سال روغ صل سوم
15 سال בروغ ؋ـصل سوم
[تو لیاقت اون رو نداری شاهزاده دورگه]
کلماتش میان نفسهای سنگین بریده میشود.
«نمیتونی منو آزاد کنی… این زنجیر از آهن نیست، از خونه!»
سکوت سنگینی میانمان میافتد. او نگاهش را به دیوار خونآلود میدوزد و ادامه میدهد با صدایی خسته و پرنیش:
«خونِ کسی که کل خاندان منو کُشت! آره… شاهزادهی دورگه نباشه، نمیتونه منو آزاد کنه.»
صدایش پایینتر میرود، حالا زمزمهای خشمگین است که زیر لب خفه میشود.
«و جالبتر از همه؟ اون منو اینجا مخفی کرده—درست روبهروی اتاق تو. چون میخواد بگه… تو مال اونی.»
میخندد، اما خندهاش مثل صدای زنجیرهای در حال پوسیدن است.
دستانم را به چانهام میفشارم، وزن زنجیرهای نامرئی سنگینتر از زنجیرهای خود الکس به نظر میرسند. در افکارم غرق میشوم، منطق الکس دارد در شکافهای دروغین بین من و شاهزاده نفوذ میکند.
زنجیر خونی. اگر از خون ساخته شده، پس باید با همان نیرویی شکسته شود که آن خون را نفرین کرده… یا با خون اصیلتر. خون شاهزادهی دورگه، یعنی ترکیبی از دو قلمرو… پس احتمالاً برای شکستنش به خون خالص و قدرتمند نیاز است؛ یا شاید یک قربانی بزرگ از جنس همان قدرت.
اما نیت او… چرا الکس را در دیدرس من نگه داشته؟
«اگه فقط میخواست شکنجهاش بده، همین الان میمُرد.» صدای خودم را در سکوت سرد سیاهچال زمزمه میکنم. «اگه اون شبها که رد میشدم، میخواست الکس رو عصبانی کنه، چرا فقط زنده نگهش داشت؟ چرا نکشتش؟»
ذهنم با ضربههایی سنگین به حقیقت نزدیک میشود: «اون عوضی فقط میخواد دل من رو آروم کنه. اون میخواد ثابت کنه میتونه چیزی رو که من عمیقاً از دست دادم، کنترل کنه… یا حتی جایگزینش کنه.»
نفس عمیقی میکشم. با یاد پدرم… و آن زخم کهنه، قلبم به شدت به درد میآید. و بعد، نامی که ناخواسته از اعماق وجودم بیرون میآید: تهیونگ. با یاد نام او، قلبم باز هم میلرزد. اگر دیگر به هوش نیاید چه؟
صدای الکس من را از افکارم بیرون میکشد. در صدایش—شاید فقط خیال من باشد—نگرانی موج میزند: «زود باش برو… ممکنه الان شکنجه گر ها بیان. البته مطمئنم امروز خودش هم میآید.»
لباسهایم را جمع میکنم. خوب است لباسم همیشه سادهتر از بقیه بوده. پشت یکی از ستونها قایم میشوم و جادوی پنهانکاریام را به صفر میرسانم تا کسی متوجه حضورم نشود.
الکس با نگرانی میگوید: «چیکار میکنی؟ زود باش برو…» اما حرفش را قورت میدهد.
صدای چکمهها و زرههای ارتش خونین به گوش میرسد. از گوشهی چشم، پشت دیوار، نقطهی کوچکی را برای دید باز میکنم. جونگکوک میان دو سرباز ارتش خونی است. تاج خونین با تمام زینتهایش روی سرش است و لباسهایش بسیار باشکوه، با ردایی از خز. او در حالی که رو به الکس ایستاده، صدایی پر از شاهانه بودن در کل اتاق میپیچد:
«امروز خوششانسی. خبری از شکنجه نیست؛ فقط کمی از خونت رو میخواهیم.»
یکی از سربازها جلو میرود و سرباز دیگر کاسهای در دست دارد. سرباز اول چاقو را وسط سینهی الکس فرو میکند. الکس خون بالا میآورد و آنها صبر میکنند تا کاسه پر از خون شود.
الکس، بعد از این همه خونریزی، تف خونی بر صورت جونگکوک میاندازد. خون روی زاویهی فک جونگکوک مینشیند و الکس میخندد:
«هه… داری میمیری، خون سلطنتی من رو میخوای؟ بیا بخور، خون من رو.»
[تو لیاقت اون رو نداری شاهزاده دورگه]
کلماتش میان نفسهای سنگین بریده میشود.
«نمیتونی منو آزاد کنی… این زنجیر از آهن نیست، از خونه!»
سکوت سنگینی میانمان میافتد. او نگاهش را به دیوار خونآلود میدوزد و ادامه میدهد با صدایی خسته و پرنیش:
«خونِ کسی که کل خاندان منو کُشت! آره… شاهزادهی دورگه نباشه، نمیتونه منو آزاد کنه.»
صدایش پایینتر میرود، حالا زمزمهای خشمگین است که زیر لب خفه میشود.
«و جالبتر از همه؟ اون منو اینجا مخفی کرده—درست روبهروی اتاق تو. چون میخواد بگه… تو مال اونی.»
میخندد، اما خندهاش مثل صدای زنجیرهای در حال پوسیدن است.
دستانم را به چانهام میفشارم، وزن زنجیرهای نامرئی سنگینتر از زنجیرهای خود الکس به نظر میرسند. در افکارم غرق میشوم، منطق الکس دارد در شکافهای دروغین بین من و شاهزاده نفوذ میکند.
زنجیر خونی. اگر از خون ساخته شده، پس باید با همان نیرویی شکسته شود که آن خون را نفرین کرده… یا با خون اصیلتر. خون شاهزادهی دورگه، یعنی ترکیبی از دو قلمرو… پس احتمالاً برای شکستنش به خون خالص و قدرتمند نیاز است؛ یا شاید یک قربانی بزرگ از جنس همان قدرت.
اما نیت او… چرا الکس را در دیدرس من نگه داشته؟
«اگه فقط میخواست شکنجهاش بده، همین الان میمُرد.» صدای خودم را در سکوت سرد سیاهچال زمزمه میکنم. «اگه اون شبها که رد میشدم، میخواست الکس رو عصبانی کنه، چرا فقط زنده نگهش داشت؟ چرا نکشتش؟»
ذهنم با ضربههایی سنگین به حقیقت نزدیک میشود: «اون عوضی فقط میخواد دل من رو آروم کنه. اون میخواد ثابت کنه میتونه چیزی رو که من عمیقاً از دست دادم، کنترل کنه… یا حتی جایگزینش کنه.»
نفس عمیقی میکشم. با یاد پدرم… و آن زخم کهنه، قلبم به شدت به درد میآید. و بعد، نامی که ناخواسته از اعماق وجودم بیرون میآید: تهیونگ. با یاد نام او، قلبم باز هم میلرزد. اگر دیگر به هوش نیاید چه؟
صدای الکس من را از افکارم بیرون میکشد. در صدایش—شاید فقط خیال من باشد—نگرانی موج میزند: «زود باش برو… ممکنه الان شکنجه گر ها بیان. البته مطمئنم امروز خودش هم میآید.»
لباسهایم را جمع میکنم. خوب است لباسم همیشه سادهتر از بقیه بوده. پشت یکی از ستونها قایم میشوم و جادوی پنهانکاریام را به صفر میرسانم تا کسی متوجه حضورم نشود.
الکس با نگرانی میگوید: «چیکار میکنی؟ زود باش برو…» اما حرفش را قورت میدهد.
صدای چکمهها و زرههای ارتش خونین به گوش میرسد. از گوشهی چشم، پشت دیوار، نقطهی کوچکی را برای دید باز میکنم. جونگکوک میان دو سرباز ارتش خونی است. تاج خونین با تمام زینتهایش روی سرش است و لباسهایش بسیار باشکوه، با ردایی از خز. او در حالی که رو به الکس ایستاده، صدایی پر از شاهانه بودن در کل اتاق میپیچد:
«امروز خوششانسی. خبری از شکنجه نیست؛ فقط کمی از خونت رو میخواهیم.»
یکی از سربازها جلو میرود و سرباز دیگر کاسهای در دست دارد. سرباز اول چاقو را وسط سینهی الکس فرو میکند. الکس خون بالا میآورد و آنها صبر میکنند تا کاسه پر از خون شود.
الکس، بعد از این همه خونریزی، تف خونی بر صورت جونگکوک میاندازد. خون روی زاویهی فک جونگکوک مینشیند و الکس میخندد:
«هه… داری میمیری، خون سلطنتی من رو میخوای؟ بیا بخور، خون من رو.»
- ۱.۱k
- ۲۴ بهمن ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط