{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

بوسه مرگ

بوسه مرگ
"پارت ۱۴"

ویو کوک

نگاهم روی صورت تک‌تک افرادم چرخید.
همه سرشون پایین بود.


مین‌جائه چند قدم جلو اومد...

مین جائه: قربان، محموله سالمه. فقط طرف مقابل سر قرار حاضر نشده ..


اخم‌هام توی هم رفت.
- یعنی چی حاضر نشده؟

یکی از افراد با احتیاط گفت:
«از یک ساعت پیش هرچی تماس گرفتیم، جواب ندادن.»


با عصبانیت مشت محکمی روی کاپوت ماشین کوبیدم.


صدای ضربه توی انبار پیچید.
- برای یه معامله، منو معطل کردن؟ (داد)


همه ساکت بودن..

هیچ‌کس جرئت حرف زدن نداشت...


مین‌جائه آروم گفت:
«احتمال داره اتفاقی براشون افتاده باشه.»


نگاه تندی بهش انداختم ...
- احتمال به درد من نمی‌خوره..


موبایلمو از جیبم بیرون آوردم...

شماره مردی که قرار بود معامله باهاش انجام بشه رو گرفتم


چند بوق خورد...
بعد تماس قطع شد.
پوزخند تلخی زدم.


- پس اینجوریه...

گوشی رو داخل جیبم گذاشتم.
- از امشب، دیگه شریک ما نیست.


مین‌جائه سرش رو تکون داد.
«دستور بعدی قربان؟»


چند لحظه به کامیون‌های پر از جعبه‌های اسلحه نگاه کردم...


بعد با صدایی محکم گفتم:
- بارها رو برگردونید به انبار اصلی..
تا وقتی خودم نگفتم، هیچ معامله‌ای انجام نمی‌شه..


«چشم قربان.»
همه سریع مشغول کار شدن.


من اما همون‌جا وایستاده بودم..


ذهنم برخلاف همیشه روی معامله نبود...


بی‌اختیار تصویر ا.ت از جلوی چشمم رد شد.

با همون اخم‌ها...

همون نگاه لجباز...

زیر لب گفتم:
- حتماً تا الان کل عمارت رو روی سرش گذاشته...


مین‌جائه که کنارم ایستاده بود، لبخند کم‌رنگی زد ...
مین جائه: قربان..
.
نگاهش کردم..
- چیه؟


مین جائه: فکر کنم برای اولین بار، چیزی بیشتر از کارهای مافیا ذهنتون رو مشغول کرده...


چند لحظه سکوت کردم.

بعد بدون اینکه جوابش رو بدم، سوار ماشین شدم ..

- برگردیم عمارت.


ماشین روشن شد و در تاریکی شب به سمت عمارت حرکت کرد ..



ادامه دارد ...
دیدگاه ها (۱)

بوسه مرگ "پارت ۱۳"ویو کوک بعداز اینکه لباس هامو پوشیدم دیدم ...

بوسه مرگ "پارت ۱۲"در اتاق دوباره باز شد.سرم رو بلند کردم.جون...

بوسه مرگ "پارت ۴"ویو کوک وقتی مین جائه گفت که بادیگارد ها دن...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط