قلب های مرده پارت
قلب های مرده پارت ⁴
همینجور سرفه کردم و اول به ماشین مشکیی که سمت چپم بود نگاه کردم و جونگکوک رو دیدم که پیاده شد
و بعد به سمت راست نگاه کردم و ماشین قرمزی دیدم که تهیونگ ازش اومد بیرون
به روبه روم نگاه کردم و سرفه هام کمتر شد
اونا هم به من خیره شده بودن:
تهیونگ:خانوم دردسر ساز منتظر کیی؟دوست پسر جنتلمنت؟
با حرص بهش لبخندی زدم:
ا.ت: من که مثل شما فقط دنبال این نیستم هرشب یکیو از زیرم جمع کنن
فکر کنم به پوزش برخورد
تهیونگ: جانگ ا.ت! امروز بهم سیلی زدی و هیچی نگفتم ولی اگه یه بار دیگه جرئت چرت و پرت گفتن رو به جون بخری کاری میکنم تا چندماه نتونی درست راه بری
م..منظورش چی بود...؟!!
جونگکوک:اَه بسه خیلی حرف میزنین داره دیر میشه...ا.ت زودباش سوار شو
و بعد خواست سوار ماشین بشه که تهیونگ با حالت سردی گفت:
تهیونگ:چرا باید با تو بیاد؟
و بعد رو به من کرد
تهیونگ:با من میای
جونگکوک چند قدم اومد جلو و تک خنده ای کرد
جونگکوک: ا.ت با من میاد
تهیونگ ابرویی بالا انداخت
تهیونگ:نه با من میاد
همینجور که داشتن بحث میکردن داد زدم
ا.ت: بسهه!...اصلا خودم تنها و پیاده میرم
و راه افتادم سمت در بزرگ عمارت...
تا پامو از عمارت بیرون گذاشتم جونگکوک با ماشینش سرعت گرفت و از کنارم با سرعت رد شد که باعث شد دوباره خاک به نفسم نفوذ کنه و سرفهم بگیره...در همین حال تهیونگ هم با سرعت از کنارم رد شد اما ایندفعه خاکی از ماشین بلند نشد...حداقل اینیکی عقلش رسید به خاطر حساسیتم همچین کار احمقانه ای نکنه.
همینجور سرفه کردم و اول به ماشین مشکیی که سمت چپم بود نگاه کردم و جونگکوک رو دیدم که پیاده شد
و بعد به سمت راست نگاه کردم و ماشین قرمزی دیدم که تهیونگ ازش اومد بیرون
به روبه روم نگاه کردم و سرفه هام کمتر شد
اونا هم به من خیره شده بودن:
تهیونگ:خانوم دردسر ساز منتظر کیی؟دوست پسر جنتلمنت؟
با حرص بهش لبخندی زدم:
ا.ت: من که مثل شما فقط دنبال این نیستم هرشب یکیو از زیرم جمع کنن
فکر کنم به پوزش برخورد
تهیونگ: جانگ ا.ت! امروز بهم سیلی زدی و هیچی نگفتم ولی اگه یه بار دیگه جرئت چرت و پرت گفتن رو به جون بخری کاری میکنم تا چندماه نتونی درست راه بری
م..منظورش چی بود...؟!!
جونگکوک:اَه بسه خیلی حرف میزنین داره دیر میشه...ا.ت زودباش سوار شو
و بعد خواست سوار ماشین بشه که تهیونگ با حالت سردی گفت:
تهیونگ:چرا باید با تو بیاد؟
و بعد رو به من کرد
تهیونگ:با من میای
جونگکوک چند قدم اومد جلو و تک خنده ای کرد
جونگکوک: ا.ت با من میاد
تهیونگ ابرویی بالا انداخت
تهیونگ:نه با من میاد
همینجور که داشتن بحث میکردن داد زدم
ا.ت: بسهه!...اصلا خودم تنها و پیاده میرم
و راه افتادم سمت در بزرگ عمارت...
تا پامو از عمارت بیرون گذاشتم جونگکوک با ماشینش سرعت گرفت و از کنارم با سرعت رد شد که باعث شد دوباره خاک به نفسم نفوذ کنه و سرفهم بگیره...در همین حال تهیونگ هم با سرعت از کنارم رد شد اما ایندفعه خاکی از ماشین بلند نشد...حداقل اینیکی عقلش رسید به خاطر حساسیتم همچین کار احمقانه ای نکنه.
- ۲.۱k
- ۰۳ بهمن ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط