Under the moonlight
Under the moonlight 2
P12
+پیداش میکنم
-چیو؟
+هر چیزی که به درست کردن چیزی کمکم کنه
بعد حرفش،احازه مرف دیگه ای بهش نداد و بلند شد.
رفت تو آشپزخونه.
+[یا خدا.خیلی اینجا بزرگه]
قبل درست کردن چیزی تصمیم گرفت به لینا زنگ بزنه تا ببینه چی سر هم کنه خوبه.
وقتی برگشت توی سالن،جونگکوک خواب بود.رفت بالا سرش
+یعنی اینقدر خسته بودی؟(اروم،زمزمه وار)
ناخداگاه و بدون اینکه بدونه داره چیکار میکنه،دستشو روی گونه رنگ پریده جونگکوک کشید و نوازش کرد.
گوشیشو برداشت.اسم لینا رو زد.
×الو
+سلام خوبی
×اره.چیشده
+میگم اگه یکی رنگش پریده باشه،فشارش افتاده باشه،سرد باشه،زیر چشماش کبود باشه،خیلی هم بی حال باشه جوری که نتونه راه بره رو چیکار کنم براش؟
×مطمئنی یارو زندس؟
+اره بابا حرف میزنه
×😐،،الان کجایی مگه؟کی اینجوری شده؟
+من اومدم خونه برات تعریف میکنم.فقط الان بگو چیکار باید کنم
×خب ببین،اول یه چیز شیرین بهش بده و گرم نگهش دار.بعدشم یه غذایی چیزی بده بخوره
+سوپ مثلا؟
×اره
+من بلد نیستم سوپ بپزم
×احمق.یعنیا.بزن تو گوگلی جایی
+زنگ میزنم مامانم
×نمیدونم فقط یکاری کن اون بنده خدایی که گیر تو افتاده نمیره
+عه دلتم بخواد
×باشه.برو سوپتو درست کن
+باشه.فعلا
×خدافظ
بعد قطع کردن تماس،به مامانش زنگ زد و هر چیزی که گفت رو نوشت.
بعد تماس با مامانش هم رفت تا یچیز شیرین پیدا کنه.در یخچال رو باز کرد.چند بسته شیر موز دید.
تعجب کرد.
از نظرش شیر موز گزینه خوبی بود ولی اینا مواد نگه دارنده داشتن پس خودش دست به کار شد.
شیر و موز رو با عسل ریخت توی مخلوط کن و چندتا چیز دیگه هم به مخلوط اضافه کرد.
لیوان شیر موزو برد.دلش نیومد بیدارش کنه
+[بیدارش نکنم میمیره،،بیدارش کنم عذاب وجدان میگیرم]
+بهتره اینکه بمیره
اروم تکونش داد
+هی... جونگکوک
چندین بار این کار رو تکرار کرد
+دیگه دارم میترسم مرده باشی،چرا بیدار نمیشی؟
+جونگکوک(یکم بلند)
چشماشو باز کرد و به هرین نگاه کرد
+چه عجب
+پاشو اینو بخور
-این چیه؟
+شیر موزه،باید یچیز شیرین بخوری حالت بهتر بشه
۴۰ تا رو بشه
P12
+پیداش میکنم
-چیو؟
+هر چیزی که به درست کردن چیزی کمکم کنه
بعد حرفش،احازه مرف دیگه ای بهش نداد و بلند شد.
رفت تو آشپزخونه.
+[یا خدا.خیلی اینجا بزرگه]
قبل درست کردن چیزی تصمیم گرفت به لینا زنگ بزنه تا ببینه چی سر هم کنه خوبه.
وقتی برگشت توی سالن،جونگکوک خواب بود.رفت بالا سرش
+یعنی اینقدر خسته بودی؟(اروم،زمزمه وار)
ناخداگاه و بدون اینکه بدونه داره چیکار میکنه،دستشو روی گونه رنگ پریده جونگکوک کشید و نوازش کرد.
گوشیشو برداشت.اسم لینا رو زد.
×الو
+سلام خوبی
×اره.چیشده
+میگم اگه یکی رنگش پریده باشه،فشارش افتاده باشه،سرد باشه،زیر چشماش کبود باشه،خیلی هم بی حال باشه جوری که نتونه راه بره رو چیکار کنم براش؟
×مطمئنی یارو زندس؟
+اره بابا حرف میزنه
×😐،،الان کجایی مگه؟کی اینجوری شده؟
+من اومدم خونه برات تعریف میکنم.فقط الان بگو چیکار باید کنم
×خب ببین،اول یه چیز شیرین بهش بده و گرم نگهش دار.بعدشم یه غذایی چیزی بده بخوره
+سوپ مثلا؟
×اره
+من بلد نیستم سوپ بپزم
×احمق.یعنیا.بزن تو گوگلی جایی
+زنگ میزنم مامانم
×نمیدونم فقط یکاری کن اون بنده خدایی که گیر تو افتاده نمیره
+عه دلتم بخواد
×باشه.برو سوپتو درست کن
+باشه.فعلا
×خدافظ
بعد قطع کردن تماس،به مامانش زنگ زد و هر چیزی که گفت رو نوشت.
بعد تماس با مامانش هم رفت تا یچیز شیرین پیدا کنه.در یخچال رو باز کرد.چند بسته شیر موز دید.
تعجب کرد.
از نظرش شیر موز گزینه خوبی بود ولی اینا مواد نگه دارنده داشتن پس خودش دست به کار شد.
شیر و موز رو با عسل ریخت توی مخلوط کن و چندتا چیز دیگه هم به مخلوط اضافه کرد.
لیوان شیر موزو برد.دلش نیومد بیدارش کنه
+[بیدارش نکنم میمیره،،بیدارش کنم عذاب وجدان میگیرم]
+بهتره اینکه بمیره
اروم تکونش داد
+هی... جونگکوک
چندین بار این کار رو تکرار کرد
+دیگه دارم میترسم مرده باشی،چرا بیدار نمیشی؟
+جونگکوک(یکم بلند)
چشماشو باز کرد و به هرین نگاه کرد
+چه عجب
+پاشو اینو بخور
-این چیه؟
+شیر موزه،باید یچیز شیرین بخوری حالت بهتر بشه
۴۰ تا رو بشه
- ۲۳۷
- ۰۸ بهمن ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط