بوسه مرگ
بوسه مرگ
"پارت ۱۵"
ویو ا.ت
چند دقیقه از رفتن جونگکوک گذشته بود..
اتاق بیش از حد ساکت بود.
با کلافگی روی تخت نشستم و به اطراف نگاه میکردم ....
همه چیز مرتب...
همه چیز لوکس...
اما هیچ کدومشون حس خونه نداشت..
نگاهم به ساعت دیواری افتاد
شب شده بود...
با کلافگی بلند شدم و شروع کردم توی اتاق قدم زدن..
که صدای چند تا ماشین رو شنیدم ...
از پنجره نگاه کردم که بله آقا بلاخره تشریفش رو اورد خونه ....
صدای باز شدن در اومد.
برگشتم.
جونگکوک وارد اتاق شد..
کت مشکیش هنوز تنش بود و چند دکمهی پیراهنش باز شده بود.
از روی چهرهش معلوم بود روز سختی داشته.
بدون اینکه چیزی بگه، ساعتش رو باز کرد و روی میز انداخت...
بعد مستقیم سمت کمد رفت
اخم کردم.
& بالاخره برگشتی.
هیچ جوابی نداد.
با حرص ادامه دادم:
& یادته یه نفر دیگه هم توی این اتاق زندگی میکنه؟
این بار ایستاد..
آروم برگشت سمتم.
- حرفت تموم شد؟
دستبهسینه ایستادم.
& نه... پس گوش کن...
& من هنوز ازت عصبانیام..
چند ثانیه نگاهم کرد.
بعد با همون لحن خشن گفت:
- فکر کردی برام مهمه؟
لبخند عصبی زدم.
& نه، معلومه که مهم نیست ...
خواستم از کنارش رد بشم که شونهمون به هم خورد ..
هر دومون همزمان ایستادیم.
برگشتم سمتش.
& میتونی حداقل موقع راه رفتن جلوتو نگاه کنی؟
اخمهاش بیشتر توی هم رفت
- تو راه من وایسادی.
& این اتاق فقط مال تو نیست...
برای چند لحظه فقط به هم خیره شدیم.
بعد جونگکوک نفس کوتاهی کشید و بدون اینکه جواب بده، از کنارم رد شد ..
همین سکوتش بیشتر حرصم میداد.
زیر لب غر زدم:
& چه اخلاقی داره...
فکر میکردم نشنیده.
اما همونطور که پشتش به من بود، گفت:
- بلندتر بگو ..
چشمهام گرد شد
& ...هیچی!
برای اولین بار، گوشهی لبش خیلی نامحسوس تکون خورد؛ انگار خواست پوزخند بزنه، اما سریع دوباره همون چهرهی سرد همیشگی رو به خودش گرفت.
و من با خودم فکر کردم...
شاید زندگی کنار این مرد، خیلی سختتر از چیزی باشه که تصور میکردم ...
ادامه دارد....🌿
"پارت ۱۵"
ویو ا.ت
چند دقیقه از رفتن جونگکوک گذشته بود..
اتاق بیش از حد ساکت بود.
با کلافگی روی تخت نشستم و به اطراف نگاه میکردم ....
همه چیز مرتب...
همه چیز لوکس...
اما هیچ کدومشون حس خونه نداشت..
نگاهم به ساعت دیواری افتاد
شب شده بود...
با کلافگی بلند شدم و شروع کردم توی اتاق قدم زدن..
که صدای چند تا ماشین رو شنیدم ...
از پنجره نگاه کردم که بله آقا بلاخره تشریفش رو اورد خونه ....
صدای باز شدن در اومد.
برگشتم.
جونگکوک وارد اتاق شد..
کت مشکیش هنوز تنش بود و چند دکمهی پیراهنش باز شده بود.
از روی چهرهش معلوم بود روز سختی داشته.
بدون اینکه چیزی بگه، ساعتش رو باز کرد و روی میز انداخت...
بعد مستقیم سمت کمد رفت
اخم کردم.
& بالاخره برگشتی.
هیچ جوابی نداد.
با حرص ادامه دادم:
& یادته یه نفر دیگه هم توی این اتاق زندگی میکنه؟
این بار ایستاد..
آروم برگشت سمتم.
- حرفت تموم شد؟
دستبهسینه ایستادم.
& نه... پس گوش کن...
& من هنوز ازت عصبانیام..
چند ثانیه نگاهم کرد.
بعد با همون لحن خشن گفت:
- فکر کردی برام مهمه؟
لبخند عصبی زدم.
& نه، معلومه که مهم نیست ...
خواستم از کنارش رد بشم که شونهمون به هم خورد ..
هر دومون همزمان ایستادیم.
برگشتم سمتش.
& میتونی حداقل موقع راه رفتن جلوتو نگاه کنی؟
اخمهاش بیشتر توی هم رفت
- تو راه من وایسادی.
& این اتاق فقط مال تو نیست...
برای چند لحظه فقط به هم خیره شدیم.
بعد جونگکوک نفس کوتاهی کشید و بدون اینکه جواب بده، از کنارم رد شد ..
همین سکوتش بیشتر حرصم میداد.
زیر لب غر زدم:
& چه اخلاقی داره...
فکر میکردم نشنیده.
اما همونطور که پشتش به من بود، گفت:
- بلندتر بگو ..
چشمهام گرد شد
& ...هیچی!
برای اولین بار، گوشهی لبش خیلی نامحسوس تکون خورد؛ انگار خواست پوزخند بزنه، اما سریع دوباره همون چهرهی سرد همیشگی رو به خودش گرفت.
و من با خودم فکر کردم...
شاید زندگی کنار این مرد، خیلی سختتر از چیزی باشه که تصور میکردم ...
ادامه دارد....🌿
- ۱۵۸
- ۱۴ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط