{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

Amityville Horror House

27:Amityville Horror House
خانه‌ی ترسناک امیتویل


من در کالبد نورا هستم! نورا بروکس! همان معشوقه‌ی جونگکوک؟
وای! از پنجره به بیرون خیره می‌شوم تا باور کنم که این رویا نیست. انگار جونگکوک، زنده و سرحال، آنجاست. کت سیاهی را که روی شانه‌ام بود برمی‌دارم و روی تخت بزرگ می‌اندازم. کمد لباس‌ها را باز می‌کنم و با دیدن محتویاتش، برای لحظه‌ای خشکم می‌زند. این‌ها همه… مال نورا است؟ این یک کمد لباس نیست؛ این یک اتاق مجزا برای نگهداری لباس‌هاست که با شمع‌هایی در محفظه‌هایی زیبا روشن شده است. این خیره‌کننده است!
در میان لباس‌ها می‌گردم. اتاق چنان رنگ‌های گوناگونی دارد که هر لباسی به تنهایی می‌درخشد؛ گویی در کهکشانی از ستارگان پرنور قدم می‌زنم…
تا اینکه به خود می‌آیم و به یاد می‌آورم جونگکوک پایین منتظر است. یکی از لباس‌ها را به طور تصادفی بیرون می‌کشم و با دیدن زیبایی‌اش شوکه می‌شوم. فوراً آن را می‌پوشم، موهایم را مرتب می‌کنم و از پله‌ها پایین می‌روم.
جونگکوک با دیدن من، چشمانش تا ته گرد می‌شود، اما فوراً نگاهی گذران به من می‌اندازد و آن را از من می‌گیرد، گویی به سختی خود را مجبور کرده است. لباسی که پوشیده‌ام، لباسی با دامن پرچین و چندلایه است، همچون موجی از ابریشم و تور، که در زیر نور آفتاب به رنگ لیمویی لطیف درمی‌آید. یقه‌اش باز و پر از چین‌های ظریف و تورهای نازک است؛ گویی غروب طلایی در میان پارچه‌ای از نور پنهان شده. چین‌های پی‌درپی آن تا زمین می‌ریزند و هر حرکت، درخششی آهسته و آرام از خودش به جا می‌گذارد. لباسی است درخشان، نجیب و خیال‌انگیز؛ مناسب بانویی که حضورش شبیه طلوع خورشید پس از باران است.
قلبم با شوقی غیرقابل پنهان می‌تپد. همیشه با خودم می‌گفتم اگر جای نورا بودم، چه می‌شد؟ با جونگکوکِ سلطنتی و مهربان روبرو می‌شدم… آن چشمانش که پر از احساس است و دست‌های گرمش… وای! انگار دلم نمی‌خواهد از این خیال بیرون بروم.
کت جونگکوک روی دستم مانده و تا جای ممکن سعی می‌کنم مؤدب به نظر بیایم: «بفرمایید. واقعاً متأسفم، اما خیس نشده‌اید. اگر مایلید، می‌توانم یکی دیگر برایتان تهیه کنم.»
او می‌خندد و به چشمانم خیره می‌شود. وای… چطور ممکن است؟ چطور می‌شود اینقدر زیبا و دلربا باشد؟ قلبم باری دیگر برایش پرواز می‌کند و صدایش… کاملاً سرزنده است: «اوه بانو کوچولو… باعث شدی تمام عصبانیتم بریزد. پول که هیچی نیست… چیزی که مهم است، تویی.»
لپ‌هایم با این حرف سرخ می‌شود. الای! به خودت بیا، این حرف‌ها مال تو نیست!
او منتظر به من خیره می‌شود و سپس می‌گوید: «خب… برویم زیر درخت همیشگی تا کسی ما را ندیده است»
سرم را به نشانه تأیید تکان می‌دهم و او دستش را جلو می‌آورد، به نشان این‌که پیش‌قدم شوم. راه می‌افتم و او پشت سرم می‌آید. در حین راه رفتن برمی‌گردم تا با او حرف بزنم: «آقای جئون، خیلی متشکرم که مرا نجات دادید. از آب متنفرم.»
جونگکوک انگار برای لحظه‌ای ناراحت می‌شود؛ ابروهایش در هم می‌رود… ناراحت شد؟ چه شده؟ قلبم از شدت استرس محکم می‌کوبد، اما پس از آن اخم، دوباره شروع به حرکت می‌کند.
به درخت می‌رسم و وقتی دقیق‌تر نگاه می‌کنم، واقعاً برایم آشناست. این… همان درختی نیست که جونگکوک همیشه بالای آن کتاب می‌خواند؟ وای، این عالی است!
او صدایش را صاف می‌کند. من برمی‌گردم و دوباره، گویی با دیدن چهره‌ی زیبایش غافلگیر می‌شوم. پیش از این با خود فکر می‌کردم «مرده‌اش اینقدر زیباست، زنده بودنش چطور خواهد بود؟» حالا زنده‌اش را می‌بینم.
به سوی او می‌چرخم و می‌گویم: «ناراحت به نظر می‌رسید. دلیلش من هستم؟»
جونگکوک نیشخندی می‌زند: «بانو کوچولو، ناراحتی من برایت مهم است؟»
(بله، بسیار زیاد…) اما من فقط سری تکان می‌دهم.
او می‌گوید: «خوشم آمد. مرا جونگکوک صدا کردی؛ می‌شود همین‌طور بماند؟»
دیدگاه ها (۱۸)

ᴘᴀʀᴛ37

ᴘᴀʀᴛ36

‍ از حال من پرسیده ای، خوبم خیالی نیستخوبم عزیزم غیر دلتنگی ...

25:Amityville Horror House خانه‌ی ترسناک امیتویل چشمانم از ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط