Oblivion part : last (9)
صورت تهیونگ در هم رفت انتظار نداشت که همین فردا، از این مادر و دختر جدا بشه
طعم شام اونشب، با تلخی تموم شد
┈─┈──┈𔘓┈──┈─┈
در پرواز برگشت به سئول، آرین در بغل مادرش بهانه میگرفت و همین باعث ناراحتی بقیهی مسافرها بود
ا/ت تموم تلاشش رو برای آرامش و ساکتشدن دختر کوچولوش میکرد اما فایدهای نداشت تا اینکه با اومدن مهماندار هواپیما، رنگ از رخش پرید در فکر این بود که حتماً اون مهماندار میخواد بابت سر و صدای بچه و اینکه دیگران رو آزار میده بهش اخطار بده اما اون زن در کمال آرامش گفت:
* خانوم عزیز، صندلی شما و دخترتون اشتباه شده، لطفاً همراه من قسمت فرست کلاس پرواز بیاین
ا/ت کاملاً متعجب بود، نه چطور ممکن بود دختر میدونست که خواهرش چه صندلیهای رو براشون رزرو کرده و مطمئن بود اون و خواهرش هیچکدوم پول صندلیهای گرون فرست کلاش رو ندارن
دلش میخواست اعتراض کنه اما بهانهگیریهای دخترش و ظاهر متعجب و خوشحالی بقیه مسافرها باعث شد همراه اون مهماندار به جلوی هواپیما پیش بره
با نگرانی درباره چمدونهاشون، پرسید:
+ ببخشید چمدونهامون چی؟
* نگران نباشین درباره چمدونها و وسایلهاتون از قبل هماهنگیهای لازم انجام شده.
دهان ا/ت با ورود به قسمت فرست کلاس هواپیما، که بسیار شیک و شاهانه بود، بسته شد. به طرف صندلیهای ردیف جلو میرفتن که ناگهان با دیدن یه چهره آشنا ا/ت شوکه شد.
تهیونگ با در آوردن عینک آفتابی گرونش، به اون دو سلام کرد و این آرین بود که با خوشحالی، از دیدن دوباره تهیونگ، در آغوش مادرش دست و پا میزد. که خود تهیونگ پیشدستی کرد و آرین کوچولو رو از دست مادرش گرفت و با لبخند گفت:
_ چه جالب که همسفر هستیم. اینطور نیست؟ نمیشینی؟ به زودی هواپیما پرواز میکنه
دختر که هنوز متعجب بود، به پاهای خشکشدهاش انعطاف داد و کنار تهیونگ روی اون صندلی فرست کلاس نشست و با هیجان پرسید:
+ آقای کیم! شما! شما اینجا چیکار میکنین؟
_ میبینی که، دارم به سئول برمیگردم، عزيزم.
دختر مشکوک شد:
+ اما چرا؟
تهیونگ با لبخند و گستاخی به دختر اول زل زد و ناگهان با بوسهای کوتاه به اون لبهای ماتیک خورده شوک رو در دختر بیدار کرد
از دختر فاصله چندانی نگرفت و زمزمه کرد:
_ چون یه هدفی در من بیدار شده که قبلاً هرگز در زندگیم تجربهاش نکرده بودم. دیدن آرین و تو ا/ت باعث شدین بخوام به یه مرد مسئولیت پذیر تبدیل بشم. یه مردی که لیاقت تو و دخترت رو داشته باشه. با خانوادهام صحبت کردم میخوام کسب و کار پدرم رو در سئول ادامه بدم
درحالی که با یه دست آرین رو در بغلش داشت، با دست دیگرش، انگشتان ظریف دختر رو در دست گرفت و گفت:
_ اجازه میدی همسرت و پدر آرین بشم؟
دختر با گرمی دست تهیونگ رو در دستش فشرد و این آخرين بوسهی اونها در پاریس، جواب مثبت ا/ت به خواستگاری تهیونگ بود.
نوشتن این سناریو خیلی ازم وقت گرفت، لطفا لطفا با کامنت و لایکهاتون خستگیم رو بگیرین 🥺🙏🏻🩷
درباره اسم سناریو هم دلم میخواست یه توضیحی بدم Oblivion یعنی فراموشی (حالت فراموش کردن زندگی قبلی). یعنی فراموش کنی، زندگی قبلی که قبل از اون اتفاق یا اومدن اون شخص داشتی، چطوریه. درست مثل تهیونگ که بعد از دیدن آرین عاشق مادرش شد و دیگه نتونست مثل سابق بشه
طعم شام اونشب، با تلخی تموم شد
┈─┈──┈𔘓┈──┈─┈
در پرواز برگشت به سئول، آرین در بغل مادرش بهانه میگرفت و همین باعث ناراحتی بقیهی مسافرها بود
ا/ت تموم تلاشش رو برای آرامش و ساکتشدن دختر کوچولوش میکرد اما فایدهای نداشت تا اینکه با اومدن مهماندار هواپیما، رنگ از رخش پرید در فکر این بود که حتماً اون مهماندار میخواد بابت سر و صدای بچه و اینکه دیگران رو آزار میده بهش اخطار بده اما اون زن در کمال آرامش گفت:
* خانوم عزیز، صندلی شما و دخترتون اشتباه شده، لطفاً همراه من قسمت فرست کلاس پرواز بیاین
ا/ت کاملاً متعجب بود، نه چطور ممکن بود دختر میدونست که خواهرش چه صندلیهای رو براشون رزرو کرده و مطمئن بود اون و خواهرش هیچکدوم پول صندلیهای گرون فرست کلاش رو ندارن
دلش میخواست اعتراض کنه اما بهانهگیریهای دخترش و ظاهر متعجب و خوشحالی بقیه مسافرها باعث شد همراه اون مهماندار به جلوی هواپیما پیش بره
با نگرانی درباره چمدونهاشون، پرسید:
+ ببخشید چمدونهامون چی؟
* نگران نباشین درباره چمدونها و وسایلهاتون از قبل هماهنگیهای لازم انجام شده.
دهان ا/ت با ورود به قسمت فرست کلاس هواپیما، که بسیار شیک و شاهانه بود، بسته شد. به طرف صندلیهای ردیف جلو میرفتن که ناگهان با دیدن یه چهره آشنا ا/ت شوکه شد.
تهیونگ با در آوردن عینک آفتابی گرونش، به اون دو سلام کرد و این آرین بود که با خوشحالی، از دیدن دوباره تهیونگ، در آغوش مادرش دست و پا میزد. که خود تهیونگ پیشدستی کرد و آرین کوچولو رو از دست مادرش گرفت و با لبخند گفت:
_ چه جالب که همسفر هستیم. اینطور نیست؟ نمیشینی؟ به زودی هواپیما پرواز میکنه
دختر که هنوز متعجب بود، به پاهای خشکشدهاش انعطاف داد و کنار تهیونگ روی اون صندلی فرست کلاس نشست و با هیجان پرسید:
+ آقای کیم! شما! شما اینجا چیکار میکنین؟
_ میبینی که، دارم به سئول برمیگردم، عزيزم.
دختر مشکوک شد:
+ اما چرا؟
تهیونگ با لبخند و گستاخی به دختر اول زل زد و ناگهان با بوسهای کوتاه به اون لبهای ماتیک خورده شوک رو در دختر بیدار کرد
از دختر فاصله چندانی نگرفت و زمزمه کرد:
_ چون یه هدفی در من بیدار شده که قبلاً هرگز در زندگیم تجربهاش نکرده بودم. دیدن آرین و تو ا/ت باعث شدین بخوام به یه مرد مسئولیت پذیر تبدیل بشم. یه مردی که لیاقت تو و دخترت رو داشته باشه. با خانوادهام صحبت کردم میخوام کسب و کار پدرم رو در سئول ادامه بدم
درحالی که با یه دست آرین رو در بغلش داشت، با دست دیگرش، انگشتان ظریف دختر رو در دست گرفت و گفت:
_ اجازه میدی همسرت و پدر آرین بشم؟
دختر با گرمی دست تهیونگ رو در دستش فشرد و این آخرين بوسهی اونها در پاریس، جواب مثبت ا/ت به خواستگاری تهیونگ بود.
نوشتن این سناریو خیلی ازم وقت گرفت، لطفا لطفا با کامنت و لایکهاتون خستگیم رو بگیرین 🥺🙏🏻🩷
درباره اسم سناریو هم دلم میخواست یه توضیحی بدم Oblivion یعنی فراموشی (حالت فراموش کردن زندگی قبلی). یعنی فراموش کنی، زندگی قبلی که قبل از اون اتفاق یا اومدن اون شخص داشتی، چطوریه. درست مثل تهیونگ که بعد از دیدن آرین عاشق مادرش شد و دیگه نتونست مثل سابق بشه
- ۱۱.۰k
- ۳۰ تیر ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۹)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط