Portal of love
Portal of love
Pt 10
صبح شد.... آفتاب چشماشو نوازش میکرد. دلش و پشتش درد میکرد. یهو از جاش پرید. با دیدن خودش و شاهزاده تو اون وضعیت بهش شوک وارد شده بود. دوتاشون ل.خت تو بغل هم بودن. نمیتونست باور کنه که باکرگیشو دشمنش ازش گرفته. داشت با تعجب به یونگی نگاه میکرد که یونگی چشم هاشو باز کرد.
_اههه... بیبی... صب کن. تو جیمینی؟
+ام... بله ارباب. من جیمینم.
_صبر کن.... من... دیشب تو رو به فا. ک دادم؟
+هوففف. اره(کلافگی)
_آیی.. اولین بارت بود؟ خیلی تنگ بودی.اهههه دردم گرفت(استغفرالله اینا چیه مینویسم😨)
یونگی از تخت پاشد. با همون حالت بال هاشو قوصی داد و رفت تو حموم و جیمین رو با اون حال بد تنها گذاشت. جیمین دستاش میلرزید. حالش بد بود با اون دستای لرزونش لباساشو پوشید. رفت تو اتاق خودش حموم و بعدش رفت تو اتاق تهیونگ. تهیونگ بعد از شنیدن جریان دیشب یونگی و جیمین، دهنش وا موند و چشماش گشاد شد
=تو جدی میگی؟ با دشمنت خابیدی؟
+اره.... خب.... نمیدونم چی بگم. باعث میشه نقشم به هم بخوره؟
= چی بگم هیونگ. تو... بهش احساس داری؟
+خب.... اره. دوسش دارم. دشمنمو. ولی اونکه پسر واقعی پادشاه نیست.
=خب باشه. ولی یجورایی دشمنت حساب میشه.
+باید الان برم پیشش. وگرنه دوباره ترتیبمو میده. فعلا
=بای.
جیمین رفت پایین و رفت تو آشپزخونه. دید یونگی نشسته داره صبحونه میخوره.
_به چی زل زدی؟ اینجا چکار میکنی؟
+ام... ببخشید ولی مگه محافظ شخصی شما نیستم؟
_ام... هستی. ولی نمیخام بعد از جریان دیشب ببینمت. پسره ی تنگ.
+چ. چ. چی؟ چی....
ادامه دارد.....
Pt 10
صبح شد.... آفتاب چشماشو نوازش میکرد. دلش و پشتش درد میکرد. یهو از جاش پرید. با دیدن خودش و شاهزاده تو اون وضعیت بهش شوک وارد شده بود. دوتاشون ل.خت تو بغل هم بودن. نمیتونست باور کنه که باکرگیشو دشمنش ازش گرفته. داشت با تعجب به یونگی نگاه میکرد که یونگی چشم هاشو باز کرد.
_اههه... بیبی... صب کن. تو جیمینی؟
+ام... بله ارباب. من جیمینم.
_صبر کن.... من... دیشب تو رو به فا. ک دادم؟
+هوففف. اره(کلافگی)
_آیی.. اولین بارت بود؟ خیلی تنگ بودی.اهههه دردم گرفت(استغفرالله اینا چیه مینویسم😨)
یونگی از تخت پاشد. با همون حالت بال هاشو قوصی داد و رفت تو حموم و جیمین رو با اون حال بد تنها گذاشت. جیمین دستاش میلرزید. حالش بد بود با اون دستای لرزونش لباساشو پوشید. رفت تو اتاق خودش حموم و بعدش رفت تو اتاق تهیونگ. تهیونگ بعد از شنیدن جریان دیشب یونگی و جیمین، دهنش وا موند و چشماش گشاد شد
=تو جدی میگی؟ با دشمنت خابیدی؟
+اره.... خب.... نمیدونم چی بگم. باعث میشه نقشم به هم بخوره؟
= چی بگم هیونگ. تو... بهش احساس داری؟
+خب.... اره. دوسش دارم. دشمنمو. ولی اونکه پسر واقعی پادشاه نیست.
=خب باشه. ولی یجورایی دشمنت حساب میشه.
+باید الان برم پیشش. وگرنه دوباره ترتیبمو میده. فعلا
=بای.
جیمین رفت پایین و رفت تو آشپزخونه. دید یونگی نشسته داره صبحونه میخوره.
_به چی زل زدی؟ اینجا چکار میکنی؟
+ام... ببخشید ولی مگه محافظ شخصی شما نیستم؟
_ام... هستی. ولی نمیخام بعد از جریان دیشب ببینمت. پسره ی تنگ.
+چ. چ. چی؟ چی....
ادامه دارد.....
- ۵.۳k
- ۱۷ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط