{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

چند شاتی از تهیونگ

چند شاتی از تهیونگ..


𝕻𝖆𝖗𝖙 ³.
.. midnight ..



بدن دختر یخ زده بی هیچ حرکت ایستاده بود، افکارش توان حرکت نداشتند و درست وقتی ماشه کشیده شد چشمانش را با وحشت بست.

عجیب بود، دردی حس نمی‌کرد. چشماش رو نیمه باز کرد، صدای خنده ای نگاهش را باز تر کرد، اون مرد داشت بهش میخندید، قهقهه اش بلند نبود اما تمسخرش را می‌رساند.

دختر اخم کرد، بالاخره اولین قدم را برداشت و جلویش ایستاد‌. تاری از موهای مزاحمش را از روی چشماش کنار زد و با نگاه عصبانی بهش خیره شد ، اما پشت آن ظاهر عصبانی تردید و ترس قلبش را میتپاند‌.

ناگهان‌ صداش رو بالا برد: « میخواستی منو بکشی؟!»

مرد بهش زل زده بود، از نگاهش هیچ احساسی خوانده نمیشد، خنده‌ی یکم پیشش حالا جایگزین یک واکنش آرام بود.

تفنگش را دوباره داخل جیبش فرو کرد و گفت: _« تو چیزایی شنیدی و دیدی که نباید»

مکث کرد نگاهش در اندام دختر چرخید، یک هودی طوسی با شلوار جین که جلوی رسوخ سرما را به بدن دختر نمی‌گرفت. توجهش سمت زخم روی زانویش جلب شد، خونش روی پوست خشک شده بود اما بی شک هنوز درد داشت.

نگاهش رو چرخوند و ادامه داد: _ « نمیتونم یک فضول خبر چین رو همینجوری ول کنم»


ابرو های دختر در هم رفت: « من خبر چین نیستم»


مرد سمتش خم شد، نیشخندی زد.
قلب دختر از نزدیکی چهره‌اش لحظه‌ای بیقراری کرد، اندازه‌ی یک نفس فاصله داشتند.
اما به خودش اومد و سریع قدمی از مرد فاصله گرفت‌.


مرد با پوزخندی که هنوز گوشه‌ی لبش بود گفت: _ « اسمت چیه؟»

دختر ابرو بالا انداخت: « اسمم رو میخوای چیکار؟ »

_« دوست ندارم حرفم رو تکرار کنم»


دخترک کمی مکث کرد. بعد گفت: « فلورا »



ادامه دارد...
دیدگاه ها (۰)

چند شاتی از تهیونگ‌‌.. 𝕻𝖆𝖗𝖙 ⁴. ..midnight..مرد نگاهی گذرا در...

چند شاتی از تهیونگ..𝕻𝖆𝖗𝖙 ⁵... midnight ..فلورا با حرص خندید:...

چند شاتی از تهیونگ..𝕻𝖆𝖗𝖙 ². .. midnight ..زبانش قفل شده بود،...

چند شاتی از تهیونگ!𝕻𝖆𝖗𝖙 ¹. .. midnight ..انقدر دویده بود که ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط