{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

چند شاتی از تهیونگ

چند شاتی از تهیونگ..

𝕻𝖆𝖗𝖙 ⁵.
.. midnight ..



فلورا با حرص خندید: « خل شدی؟»


حرفاش به وضوح باعث خشم تهیونگ شد.
قدمی به دختر نزدیک تر شد، تا حدی که نفس های تندش صورتش را خراش میداد.

_« یه بار دیگه همچین کلماتی از زبون کوچولوت بشنوم عواقبش پای خودته»

مکث کرد، به چهره ترسیده دختر نگاه کرد و با سردی ادامه داد: _ « حرفم رو باز تکرار نمیکنم، سولی سرخدمتکار اینجاست، اتاقت و چیزایی که لازمه رو بهت میگه»

و بدون اینکه حرفای دختر رو بشنوه قدم هاش رو برداشت و ازش دور شد.

.
.

هفته ها به همین روال گذشت، فلورا از ترس مرگ سخت تلاش می‌کرد، حرفای سولی رو به دقت دنبال می‌کرد و حتی بعضی وقتا کنایه و قلدری های خدمتکار های دیگه رو تحمل میکرد.
و طی این روز ها تهیونگ انگار به نسبت نرم تر شده بود.
انگار دیگه خودش نبود، مثلا ساعت های ۱ شب که فلورا کارش تمام می‌شد به بهانه های مسخره مثل شب بیداری و آب خوری به دیدن فلورا میرفت.
یا وقتایی که برای دیدن بیشتر دخترک، اون رو به اتاق کارش صداش می‌کرد تا براش قهوه بیاره و هر بار ایرادی میگرفت و فلورا رو محبور می‌کرد تا قهوه‌ دیگه ای براش درست کنه، فقط برای اینکه بیشتر اون چهره بامزه اش که وقتی عصبی بود به خودش میگرفت رو ببینه.


فلورا با حرص فنجان رو کنار دست تهیونگ گذاشت و گفت: « فکنم دیگه باب میلتون باشه به هر حال تاحالا ۴ بار عوض کردید!»


تهیونگ در دلش به واکنشش خندید اما چهره‌اش رو همچنان خونسرد نشان میداد.

جرعه ای از قهوه خورد و گفت: _« خوبه. بالاخره درست انجامش دادی»

فلورا به وضوح خشمش بیشتر شد، اما سعی کرد کنترلش کنه.
گفت: « حالا با اجازتون میتونم برم؟»

تهیونگ نیم نگاهی بهش کرد و خیره به تبلت زیر دستش گفت: _ « اوهوم، میتونی بری»


دخترک فورا چرخید تا سمت در بره، اما عجله اش باعث شد جلوی تهیونگ روی زمین پهن بشه.
ابرو هاش در هم رفت، و بعد صدای قهقهه ای فضا رو پر کرد. تهیونگ دستش رو روی چشمش گذاشته بود و میخندید. شاید این اولین خنده‌ی از ته دلش در این سال ها می‌بود.
از جایش بلند شد و سمت فلورا رفت. دخترک از خجالت سریع بلند شد و جلوش وایساد.
با عصبانیت گفت: « نخند»

اما تهیونگ همچنان ریز میخندید.
باز گفت: « گفتم نخند!»

تهیونگ دیگه بس کرد، نگاهی دقیق بهش انداخت، قدمی نزدیک دختر شد که متقابل اونم قدمی به عقب بر میداشت، تا جایی که به دیوار برخورد کرد ایستاد، تهیونگ خیلی نزدیک ایستاده بود.
خم شد سمت صورت دختر و با نیشخند گفت: _ « خیلی جالبی»

فلورا سعی کرد نگاهش رو بدزده‌. با استرس گفت: « میشه، بری عقب تر»

تهیونگ که انگار حرفش رو برعکس متوجه بشه نزدیک تر شد، حالا یک نفس فاصله داشتند، خیره به ل*ب های دختر گفت:
_ « فلورا، تاحالا دوست پسر داشتی؟»

از حرفش جا خورد، چرا باید تو همچین موقعیتی و برای چی این سوال رو ازش بپرسه؟
با تعجب و بریده گفت: « ن..نه، چطور؟!»

لبخندی ریز گوشه‌ی لب تهیونگ رو کشاند.

_ «چون خواستم بدونم این کاری که الان میکنم درسته یا نه»

دخترک تا خواست منظورش رو بفهمه ل*ب های تهیونگ رو روی ل* ب هایش حس کرد.
چشماش گرد شد، قلبش دیوانه وار میتپید.

و وقتی ازش جدا شد به چهره‌ی خونسرد تهیونگ چشم دوخت.

_ « فکنم دیگه مال منی»


ادامه دارد...
دیدگاه ها (۱)

چند شاتی از تهیونگ‌‌..𝕻𝖆𝖗𝖙 ⁶ .last part. ..midnight ..از اون...

چند شاتی از یونگی....𝓟𝓪𝓻𝓽 ¹ ..اسکیزوفرنی..خورشید اهسته از م...

چند شاتی از تهیونگ‌‌.. 𝕻𝖆𝖗𝖙 ⁴. ..midnight..مرد نگاهی گذرا در...

چند شاتی از تهیونگ.. 𝕻𝖆𝖗𝖙 ³. .. midnight ..بدن دختر یخ زده ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط