Love in the dark③⑨
Love in the dark③⑨
دستمو محکمتر توی دستش فشردم و آروم گفتم:
ا/ت: دستم رو گرفتی فکر نکن خبریه… من هنوز باهات قهرم.
جونگکوک با چشمهای خیس نگام کرد.
کوک: عزیزدلم من که عذرخواهی کردم.
ا/ت: نه. قبول نیست.
کوک نفس عمیقی کشید.
کوک: خب چیکار کنم؟ هرکاری بگی میکنم.
چند ثانیه به صورتش خیره شدم.
ا/ت: باید چند روزی فکر کنم.
کوک بدون مکث گفت:
کوک: باشه من منتظرم.
نگاهم رو ازش گرفتم.
ا/ت: الان بریم خونه.
کوک سریع ایستاد.
کوک: چشم. فقط صبر کن از دکترت بپرسم.
رفت بیرون. چند دقیقه بعد برگشت.
کوک: گفت میتونی بری دستت رو بده من.
دستم رو عقب کشیدم.
ا/ت: لازم نکرده سومی.
سومی جلو اومد.
سومی: جانم؟
ا/ت: میشه دستم رو بگیری بریم خونه؟
سومی لبخند کوچیکی زد.
سومی: چشم.
دست سومی رو گرفتم و از کنار جونگکوک رد شدم
کوک با اخم گفت:
کوک: بیا سوار ماشین شو.
ا/ت: خودم میرم.
کوک: ا/ت عصبیم نکن بیا.
برگشتم سمتش.
ا/ت: عصبی میشی من نیام؟ باشه عصبی شو با راننده میریم.
سومی آروم گفت:
سومی: بریم خانم؟
ا/ت: بریم.
و بدون اینکه پشت سرمو نگاه کنم، از کنارش رد شدم.
شب رسیدیم خونه.
ا/ت: سومی جان ممنون تو میتونی بری.
سومی مکث کرد.
سومی: باشه اما من دخالت نمیکنم فقط وقتی زنگ زدم به آقا خیلی سریع اومد. واقعاً نگرانت بود.
چشمهامو بستم.
ا/ت: خودم میدونم دارم چیکار میکنم ممنون که نگرانی.
سومی: خداحافظ
ا/ت: خداحافظ
در رو بستم و رفتم سمت پلهها.
میخواستم برم اتاق خودم.
کوک از پشت صدام زد.
کوک: ا/ت
برگشتم.
ا/ت: بله؟
کوک: بیا چرا میری اتاقت؟
ا/ت: دلیلی ندارم بیام تو اتاقت
کوک چند قدم جلو اومد.
کوک: چرا خودتو میزنی به اون راه؟ اگه ناراحتی بیا بشین باهم حرف بزنیم.
نگاهش کردم.
ا/ت: اگه ناراحتم؟
کوک: تو نمیخوای حرف بزنی میخوای انتقام بگیری؟
لبخند زدم.
ا/ت: نه تو لیاقت انتقام منم نداری.
چند لحظه لبخند روی صورتم بود، بعد جدی شدم.
کوک آه کشید.
کوک: خب چرا نمیای کنارم بخوابی؟
بدون مکث جواب دادم:
ا/ت: به سویون جانت بگو کنارت بخوابه.
این رو گفتم و رفتم تو اتاقم و در رو بستم.
از پشت در صدای زیر لبش رو شنیدم:
کوک: آره تو اصلاً نمیخوای انتقام بگیری
فردا شب
از صبح به سومی و بقیه خدمتکار هاگفته بودم امروز نیاد
خودم آشپزی کردم.
تمام روز تنها بودم.
جونگکوک از صبح رفته بود سرکار.
شب در باز شد.
کوک: سلام
جواب ندادم
کفشهاشو درآورد
کوک: عشقم؟
بازم جواب ندادم
غذا رو کشیدم و نشستم سر میز
کوک کتشو درآورد
کوک: من بیرون خوردم.
سرمو بلند کردم
ا/ت: نخورده بودی هم مهم نبود چون من غذا درست نکردم.
چند ثانیه مکث کردم.
ا/ت: و این هم مهم نیست که با سویون جان رفتی شام خوردی.
جونگکوک لبخند عجیبی زد.
کوک: خیلی خوش گذشت خیلی خوب شد که نبودی
اون جمله مثل سیلی خورد تو صورتم.
دستمو بردم سمت ظرف غذا.
با عصبانیت گرفتمش و محکم کوبیدم روی زمین
تق!
ظرف شکست.
بدون اینکه نگاهش کنم بلند شدم و رفتم تو اتاقم.
یک ساعت بعد در زده شد.
کوک: ا/ت بیا پایین مهمان داریم.
در رو باز کردم.
ا/ت: کی؟
کوک خیلی عادی گفت:
کوک: سویون و مامانم و بقیه اومدن.
چشمهام گرد شد.
ا/ت: چرا چیزی نگفتی؟
کوک شونه بالا انداخت.
کوک: گفتن سرزده بیان.
نگاهش کردم.
ا/ت: سرزده؟ این وقت شب؟
کوک: ا/ت لطفاً الان دعوا راه ننداز.
خندیدم، ولی خندهام تلخ بود.
ا/ت: من دعوا راه میندازم؟
از پلهها پایین رفتم.
صدای خنده از پذیرایی میاومد.
و صدای سویون که با لحن شیرینش میگفت:
سویون: وای جونگکوک از وقتی اومدم کره دلم برای خونت تنگ شده بود
نفس عمیقی کشیدم
دستمو مشت کردم
و وارد پذیرایی شدم.
همه برگشتن سمت من.
لبخند مصنوعی زدم.
ا/ت: خوش اومدید
ولی نگاه من مستقیم روی سویون ثابت مونده بود
و این بار
قرار نبود ساکت بمونم.
#فیک
#سناریو
#جونگکوک
#کوک
#عشق_در_تاریکی
دستمو محکمتر توی دستش فشردم و آروم گفتم:
ا/ت: دستم رو گرفتی فکر نکن خبریه… من هنوز باهات قهرم.
جونگکوک با چشمهای خیس نگام کرد.
کوک: عزیزدلم من که عذرخواهی کردم.
ا/ت: نه. قبول نیست.
کوک نفس عمیقی کشید.
کوک: خب چیکار کنم؟ هرکاری بگی میکنم.
چند ثانیه به صورتش خیره شدم.
ا/ت: باید چند روزی فکر کنم.
کوک بدون مکث گفت:
کوک: باشه من منتظرم.
نگاهم رو ازش گرفتم.
ا/ت: الان بریم خونه.
کوک سریع ایستاد.
کوک: چشم. فقط صبر کن از دکترت بپرسم.
رفت بیرون. چند دقیقه بعد برگشت.
کوک: گفت میتونی بری دستت رو بده من.
دستم رو عقب کشیدم.
ا/ت: لازم نکرده سومی.
سومی جلو اومد.
سومی: جانم؟
ا/ت: میشه دستم رو بگیری بریم خونه؟
سومی لبخند کوچیکی زد.
سومی: چشم.
دست سومی رو گرفتم و از کنار جونگکوک رد شدم
کوک با اخم گفت:
کوک: بیا سوار ماشین شو.
ا/ت: خودم میرم.
کوک: ا/ت عصبیم نکن بیا.
برگشتم سمتش.
ا/ت: عصبی میشی من نیام؟ باشه عصبی شو با راننده میریم.
سومی آروم گفت:
سومی: بریم خانم؟
ا/ت: بریم.
و بدون اینکه پشت سرمو نگاه کنم، از کنارش رد شدم.
شب رسیدیم خونه.
ا/ت: سومی جان ممنون تو میتونی بری.
سومی مکث کرد.
سومی: باشه اما من دخالت نمیکنم فقط وقتی زنگ زدم به آقا خیلی سریع اومد. واقعاً نگرانت بود.
چشمهامو بستم.
ا/ت: خودم میدونم دارم چیکار میکنم ممنون که نگرانی.
سومی: خداحافظ
ا/ت: خداحافظ
در رو بستم و رفتم سمت پلهها.
میخواستم برم اتاق خودم.
کوک از پشت صدام زد.
کوک: ا/ت
برگشتم.
ا/ت: بله؟
کوک: بیا چرا میری اتاقت؟
ا/ت: دلیلی ندارم بیام تو اتاقت
کوک چند قدم جلو اومد.
کوک: چرا خودتو میزنی به اون راه؟ اگه ناراحتی بیا بشین باهم حرف بزنیم.
نگاهش کردم.
ا/ت: اگه ناراحتم؟
کوک: تو نمیخوای حرف بزنی میخوای انتقام بگیری؟
لبخند زدم.
ا/ت: نه تو لیاقت انتقام منم نداری.
چند لحظه لبخند روی صورتم بود، بعد جدی شدم.
کوک آه کشید.
کوک: خب چرا نمیای کنارم بخوابی؟
بدون مکث جواب دادم:
ا/ت: به سویون جانت بگو کنارت بخوابه.
این رو گفتم و رفتم تو اتاقم و در رو بستم.
از پشت در صدای زیر لبش رو شنیدم:
کوک: آره تو اصلاً نمیخوای انتقام بگیری
فردا شب
از صبح به سومی و بقیه خدمتکار هاگفته بودم امروز نیاد
خودم آشپزی کردم.
تمام روز تنها بودم.
جونگکوک از صبح رفته بود سرکار.
شب در باز شد.
کوک: سلام
جواب ندادم
کفشهاشو درآورد
کوک: عشقم؟
بازم جواب ندادم
غذا رو کشیدم و نشستم سر میز
کوک کتشو درآورد
کوک: من بیرون خوردم.
سرمو بلند کردم
ا/ت: نخورده بودی هم مهم نبود چون من غذا درست نکردم.
چند ثانیه مکث کردم.
ا/ت: و این هم مهم نیست که با سویون جان رفتی شام خوردی.
جونگکوک لبخند عجیبی زد.
کوک: خیلی خوش گذشت خیلی خوب شد که نبودی
اون جمله مثل سیلی خورد تو صورتم.
دستمو بردم سمت ظرف غذا.
با عصبانیت گرفتمش و محکم کوبیدم روی زمین
تق!
ظرف شکست.
بدون اینکه نگاهش کنم بلند شدم و رفتم تو اتاقم.
یک ساعت بعد در زده شد.
کوک: ا/ت بیا پایین مهمان داریم.
در رو باز کردم.
ا/ت: کی؟
کوک خیلی عادی گفت:
کوک: سویون و مامانم و بقیه اومدن.
چشمهام گرد شد.
ا/ت: چرا چیزی نگفتی؟
کوک شونه بالا انداخت.
کوک: گفتن سرزده بیان.
نگاهش کردم.
ا/ت: سرزده؟ این وقت شب؟
کوک: ا/ت لطفاً الان دعوا راه ننداز.
خندیدم، ولی خندهام تلخ بود.
ا/ت: من دعوا راه میندازم؟
از پلهها پایین رفتم.
صدای خنده از پذیرایی میاومد.
و صدای سویون که با لحن شیرینش میگفت:
سویون: وای جونگکوک از وقتی اومدم کره دلم برای خونت تنگ شده بود
نفس عمیقی کشیدم
دستمو مشت کردم
و وارد پذیرایی شدم.
همه برگشتن سمت من.
لبخند مصنوعی زدم.
ا/ت: خوش اومدید
ولی نگاه من مستقیم روی سویون ثابت مونده بود
و این بار
قرار نبود ساکت بمونم.
#فیک
#سناریو
#جونگکوک
#کوک
#عشق_در_تاریکی
- ۵.۳k
- ۲۹ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط