{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

Amityville Horror House

28:Amityville Horror House
خانه‌ی ترسناک امیتویل

با شنیدن این کلمه از دهان جونگکوک، چشمانم از تعجب گشاد می‌شود. به یاد می‌آورم: «لیلی… به او می‌گویی جونگکوک؟ وای، باورم نمی‌شود کسی جرئت آن را داشته باشد!» آیا این به خاطر شباهتم به اوست که به من اجازه می‌دهد جونگکوک صدایش بزنم؟
آهی زیر لب می‌کشم و زیر سایه درخت می‌نشینم. جونگکوک نیز کتش را مرتب می‌کند و با کمی فاصله در کنارم جا خوش می‌کند. سرش را به تنه درخت تکیه می‌دهد و با حالتی جدی زمزمه می‌کند: «فهمیدم چه بلایی دارد سرت می‌آید.»
به سمتش می‌چرخم و با حالتی پرسش‌گر به او خیره می‌شوم. او همچنان که سرش را به درخت تکیه داده، صورتش را به سمت من می‌گرداند و چشمان سیاهش بسیار جدی می‌شود: «نورا… خیلی خطرناک است. ممکن است بمیری. این خانه تو را می‌خواهد، می‌خواهد تو را…»
ناگهان چشمانم تار می‌شود، انگار تصویر اطرافم محو شده است. تصویر جونگکوک در آب فرو می‌رود و کم‌کم خیس می‌شود. شنوایی‌ام را از دست می‌دهم. چه می‌گوید؟ جونگکوک… چشمان سیاهت دارند می‌روند! نرو… لطفاً…
صدای فریادی از جایی دور به گوش می‌رسد: «اِلای… خواهش می‌کنم، اِلای!» وای، چرا خواهش می‌کند؟ این صدای کیست؟
ناگهان دستان سردی شانه‌هایم را می‌گیرند و با شدت مرا تکان می‌دهند. حالا انگار در آغوش کسی افتاده‌ام؛ در آغوش کسی گم شده‌ام که گویی قلبش را دوباره از او ربوده‌اند. می‌توانم حس کنم که دارد مرا به خود می‌فشارد و موهایم را نوازش می‌کند… آیا او گریه می‌کند؟ یا التماس؟ صدای خفه‌اش در میان هق‌هق می‌شکند: «نرو… دوباره نه! خواهش می‌کنم، اِلای!»
چشمانم را به سختی باز می‌کنم. او متوجه می‌شود و با حالتی پریشان، مرا از خود فاصله می‌دهد. قطرات اشک از صورت بی‌جانش سرازیر است. خیره به چشمان او می‌شوم؛ آن چشمان خاکستری… آن چشمان سیاهی که از من ربوده شده بود، حالا به رنگ دیگری درآمده‌اند. موهایی از جنس ابریشم قبلی اش انگار خراب شده است اکنون بر چهره‌ای شکسته نقش بسته‌اند؛ او دیگر آن نجیب‌زاده‌ی مغرور نیست، بلکه روحی شکسته‌ است.
دستم را به سختی بلند می‌کنم و روی گونه‌های سردش می‌کشم. آهی خفیف می‌کشم و نگاهم روی چشمانش ثابت می‌ماند: «چرا چشمانت عین قبل سیاه نیست؟… به خاطر اونه؟»
من را محکم در آغوش می‌گیرد. با هر فشار، کم‌کم به خود می‌آیم و چشمانم را به اطراف باز می‌کنم. این اتاق… این اتاق خودم است. من در خانه‌ام هستم.
با دقت بیشتر خیره می‌شوم. چهره‌ی نگران لیلی و صورت بچه‌گانه‌ی زک که اشک از لپ‌هایش جاری است، نگاهم را خیره نگه می‌دارد. لبخندی بی‌جان بر لبانم می‌نشیند. هر دو همزمان به سویم می‌آیند و سه تایی من را در بغل میگیرن با صدایی کم‌جان می‌پرسم: «چی شد؟»
ناگهان همه از من فاصله می‌گیرند. جونگکوک، که همچنان همان‌جاست، با خشمی آشکار همه را پس می‌زند و با حالتی کاملاً وحشت‌زده و غریبه به سمتم هجوم می‌آورد: «چی دیدی؟ کی کنارت بود؟ چی گفت؟»
من کم‌کم به خود می‌آیم. انگار تازه فهمیده‌ام چه شده است. زبانم می‌گیرد، اما به سختی کلمات را بیرون می‌ریزم: «من… من… یه جورایی یه چیزی کنارم بود. همش می‌خندید. خودت گفتی بهشون محل نذار. منم با اون روح کاری نداشتم که گفت می‌خوای نشونت بدم. صداش اینقدر عجیب بود که انگار همه هم زمان حرف بزنن… بعد یهو رفتم…»
جونگکوک انگار از حالت تفکر بیرون بیاید، خیره به چشمان من می‌شود و با صدایی که از خشم و ترس می‌لرزد، می‌پرسد: «کجا رفتی؟»
من، در حالی که هنوز گیج هستم و تلاش می‌کنم لکنت زبانم را کنترل کنم، زمزمه می‌کنم: «گذشته‌ت… فکر کنم…» جونگکوک با خشم بلند میشود و مدام زیر لب ناسزا میگوید
دیدگاه ها (۱۰)

27:Amityville Horror Houseخانه‌ی ترسناک امیتویل من در کالبد ...

ᴘᴀʀᴛ37

نینا ریچی | اوسی توکیو ریونجرز

25:Amityville Horror House خانه‌ی ترسناک امیتویل چشمانم از ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط