part 15
𝐓𝐡𝐞𝐦𝐚𝐬𝐤
کامیل نگاهش را از او دزدید، اما در دلش اعترافی ناخواسته شکل گرفت:
از اینکه تهیونگ اینطور از او دفاع کرده بود، بدش نیامده بود.
حتی بیشتر از آن… خوشش آمده بود.
نه به اندازهای که همهچیز عوض شود،
اما به اندازهای که برای یک لحظه، دیوارِ سردِ دورِ دلش ترک بردارد.
کامیل بدون اینکه واکنشی نشان بدهد، نگاهش را از تهیونگ و مینجی برداشت و دوباره به کتابش برگشت. انگار هیچکدام از آن حرفها اصلاً به او مربوط نبود.
این بیاعتنایی، از هر جواب تندی برای مینجی آزاردهندهتر بود.
چند ثانیه بعد، درِ کلاس باز شد و معلم وارد شد؛ با پوشهای در دست و همان حالت رسمیِ همیشگی که کلاس را ناگهان از زمزمه و تنش خالی میکرد. او نگاهی کوتاه به دانشآموزها انداخت و گفت:
«بشینید. امروز میریم سراغ مبحث جدید.»
صدای صندلیها که کشیده شد، کلاس بالاخره به حالت عادی برگشت. مینجی هم ناچار شد ساکت شود، هرچند نگاهِ تیزش هنوز روی کامیل سنگینی میکرد. تهیونگ هم به صندلیاش برگشت، اما اینبار دیگر نگاهش چند بار ناخودآگاه به سمتِ کامیل میچرخید.
در طولِ درس، کامیل دقیق و بیحرکت نشسته بود. قلمش روی دفتر میچرخید، نکتهها را مینوشت، اما ذهنش یکجا آرام نمیگرفت.
نه از حرفهای مینجی.
بلکه از آن دفاعِ کوتاه و محکمِ تهیونگ.
وقتی زنگ خورد و بچهها با سر و صدا از کلاس بیرون رفتند، کامیل آهسته وسایلش را جمع کرد. گوشی، دفتر، و آن لیپگلاس براقِ کوچک که گوشهی کیفش بود.
قبل از رفتن، یک بار دیگر لبهایش را با دقت در آینهی کوچک کیفش چک کرد. بعد مسیرش را به سمتِ دستشویی دخترانه گرفت.
داخل دستشویی خلوت بود. نورِ سفیدِ مهتابی روی صورتش میافتاد و تمام جزئیاتِ آرایشش را واضحتر نشان میداد: خط چشم تمیز، پوست یکدست، و آن حالت سردی که عمداً ساخته بود.
کامیل درِ یکی از کابینتهای کوچک را باز کرد، لیپگلاسش را بیرون آورد و آرام روی لبهایش کشید.
حرکتش دقیق و حسابشده بود؛ مثل کسی که میخواهد حتی در تنهایی هم کنترلش را حفظ کند.
در همان لحظه، صدای باز شدن درِ دستشویی آمد.
کامیل از طریق آینه نگاه کرد.
تهیونگ بود.
برای یک ثانیه، فضا بینشان ساکت شد. او کمی مکث کرد، انگار مطمئن نبود باید وارد شود یا نه. بعد در را آرام پشت سرش بست و چند قدم جلو آمد.
نگاهش مستقیم روی کامیل بود، اما اینبار مثل قبل خشن یا بازیگوش نبود؛ بیشتر شبیه کنجکاویِ آرامی بود که نمیخواست نشانش بدهد.
تهیونگ گفت:
«فکر نمیکردم انقدر زود از کلاس فرار کنی.»
کامیل بدون اینکه برگردد، درِ لیپگلاس را بست و با خونسردی جواب داد:
«اسمش فرار نیست. اسمش اینه که نمیخواستم بیشتر از این اونجا بمونم.»
تهیونگ یک قدم دیگر نزدیکتر آمد و به آینه تکیه داد، طوری که حالا هر دو در قابِ آینه دیده میشدند.
«از حرفهای مینجی ناراحت شدی؟»
کامیل خندۀ خیلی کوتاه و بیروحی کرد.
«نه.»
تهیونگ ابرویش را بالا انداخت. «نه؟»
کامیل بالاخره برگشت و روبهروی او ایستاد. نگاهش آرام بود، اما عمق داشت.
«از آدمهایی که فکر میکنن هر چیزی ارزش جواب دادن داره، خوشم نمیاد. انرژیم رو برای این چیزها هدر نمیدم.»
تهیونگ چند لحظه به او نگاه کرد، بعد گوشهی لبش کمی بالا رفت.
«پس برای چی اومدی اینجا و لیپگلاست رو تمدید کردی؟»
کامیل برای یک لحظه سکوت کرد. بعد، خیلی خفیف، نگاهش را از او دزدید و گفت:
«چون هنوز هم مهمه که ظاهر آدم با چیزی که میخواد نشون بده، هماهنگ باشه.»
تهیونگ با همان لبخند کمرنگ به او خیره شد.
«یعنی هنوز داری نقشِ آدمِ بیتفاوت رو بازی میکنی؟»
لایک بالای ۳۵
کامنت یادتون نره💕
#فیک#فیکشن#فیک_تهیونگ#اسمات#فیکشن_بی_تی_اس
کامیل نگاهش را از او دزدید، اما در دلش اعترافی ناخواسته شکل گرفت:
از اینکه تهیونگ اینطور از او دفاع کرده بود، بدش نیامده بود.
حتی بیشتر از آن… خوشش آمده بود.
نه به اندازهای که همهچیز عوض شود،
اما به اندازهای که برای یک لحظه، دیوارِ سردِ دورِ دلش ترک بردارد.
کامیل بدون اینکه واکنشی نشان بدهد، نگاهش را از تهیونگ و مینجی برداشت و دوباره به کتابش برگشت. انگار هیچکدام از آن حرفها اصلاً به او مربوط نبود.
این بیاعتنایی، از هر جواب تندی برای مینجی آزاردهندهتر بود.
چند ثانیه بعد، درِ کلاس باز شد و معلم وارد شد؛ با پوشهای در دست و همان حالت رسمیِ همیشگی که کلاس را ناگهان از زمزمه و تنش خالی میکرد. او نگاهی کوتاه به دانشآموزها انداخت و گفت:
«بشینید. امروز میریم سراغ مبحث جدید.»
صدای صندلیها که کشیده شد، کلاس بالاخره به حالت عادی برگشت. مینجی هم ناچار شد ساکت شود، هرچند نگاهِ تیزش هنوز روی کامیل سنگینی میکرد. تهیونگ هم به صندلیاش برگشت، اما اینبار دیگر نگاهش چند بار ناخودآگاه به سمتِ کامیل میچرخید.
در طولِ درس، کامیل دقیق و بیحرکت نشسته بود. قلمش روی دفتر میچرخید، نکتهها را مینوشت، اما ذهنش یکجا آرام نمیگرفت.
نه از حرفهای مینجی.
بلکه از آن دفاعِ کوتاه و محکمِ تهیونگ.
وقتی زنگ خورد و بچهها با سر و صدا از کلاس بیرون رفتند، کامیل آهسته وسایلش را جمع کرد. گوشی، دفتر، و آن لیپگلاس براقِ کوچک که گوشهی کیفش بود.
قبل از رفتن، یک بار دیگر لبهایش را با دقت در آینهی کوچک کیفش چک کرد. بعد مسیرش را به سمتِ دستشویی دخترانه گرفت.
داخل دستشویی خلوت بود. نورِ سفیدِ مهتابی روی صورتش میافتاد و تمام جزئیاتِ آرایشش را واضحتر نشان میداد: خط چشم تمیز، پوست یکدست، و آن حالت سردی که عمداً ساخته بود.
کامیل درِ یکی از کابینتهای کوچک را باز کرد، لیپگلاسش را بیرون آورد و آرام روی لبهایش کشید.
حرکتش دقیق و حسابشده بود؛ مثل کسی که میخواهد حتی در تنهایی هم کنترلش را حفظ کند.
در همان لحظه، صدای باز شدن درِ دستشویی آمد.
کامیل از طریق آینه نگاه کرد.
تهیونگ بود.
برای یک ثانیه، فضا بینشان ساکت شد. او کمی مکث کرد، انگار مطمئن نبود باید وارد شود یا نه. بعد در را آرام پشت سرش بست و چند قدم جلو آمد.
نگاهش مستقیم روی کامیل بود، اما اینبار مثل قبل خشن یا بازیگوش نبود؛ بیشتر شبیه کنجکاویِ آرامی بود که نمیخواست نشانش بدهد.
تهیونگ گفت:
«فکر نمیکردم انقدر زود از کلاس فرار کنی.»
کامیل بدون اینکه برگردد، درِ لیپگلاس را بست و با خونسردی جواب داد:
«اسمش فرار نیست. اسمش اینه که نمیخواستم بیشتر از این اونجا بمونم.»
تهیونگ یک قدم دیگر نزدیکتر آمد و به آینه تکیه داد، طوری که حالا هر دو در قابِ آینه دیده میشدند.
«از حرفهای مینجی ناراحت شدی؟»
کامیل خندۀ خیلی کوتاه و بیروحی کرد.
«نه.»
تهیونگ ابرویش را بالا انداخت. «نه؟»
کامیل بالاخره برگشت و روبهروی او ایستاد. نگاهش آرام بود، اما عمق داشت.
«از آدمهایی که فکر میکنن هر چیزی ارزش جواب دادن داره، خوشم نمیاد. انرژیم رو برای این چیزها هدر نمیدم.»
تهیونگ چند لحظه به او نگاه کرد، بعد گوشهی لبش کمی بالا رفت.
«پس برای چی اومدی اینجا و لیپگلاست رو تمدید کردی؟»
کامیل برای یک لحظه سکوت کرد. بعد، خیلی خفیف، نگاهش را از او دزدید و گفت:
«چون هنوز هم مهمه که ظاهر آدم با چیزی که میخواد نشون بده، هماهنگ باشه.»
تهیونگ با همان لبخند کمرنگ به او خیره شد.
«یعنی هنوز داری نقشِ آدمِ بیتفاوت رو بازی میکنی؟»
لایک بالای ۳۵
کامنت یادتون نره💕
#فیک#فیکشن#فیک_تهیونگ#اسمات#فیکشن_بی_تی_اس
- ۵۶۶
- ۱۰ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط