{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

یک گوشه نشسته بود و زخمهای دلش را می شمرد و با خود می گفت

یک گوشه نشسته بود و زخمهای دلش را می شمرد و با خود می گفت کاش هرگز از غار بیرون نیامده بودم ، به هوای دیدن خورشید . کاش ....
دیدگاه ها (۱۱)

اگه بنویسم دلتنگ، یا بوسه، یا دیدار، تو یاد آدم خاصی میفتی.ک...

گفتم میدونی یه‌جور گوزن هست که سالی یه‌بار شاخش میفته؟ گفت ن...

سلام بر آنان که زندگی مجبورمان کرد بی آن‌ها روزگار بگذرانیم....

دیدی بعد از مدتی وقتی دوباره به اون عشق پاک و داغی که یه زما...

من زنده بودم اما انگار مُرده بودم از بس که روزها را با شب شم...

خورشید می‌تابد .سنگ های کوهستان از باران دیشب لجن گرفته اند ...

پارت چهارم روزی روزگاری غم: غم پاشو گذاشت بیرون نسیم خنک‌ و ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط