BEYOND THE SPOTLIGHT
PART:14
(اسلاید بعد چک بشه)
هونگده_۹:۱۵ شب
شبِ هونگده زنده بود.
نور تابلوهای نئون روی خیابان ریخته بود، موسیقی از یک اجرای خیابانی کمی آنطرفتر میآمد و بوی غذاهای داغ در هوا پیچیده بود.
چهار نفری جلوی یک دکه کوچک ایستاده بودند. بخار از قابلمه بزرگ تتوکبوکی بالا میرفت و فروشنده با انبر کیکهای برنجی را در سس قرمز تند هم میزد.
جیمین با هیجان به قابلمه اشاره کرد. "این! اینو باید بگیریم."
فروشنده ظرف کاغذی را پر کرد و به جیمین داد.
جیمین یک سیخ برداشت و با اعتماد کامل یک تکه برداشت…
دو ثانیه بعد چشمهایش گرد شد."خیلی تنده."
نوئلی فوراً خندید. "خودت گفتی بگیریم."
تهیونگ که کنار کالیستا ایستاده بود، ظرف را از دست جیمین گرفت و یک تکه برداشت. بدون عجله خورد… بعد خیلی آرام گفت: "بد نیست."
جیمین با ناباوری نگاهش کرد. "بد نیست؟! دهنم آتیش گرفته."
تهیونگ شانه بالا انداخت. "شاید تو ضعیفی."
نوئلی زد زیر خنده.
کالیستا هم خندید و سرش را کمی پایین آورد.
تهیونگ متوجه شد و کمی خم شد سمتش. "حالت بهتره؟"
کالیستا نگاه کوتاهی به او انداخت. نور نئون قرمز روی صورتش افتاده بود. "آره… فکر کنم این بهترین تصمیم امشب بود."
جیمین از آن طرف گفت: "پس یکی دیگه میگیریم!"
نوئلی سریع گفت: "نه، اول اینو تموم کن قهرمان."
و خندهشان در شلوغی خیابان هونگده گم شد.اما برای لحظهای کوتاه، انگار همهچیز فقط همان چند قدم کنار آن دکه خلاصه شده بود.
گاهی سرنوشت همینطور کار میکند.
آدمهایی با مسیرهای متفاوت، با عادتها و ریتمهای کاملاً جدا… ناگهان در یک نقطهی ساده از یک شب معمولی کنار هم میایستند.
نه برنامهای برایش بوده، نه پیشبینیای.
فقط یک شب، یک خیابان شلوغ، و چند نفر که شاید اگر دنیا کمی متفاوت میچرخید، هیچوقت در یک قاب قرار نمیگرفتند.
بخار غذا بالا میرفت، خندهای کوتاه میانشان رد شد، و برای چند ثانیه همهچیز ساده بود.
نه قراردادها مهم بودند، نه کار، نه چیزهایی که بیرون از آن خیابان منتظرشان بود.
فقط همان لحظه.
لحظهای که آدمها هنوز نمیدانند این کنار هم ایستادن چقدر میتواند بعداً معنا پیدا کند.
صدای خندهی بلند جیمین از چند قدم آنطرفتر بلند شد. «هی! تقلب کردی!»
نوئلی با خنده جواب داد: «اصلاً! بلد نیستی بازی کنی تقصیر من نیست.»
آن دو کنار یکی از دستگاههای بازی خیابانی سرگرم شده بودند و کاملاً در دنیای خودشان غرق بودند.
کالیستا روی صندلی فلزی کنار دکه نشسته بود. یک هوتوک گرم در دستش بود و با دقت تکهی کوچکی از آن میکند. بخار شیرینش آرام بالا میرفت.
تهیونگ کنارش نشست.
چند لحظه چیزی نگفتند. فقط نورهای رنگی خیابان روی صورتشان میافتاد و صدای شلوغی هونگده دورشان جریان داشت.
کالیستا گاز کوچکی از هوتوک گرفت و کمی اخم کرد. «داغه…»
تهیونگ خندید، خیلی آرام.
بعد دستش را جلو آورد. «بده ببینم.»
کالیستا لحظهای نگاهش کرد… بعد هوتوک را به او داد.
تهیونگ یک گاز کوچک گرفت.
چند ثانیه بعد با خونسردی گفت: «بد نیست.»
کالیستا چشمهایش را ریز کرد. «بد نیست؟»
تهیونگ شانهای بالا انداخت. «اگه از دست تو باشه… حتی داغ بودنشم بد نیست.»
چند لحظه نگاهشان در هم ماند.
نه خندهای، نه حرفی.
فقط همان سکوت کوتاه… که عجیب گرمتر از تمام شلوغی خیابان بود.
(اسلاید بعد چک بشه)
هونگده_۹:۱۵ شب
شبِ هونگده زنده بود.
نور تابلوهای نئون روی خیابان ریخته بود، موسیقی از یک اجرای خیابانی کمی آنطرفتر میآمد و بوی غذاهای داغ در هوا پیچیده بود.
چهار نفری جلوی یک دکه کوچک ایستاده بودند. بخار از قابلمه بزرگ تتوکبوکی بالا میرفت و فروشنده با انبر کیکهای برنجی را در سس قرمز تند هم میزد.
جیمین با هیجان به قابلمه اشاره کرد. "این! اینو باید بگیریم."
فروشنده ظرف کاغذی را پر کرد و به جیمین داد.
جیمین یک سیخ برداشت و با اعتماد کامل یک تکه برداشت…
دو ثانیه بعد چشمهایش گرد شد."خیلی تنده."
نوئلی فوراً خندید. "خودت گفتی بگیریم."
تهیونگ که کنار کالیستا ایستاده بود، ظرف را از دست جیمین گرفت و یک تکه برداشت. بدون عجله خورد… بعد خیلی آرام گفت: "بد نیست."
جیمین با ناباوری نگاهش کرد. "بد نیست؟! دهنم آتیش گرفته."
تهیونگ شانه بالا انداخت. "شاید تو ضعیفی."
نوئلی زد زیر خنده.
کالیستا هم خندید و سرش را کمی پایین آورد.
تهیونگ متوجه شد و کمی خم شد سمتش. "حالت بهتره؟"
کالیستا نگاه کوتاهی به او انداخت. نور نئون قرمز روی صورتش افتاده بود. "آره… فکر کنم این بهترین تصمیم امشب بود."
جیمین از آن طرف گفت: "پس یکی دیگه میگیریم!"
نوئلی سریع گفت: "نه، اول اینو تموم کن قهرمان."
و خندهشان در شلوغی خیابان هونگده گم شد.اما برای لحظهای کوتاه، انگار همهچیز فقط همان چند قدم کنار آن دکه خلاصه شده بود.
گاهی سرنوشت همینطور کار میکند.
آدمهایی با مسیرهای متفاوت، با عادتها و ریتمهای کاملاً جدا… ناگهان در یک نقطهی ساده از یک شب معمولی کنار هم میایستند.
نه برنامهای برایش بوده، نه پیشبینیای.
فقط یک شب، یک خیابان شلوغ، و چند نفر که شاید اگر دنیا کمی متفاوت میچرخید، هیچوقت در یک قاب قرار نمیگرفتند.
بخار غذا بالا میرفت، خندهای کوتاه میانشان رد شد، و برای چند ثانیه همهچیز ساده بود.
نه قراردادها مهم بودند، نه کار، نه چیزهایی که بیرون از آن خیابان منتظرشان بود.
فقط همان لحظه.
لحظهای که آدمها هنوز نمیدانند این کنار هم ایستادن چقدر میتواند بعداً معنا پیدا کند.
صدای خندهی بلند جیمین از چند قدم آنطرفتر بلند شد. «هی! تقلب کردی!»
نوئلی با خنده جواب داد: «اصلاً! بلد نیستی بازی کنی تقصیر من نیست.»
آن دو کنار یکی از دستگاههای بازی خیابانی سرگرم شده بودند و کاملاً در دنیای خودشان غرق بودند.
کالیستا روی صندلی فلزی کنار دکه نشسته بود. یک هوتوک گرم در دستش بود و با دقت تکهی کوچکی از آن میکند. بخار شیرینش آرام بالا میرفت.
تهیونگ کنارش نشست.
چند لحظه چیزی نگفتند. فقط نورهای رنگی خیابان روی صورتشان میافتاد و صدای شلوغی هونگده دورشان جریان داشت.
کالیستا گاز کوچکی از هوتوک گرفت و کمی اخم کرد. «داغه…»
تهیونگ خندید، خیلی آرام.
بعد دستش را جلو آورد. «بده ببینم.»
کالیستا لحظهای نگاهش کرد… بعد هوتوک را به او داد.
تهیونگ یک گاز کوچک گرفت.
چند ثانیه بعد با خونسردی گفت: «بد نیست.»
کالیستا چشمهایش را ریز کرد. «بد نیست؟»
تهیونگ شانهای بالا انداخت. «اگه از دست تو باشه… حتی داغ بودنشم بد نیست.»
چند لحظه نگاهشان در هم ماند.
نه خندهای، نه حرفی.
فقط همان سکوت کوتاه… که عجیب گرمتر از تمام شلوغی خیابان بود.
- ۶.۸k
- ۲۲ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط