معشوقه دشمن
معشوقه دشمن
فصل دوم
P⁵¹
کره جنوبیــسئولــساعت ۱۰:۰۷صبح
ـــهیوناـــ
یکی اروم زدم تو سر یونگی
∆چته وحشی
+که درو روما قفل میکنی،باشه باشه
∆عه...خب میخواستیم...
+خفه شو
-بسه کنین.بیاین بریم پایین صبحانه
+شماها برین.من میرم لباس عوض کنم
برگشتم تو اتاق و با رفتن اونا درو بستم.به در از پشت تکیه دادم و یه نفس عمیق کشیدم.بابام تاحالا منو اینجوری ندیده بود اینا دیدن.
چشمم به جای پهن شده از دیشب خورد.لبخندی روی لبم نشست که از وجودش خبر داشتم.
اَه بس کن.
لعنتی
نکنه سندروم لبخند بی قرار گرفتم؟
لباسامو عوض کردم و رفتم پایین پیش بقیه
...
•پنج ماه بعد•
کره جنوبی ــ کمی دور از شهر سئول ــ ساعت چهار بعد از ظهر
ـــهیوناـــ
دست چپم رو به عنوان تکیه گاه روی داشبورد ماشین قراضهای گذاشتم و از اینطرف ماشین با یه پرش به اونطرف ماشین پریدم.توی دست راستم تفنگ متوسطی بود.جلیقهای که پوشیده بودم روی شونه هام سنگینی میکرد و تو دست و پام بود اما دلیل نمیشد کارمو پیش نبرم.
هائول هم پشت همین ون بود.ون که چه عرض کنم فصیل یه ون قدیمی بود.صدای تی هایی که به سمتمون میزدن میومد که به ماشین برخورد میکردن.هربار تکونی میکوردم ریگ هایی که روشون نشسته بودم با برخورد به لباسای پر تجهیزاتم و بوت های محکمم صدا ایجاد میکرد.
هائول زانو هاشو یکم جمع کرده بود و تفنگش کنارش بود چون دستاش مشغول تایپ کردن روی کیبورد لپ تاپ روی پاهاش بودن.داشت سعی میکرد هکشون کنه
+چقدر دیگه مونده
×یونگی زیاد سر سخته.واقعا فکرشو نمیکردم بهمون خیانت کنه و بره همر رقیبمون بشه.به هر حال من چند قدم ازش جلو ترم.
+من حواسمو جمع میکنم نزدکیمون نشن توهم نگران نباش و تمام تمرکزتو بزار روس هک کردن تفنگاشون.
×اوهوم
هائول چشم از صفحه لپ تاپ برنمیداشت و جوابم رو میداد.
به ارومی سرم رو از پشت داشبورد ماشین بالا بردن و تا حواسشون نبود تیر اندازی میکردم.رگباری تیر میزدم.
یکیشونو کامل از دور محو کردم
دوباره روی زمین نشستم
+هوفففف.یکیشونو کشتم
×مونده دوتا دیگه.یکیشونم از دور خارج کردم
+چی؟یونگی رو...
×اره.تموم شد.تا ۳۰ ثانیه دیگه،دیگه نمیتونن از تفنگاشون استفاده کنن چون هک شدن
کف دستم رو بالا گرفتم
+ایول
اونم زد قدش.تفنگشو برداشت و دوتایی تا ۱۰ ثانیه باقی مونده بهشون حمله کردیم
فصل دوم
P⁵¹
کره جنوبیــسئولــساعت ۱۰:۰۷صبح
ـــهیوناـــ
یکی اروم زدم تو سر یونگی
∆چته وحشی
+که درو روما قفل میکنی،باشه باشه
∆عه...خب میخواستیم...
+خفه شو
-بسه کنین.بیاین بریم پایین صبحانه
+شماها برین.من میرم لباس عوض کنم
برگشتم تو اتاق و با رفتن اونا درو بستم.به در از پشت تکیه دادم و یه نفس عمیق کشیدم.بابام تاحالا منو اینجوری ندیده بود اینا دیدن.
چشمم به جای پهن شده از دیشب خورد.لبخندی روی لبم نشست که از وجودش خبر داشتم.
اَه بس کن.
لعنتی
نکنه سندروم لبخند بی قرار گرفتم؟
لباسامو عوض کردم و رفتم پایین پیش بقیه
...
•پنج ماه بعد•
کره جنوبی ــ کمی دور از شهر سئول ــ ساعت چهار بعد از ظهر
ـــهیوناـــ
دست چپم رو به عنوان تکیه گاه روی داشبورد ماشین قراضهای گذاشتم و از اینطرف ماشین با یه پرش به اونطرف ماشین پریدم.توی دست راستم تفنگ متوسطی بود.جلیقهای که پوشیده بودم روی شونه هام سنگینی میکرد و تو دست و پام بود اما دلیل نمیشد کارمو پیش نبرم.
هائول هم پشت همین ون بود.ون که چه عرض کنم فصیل یه ون قدیمی بود.صدای تی هایی که به سمتمون میزدن میومد که به ماشین برخورد میکردن.هربار تکونی میکوردم ریگ هایی که روشون نشسته بودم با برخورد به لباسای پر تجهیزاتم و بوت های محکمم صدا ایجاد میکرد.
هائول زانو هاشو یکم جمع کرده بود و تفنگش کنارش بود چون دستاش مشغول تایپ کردن روی کیبورد لپ تاپ روی پاهاش بودن.داشت سعی میکرد هکشون کنه
+چقدر دیگه مونده
×یونگی زیاد سر سخته.واقعا فکرشو نمیکردم بهمون خیانت کنه و بره همر رقیبمون بشه.به هر حال من چند قدم ازش جلو ترم.
+من حواسمو جمع میکنم نزدکیمون نشن توهم نگران نباش و تمام تمرکزتو بزار روس هک کردن تفنگاشون.
×اوهوم
هائول چشم از صفحه لپ تاپ برنمیداشت و جوابم رو میداد.
به ارومی سرم رو از پشت داشبورد ماشین بالا بردن و تا حواسشون نبود تیر اندازی میکردم.رگباری تیر میزدم.
یکیشونو کامل از دور محو کردم
دوباره روی زمین نشستم
+هوفففف.یکیشونو کشتم
×مونده دوتا دیگه.یکیشونم از دور خارج کردم
+چی؟یونگی رو...
×اره.تموم شد.تا ۳۰ ثانیه دیگه،دیگه نمیتونن از تفنگاشون استفاده کنن چون هک شدن
کف دستم رو بالا گرفتم
+ایول
اونم زد قدش.تفنگشو برداشت و دوتایی تا ۱۰ ثانیه باقی مونده بهشون حمله کردیم
- ۹۰۳
- ۰۷ بهمن ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط