عاشقانه های شبنم بیاد بابا محمدم
گاهی آدم دلش میخواهد برگردد…
نه به گذشته،
به کسی…
به نگاهی…
به آغوشی که امنترین جای دنیا بود،
بیاینکه چیزی بگوید،
بیاینکه توقعی داشته باشد،
فقط برگردد…
بنشید روی همان نیمکتی که سالها پیش کنارش نشسته بود،
چای بخورد،
بخندد،
و بگوید:
"هنوز دوستت دارم، هنوز هم همانم."
اما واقعیت مثل بادیست که پنجرهها را محکم میکوبد.
یادآوری میکند که آدمها میروند،
و هیچکس منتظر نمیماند.
تو رفتی،
و من هنوز همان نیمکت را نگاه میکنم،
همان فنجان ترکخورده را،
و همان دلی که از همان روز،
دیگر لبخند نزد.
نه به گذشته،
به کسی…
به نگاهی…
به آغوشی که امنترین جای دنیا بود،
بیاینکه چیزی بگوید،
بیاینکه توقعی داشته باشد،
فقط برگردد…
بنشید روی همان نیمکتی که سالها پیش کنارش نشسته بود،
چای بخورد،
بخندد،
و بگوید:
"هنوز دوستت دارم، هنوز هم همانم."
اما واقعیت مثل بادیست که پنجرهها را محکم میکوبد.
یادآوری میکند که آدمها میروند،
و هیچکس منتظر نمیماند.
تو رفتی،
و من هنوز همان نیمکت را نگاه میکنم،
همان فنجان ترکخورده را،
و همان دلی که از همان روز،
دیگر لبخند نزد.
- ۱.۱k
- ۲۲ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط