلیلی باهام دعوا کرده.. باورم میکرد؟
گوشیمو از روی میز کامپیوتر برداشتم و سمت تخت رفتم.
خواستم چکش کنم
ولی اینقدر سردرد بهم فشار میاورد و اذیتم میکرد که اصلا نمیتونستم یه لحظه هم چشم باز کنم.
چشمامو بستم و یه نفس عمیق کشیدم..
قطره اشک سردی از گوشه چشمم چکید.
حـ..س غریبی داشتم

با اینکه بابام کنارم بود.
بازم احساس بی پناه بودن توی وجودم بود.
درست مثل همون روزایی که مامانمو از دست دادم، با اینکه بابام بود.. ولی من مادرمو میخاستم؛
برای چندمین بار نفس عمیقی کشیدم و بغضمو باهاش قورت دادم.
دستمو گذاشتم روی قفسه سیـ/نمو به خودم توپیدم

+مگه چقدر میتونه سخت باشه؟؟؟
اره میتونم از پسش بر بیام
میتونم از پس دوریش بر بیام قطعا!

پلکای خـ.یسه  اشکمو از هم باز کردم و به نقطه نامعلومی روی دیوار خیره شدم
زیاد توی این حالت نموندم که دوباره صدای تقه در بلند شد.
سریع اشکامو پاک کردم و با صدایی گرفته گفتم:

+ب‌..بفرمایین.

بابا اروم درو باز کرد و با یه لبخند گرم وارد اتاق شد
اومدو گوشه تخت نشست

_ خانوم خوابالو دیگه دلت نمیخواد بلند بشی؟

لبخند زورکیی زدم

+میبینی که بلند شدم بابا

دستی روی موهام کشید و بعد لبخندش محو شد

_دختر قشنگم... چرا گریه کرده؟

از سوالش جا خوردم و کمی خودمو عقب کشیدم

+گریه؟ گریه نکردم بابا؛

_چشمات، صدات، صورتت، یه چیز دیگه میگن..

امروز برای بار دوم بغض کردم
نمیتونسم توی چشمای مصمم و ریلکس بابا زل بزنم و لو نرم،
بنابرین نگاهمو دوختم به پتوی روی پاهام.
سعی کردم جلوی بغضمو بگیرم..
حداقل اینجا جاش نبود که گریه کنم؛
دست بابا نوا..زش وار روی سرم به حرکت درومد.

300 لایک
100 بازنشر
دیدگاه ها (۴)

#Gentlemans_husband#season_Third#part_373+بسههه بسههه دیوونم...

#Gentlemans_husband#season_Third#part_372دقیق زمانی بود که د...

𝐃𝐀𝐑𝐊 𝐋𝐢𝐅𝐄 "𝟐"𝐏𝐀𝐑𝐓_𝟏𝟎«چون دو پارت قبل تغییر کرده اول اونارو ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط