{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

part16

𝐓𝐡𝐞𝐦𝐚𝐬𝐤

کامیل این بار مستقیم به چشم‌هایش نگاه کرد.

«نه. دارم نقشِ کسی رو بازی می‌کنم که نمی‌خواد به هر احمقی اجازه بده حالش رو خراب کنه.»

تهیونگ آرام خندید؛ خیلی کوتاه، ولی واقعی.

و عجیب این بود که کامیل، با وجود این‌که نمی‌خواست نشان بدهد، از دیدنِ آن خنده خوشش آمد.

نه از جنسِ آرامش.

از جنسِ این‌که تهیونگ، برخلاف خیلی‌های دیگر، داشت او را می‌دید.

تهیونگ هنوز همان‌طور روبه‌روی کامیل ایستاده بود؛ نزدیک، اما نه آن‌قدر که مزاحم به نظر برسد.

نگاهش از صورتِ او پایین نیامد، انگار می‌خواست از پشت آن آرایشِ دقیق و آن حالتِ سرد، چیزی واقعی‌تر پیدا کند.

بالاخره با صدایی آرام، اما جدی پرسید:

«چرا این‌قدر عوض شدی؟»

سؤالش ساده بود، اما درست نشست وسطِ چیزی که کامیل نمی‌خواست لمس شود.

کامیل یک لحظه پلک زد.

بعد خیلی آهسته درِ لیپ‌گلاس را روی میز کوچک کنارِ سینک گذاشت و شانه‌اش را صاف کرد.

«عوض نشدم.»

تهیونگ بی‌درنگ جواب داد:

«چرا. شدی.»

کامیل نگاهش را به آینه دوخت، نه به خودش، بلکه به تصویری که در آن کنارِ تهیونگ افتاده بود.

«همه فکر می‌کنن اگه یه روزی نریزی، یعنی هیچی حس نمی‌کنی. اگه ساکت باشی، یعنی ضعیفی. اگه جواب ندی، یعنی باختی.»

تهیونگ با دقت گوش می‌داد، بدون اینکه وسط حرفش بپرد.

کامیل ادامه داد:

«من فقط یاد گرفتم لازم نیست به هر چیزی که می‌شکنه، دوباره شکل بدم. بعضی چیزها رو باید سرد نگه داشت.»

تهیونگ لحظه‌ای سکوت کرد و بعد گفت:

«پس این سردی، انتخاب توئه؟»

کامیل شانه‌ای بالا انداخت، اما آن حرکتِ کوچک هم بیشتر شبیه دفاع بود تا بی‌اهمیتی.

«اگه انتخابش نکنم، بقیه برای من انتخابش می‌کنن.»

تهیونگ نگاهش را کمی پایین آورد، بعد دوباره به صورتش برگشت.

«منظورت فقط مین‌جی نیست، درسته؟»

این‌بار کامیل جواب نداد.

سکوتش از هزار جمله بلندتر بود.

تهیونگ فهمید.

یا شاید فقط حدس زد.

اما همین کافی بود.

او یک قدم نزدیک‌تر آمد، نه تهدیدآمیز، نه نمایشی. فقط آن‌قدر که صدایش کمتر از قبل در فضا بپیچد:

«لازم نیست همیشه تنها بجنگی، کامیل.»

اسمش را از زبان تهیونگ که شنید، چیزی درونش لرزید.

نه زیاد.

فقط به‌اندازه‌ای که نفسش برای لحظه‌ای گیر کند.

کامیل سرش را پایین انداخت تا این لرزش دیده نشود و خیلی آرام گفت:

«من به تنهایی عادت دارم.»

تهیونگ با صدایی نرم‌تر جواب داد:

«عادت داشتن با خواستن یکی نیست.»

این جمله، بیشتر از هر چیز دیگری، کامیل را ساکت کرد.

او برای چند ثانیه چیزی نگفت.

فقط به آینه نگاه کرد و بعد، خیلی کوتاه، به تهیونگ.

نه نگاهِ دفاعی، نه نگاهِ سردِ همیشگی.

چیزی بینِ این دو. چیزی که خودش هم شاید هنوز اسمش را نمی‌دانست.

تهیونگ ادامه داد:

«من نمی‌دونم دقیقاً چی بین تو و خونواده‌ت گذشته. اما می‌دونم از وقتی اومدی اینجا، داری با یه نسخه‌ی خیلی سخت‌تر از خودت زندگی می‌کنی.»

کامیل لبش را روی هم فشرد.

این بار دیگر نمی‌توانست انکار کند که حرفش درست به هدف خورده.

لایک بالای ۴۰
کامنت یادتون نره🤍✨
#فیک#فیک_بی_تی_اس#فیکشن#فیکشن_تهیونگ#اسمات
دیدگاه ها (۹)

part 15

part14

𝐩𝐚𝐫𝐭𝟔

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط