بوسه مرگ
بوسه مرگ
"پارت ۳۱"
ویو ات
بعد از اینکه لباسم رو عوض کردم، از اتاق بیرون اومدم و از پلههای بزرگ عمارت پایین رفتم..
امروز عمارت از همیشه آرومتر بود...
وقتی وارد سالن غذاخوری شدم، بر خلاف هر روز، صندلیِ جونگکوک خالی بود...
برای چند لحظه بیاختیار به اون صندلی خیره شدم ...
بعد سریع حواسم رو جمع کردم.
& به من چه...
روی صندلی نشستم..
یکی از خدمتکارها بشقاب صبحونه رو مقابلم گذاشت..
همون موقع مینجائه وارد سالن شد.
«صبح بخیر، خانم ات.»
سرم رو بلند کردم.
& صبح بخیر.
مینجائه با احترام کنار میز ایستاد.
«قربان صبح زود برای رسیدگی به یکی از کارها از عمارت خارج شدن.»
بیتفاوت تکهای نون برداشتم.
&خب؟
«گفتن شاید تا عصر برنگردن.»
...
نمیدونستم چرا، ولی برای چند ثانیه ساکت شدم...
بعد سریع گفتم:
& که چی؟
مینجائه لبخند خیلی کمرنگی زد..
«هیچی، فقط خواستم اطلاع داشته باشید.»
آبپرتقالم رو برداشتم.
& ..خیلی خب.
مینجائه چند لحظه مکث کرد ..
«قربان قبل از رفتن یه دستور دیگه هم دادن.»
اخم کردم.
& بازم دستور؟
«گفتن اگه خانم ات خواستن از عمارت بیرون برن، ماشین و محافظ همراهشون باشه.»
پوفی کشیدم..
& اون واقعاً فکر میکنه من بچهام؟
مینجائه با احتیاط گفت:
«قربان فقط... احتیاط میکنن.»
چشمام رو چرخوندم.
& اسمش احتیاط نیست، کنترل کردنه...
مینجائه چیزی نگفت..
فقط سکوت کرد.
صبحونهم رو تموم کردم و از روی صندلی بلند شدم ..
& خب... حالا که اون نیست، حداقل میتونم یه نفس راحت بکشم..
همین که خواستم از سالن خارج بشم، صدای زنگ موبایل مینجائه بلند شد ...
نگاهی به صفحه انداخت..
لبخندش محو شد..
...قربان.
تماس رو جواب داد.
«بله قربان...»
چند ثانیه فقط گوش داد ..
بعد با لحن جدی گفت:
«چشم، همین الان.»
تماس که قطع شد، نگاهش به من افتاد.
«خانم ات...»
& چیزی شده؟
«قربان گفتن تا آماده بشید.»
با تعجب اخم کردم..
& برای چی؟
مینجائه لبخند کوتاهی زد.
«قربان میخوان امروز شما رو هم با خودشون یه جا ببرن...»
⭐️ادامه دارد.....
🪼حمایتاتون برام از هر چیزی ارزشمندتره. بوس به همتون بای🫐
"پارت ۳۱"
ویو ات
بعد از اینکه لباسم رو عوض کردم، از اتاق بیرون اومدم و از پلههای بزرگ عمارت پایین رفتم..
امروز عمارت از همیشه آرومتر بود...
وقتی وارد سالن غذاخوری شدم، بر خلاف هر روز، صندلیِ جونگکوک خالی بود...
برای چند لحظه بیاختیار به اون صندلی خیره شدم ...
بعد سریع حواسم رو جمع کردم.
& به من چه...
روی صندلی نشستم..
یکی از خدمتکارها بشقاب صبحونه رو مقابلم گذاشت..
همون موقع مینجائه وارد سالن شد.
«صبح بخیر، خانم ات.»
سرم رو بلند کردم.
& صبح بخیر.
مینجائه با احترام کنار میز ایستاد.
«قربان صبح زود برای رسیدگی به یکی از کارها از عمارت خارج شدن.»
بیتفاوت تکهای نون برداشتم.
&خب؟
«گفتن شاید تا عصر برنگردن.»
...
نمیدونستم چرا، ولی برای چند ثانیه ساکت شدم...
بعد سریع گفتم:
& که چی؟
مینجائه لبخند خیلی کمرنگی زد..
«هیچی، فقط خواستم اطلاع داشته باشید.»
آبپرتقالم رو برداشتم.
& ..خیلی خب.
مینجائه چند لحظه مکث کرد ..
«قربان قبل از رفتن یه دستور دیگه هم دادن.»
اخم کردم.
& بازم دستور؟
«گفتن اگه خانم ات خواستن از عمارت بیرون برن، ماشین و محافظ همراهشون باشه.»
پوفی کشیدم..
& اون واقعاً فکر میکنه من بچهام؟
مینجائه با احتیاط گفت:
«قربان فقط... احتیاط میکنن.»
چشمام رو چرخوندم.
& اسمش احتیاط نیست، کنترل کردنه...
مینجائه چیزی نگفت..
فقط سکوت کرد.
صبحونهم رو تموم کردم و از روی صندلی بلند شدم ..
& خب... حالا که اون نیست، حداقل میتونم یه نفس راحت بکشم..
همین که خواستم از سالن خارج بشم، صدای زنگ موبایل مینجائه بلند شد ...
نگاهی به صفحه انداخت..
لبخندش محو شد..
...قربان.
تماس رو جواب داد.
«بله قربان...»
چند ثانیه فقط گوش داد ..
بعد با لحن جدی گفت:
«چشم، همین الان.»
تماس که قطع شد، نگاهش به من افتاد.
«خانم ات...»
& چیزی شده؟
«قربان گفتن تا آماده بشید.»
با تعجب اخم کردم..
& برای چی؟
مینجائه لبخند کوتاهی زد.
«قربان میخوان امروز شما رو هم با خودشون یه جا ببرن...»
⭐️ادامه دارد.....
🪼حمایتاتون برام از هر چیزی ارزشمندتره. بوس به همتون بای🫐
- ۱۲۸
- ۲۱ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط