ITERATION 144
PART: ۸
میرا(یا همون آرا) با دیدن جونگکوک گریه هاش بی صدا شروع به ریختن کرد...انگاری پسر متوجه شد میرا از همه چی با خبر شده هرچند میرا بدون شنیدن صداها هم میتونست راحت متوجه افتضاحی که به بار اومده بشه...جونگکوک سمت صندلی که میرا روش نشسته بود قدم برداشت روی زانوهاش جلوی میرا نشست و دستاشو روی پاهای برهنه دختر قرار داد...چشماش پر از درد و غم بود و این به وضوح معلوم بود اما بازم توان دید چشمای اشکی معشوقشو نداشت
جئون: متاسفم میرا...میدونم معذرت خواهی کافی نیست هیچ چیز برای بخشیدن من وجود نداره اما...
با نشستن دستای کوچیک میرا روی گونه هاش حرفش نصفه موند و اشک هاش ناخودآگاه شروع به ریختن کرد اما حالت صورتش به هیچ وجه تغییر نکرد
میرا لبخند تلخی زد و با چشمای پر از اشکش بهش خیره شد...پر از حرف و پر از درد بود
میرا: یادته چه قوای بهم دادیم؟ قول دادیم مثل کسایی زندگی کنیم که انگار میخوان بمیرن...نمیخوای بزنی زیر قولت که؟
با شستش اشکای روی گونه جونگکوکو پاک کرد و خنده آرومی کرد....جونگکوک بلند شد و همراه خودش میرا رو هم بلند کرد
و به قولشون عمل کردن دقیقا مثل کسایی روزشونو گذروندن که فاصله ای با جدایی و مرگ نداشتن
غذا های مختلف و عجیب خوردن باهم به ساحل رفتن مثل پدر و دختر پر ذوق بازی کردن
با استایل های مسخره بین جمعیت راه رفتن...به هیچی جز خودشون اهمیت نمیدادن! فردایی برای اونها وجود نداشت پس برای همدیگه خود واقعیشون بودن...پر از عشق و خوشحالی...و به هیچ چیز دیگه جز خودشون اهمیت نمیدادن
بعد از گذروندن شبشون توی شهربازی به خون همیشگی خودشون رفتن و بهترین شبو برای خودشون رقم زدن بدون هیچ ترس و خجالتی از هم دیگه...اونها مدت ها پیش متعلق بهم بودن...
۲:۱۵ شب
میرا کلافه بالشت سفید رنگ روی تختو بغل کرد و تو بغلش فشار داد و به جونگکوکی که مثل بچها رو شکم دراز کشیده بود و مشغول نوشتن شعر بود خیره شد...پاهاش تو هوا بی قرار بودن و مثل پسر بچها تکونشون میداد
میرا: زود باش دیگه...من خیلی وقته تموم کردم
جونگکوک لبخند مسخره ای زد و خودکارشو کنار گذاشت...بلند شد و روی تخت نشست و دفترو تو دستش گرفت تک سرفه ای کرد و با خنده ای که بزور کنترل شده نیم نگاهی به میرا کرد که باعث خندیدن میرا شد...نفس عمیقی کشید و با صدای بم و دورگش که پر از عشق بود شروع کرد به خوندن
جئون: ما در سرزمینی زندگی میکنم که نمیدانیم مرگ چه زمانی سراغ ما میاید٬در جایی که لاله ها زیر خاک خفته اند٬در میان دشت ها٬ما نفس میکشیم اما زندگی نمیکنیم پس بگذار اینبار محکم تر در آغوشت بگیرم و برای آخرین بار لب هایم را به نفست برسانم شاید فردا من کسی باشم که دیگر نیست! آنگاه چه؟ دلتنگم نمیشوی؟
نگاهشو از نوشته های پر از غم دفتر گرفت به چشمهایی که آماده اسم ریختن بود خیره شد همون حالتی که روی تخت بود سرشو روی تخت گذاشت و صداشو به مسخره برد بالا
جئون: بانوی من! مرا ببخشید قصد من آزار و اذیت شما نبود
میرا نفس عمیقی کشید و چندبار پشت هم پلک زد تا مانع اشکاش بشه...خنده ای به حرکات بانمک جونگکوک کرد و دفترشو تو دستش گرفت
میرا: نوبت منه
#JUNGKOOK #jungkook #bts #وانشات #وانشات_بی_تی_اس #وانشات_کوکی #وانشات_جانگ_کوک #فیکشن_بی_تی_اس #فنفیکشن #فیکشن_جونگکوک #بی_تی_اس #بنگتن #فیکشن_جونگ_کوک
میرا(یا همون آرا) با دیدن جونگکوک گریه هاش بی صدا شروع به ریختن کرد...انگاری پسر متوجه شد میرا از همه چی با خبر شده هرچند میرا بدون شنیدن صداها هم میتونست راحت متوجه افتضاحی که به بار اومده بشه...جونگکوک سمت صندلی که میرا روش نشسته بود قدم برداشت روی زانوهاش جلوی میرا نشست و دستاشو روی پاهای برهنه دختر قرار داد...چشماش پر از درد و غم بود و این به وضوح معلوم بود اما بازم توان دید چشمای اشکی معشوقشو نداشت
جئون: متاسفم میرا...میدونم معذرت خواهی کافی نیست هیچ چیز برای بخشیدن من وجود نداره اما...
با نشستن دستای کوچیک میرا روی گونه هاش حرفش نصفه موند و اشک هاش ناخودآگاه شروع به ریختن کرد اما حالت صورتش به هیچ وجه تغییر نکرد
میرا لبخند تلخی زد و با چشمای پر از اشکش بهش خیره شد...پر از حرف و پر از درد بود
میرا: یادته چه قوای بهم دادیم؟ قول دادیم مثل کسایی زندگی کنیم که انگار میخوان بمیرن...نمیخوای بزنی زیر قولت که؟
با شستش اشکای روی گونه جونگکوکو پاک کرد و خنده آرومی کرد....جونگکوک بلند شد و همراه خودش میرا رو هم بلند کرد
و به قولشون عمل کردن دقیقا مثل کسایی روزشونو گذروندن که فاصله ای با جدایی و مرگ نداشتن
غذا های مختلف و عجیب خوردن باهم به ساحل رفتن مثل پدر و دختر پر ذوق بازی کردن
با استایل های مسخره بین جمعیت راه رفتن...به هیچی جز خودشون اهمیت نمیدادن! فردایی برای اونها وجود نداشت پس برای همدیگه خود واقعیشون بودن...پر از عشق و خوشحالی...و به هیچ چیز دیگه جز خودشون اهمیت نمیدادن
بعد از گذروندن شبشون توی شهربازی به خون همیشگی خودشون رفتن و بهترین شبو برای خودشون رقم زدن بدون هیچ ترس و خجالتی از هم دیگه...اونها مدت ها پیش متعلق بهم بودن...
۲:۱۵ شب
میرا کلافه بالشت سفید رنگ روی تختو بغل کرد و تو بغلش فشار داد و به جونگکوکی که مثل بچها رو شکم دراز کشیده بود و مشغول نوشتن شعر بود خیره شد...پاهاش تو هوا بی قرار بودن و مثل پسر بچها تکونشون میداد
میرا: زود باش دیگه...من خیلی وقته تموم کردم
جونگکوک لبخند مسخره ای زد و خودکارشو کنار گذاشت...بلند شد و روی تخت نشست و دفترو تو دستش گرفت تک سرفه ای کرد و با خنده ای که بزور کنترل شده نیم نگاهی به میرا کرد که باعث خندیدن میرا شد...نفس عمیقی کشید و با صدای بم و دورگش که پر از عشق بود شروع کرد به خوندن
جئون: ما در سرزمینی زندگی میکنم که نمیدانیم مرگ چه زمانی سراغ ما میاید٬در جایی که لاله ها زیر خاک خفته اند٬در میان دشت ها٬ما نفس میکشیم اما زندگی نمیکنیم پس بگذار اینبار محکم تر در آغوشت بگیرم و برای آخرین بار لب هایم را به نفست برسانم شاید فردا من کسی باشم که دیگر نیست! آنگاه چه؟ دلتنگم نمیشوی؟
نگاهشو از نوشته های پر از غم دفتر گرفت به چشمهایی که آماده اسم ریختن بود خیره شد همون حالتی که روی تخت بود سرشو روی تخت گذاشت و صداشو به مسخره برد بالا
جئون: بانوی من! مرا ببخشید قصد من آزار و اذیت شما نبود
میرا نفس عمیقی کشید و چندبار پشت هم پلک زد تا مانع اشکاش بشه...خنده ای به حرکات بانمک جونگکوک کرد و دفترشو تو دستش گرفت
میرا: نوبت منه
#JUNGKOOK #jungkook #bts #وانشات #وانشات_بی_تی_اس #وانشات_کوکی #وانشات_جانگ_کوک #فیکشن_بی_تی_اس #فنفیکشن #فیکشن_جونگکوک #بی_تی_اس #بنگتن #فیکشن_جونگ_کوک
- ۶.۶k
- ۱۹ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۹)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط