نام: قرارداد نفرت
نام: قرارداد نفرت
Part:³²
بعد از رفتن تهجون، ا/ت هنوز به حرف آخرش فکر میکرد.
«هر چیزی که دربارهی این خانواده شنیدی، لزوماً حقیقت نیست.»
یورین از کنار مبل رد شد.
«ا/ت؟»
«هوم؟»
«کجایی؟ ده دقیقهست به یه نقطه زل زدی.»
ا/ت سریع گفت:
«هیچی.»
یورین خندید.
«باز هیچی؟ این کلمه توی این خونه خیلی استفاده میشه.»
ا/ت چیزی نگفت.
چند لحظه بعد، چشمش به جونگکوک افتاد.
او کنار پنجره ایستاده بود و گوشیاش را نگاه میکرد.
ناگهان پیام جدیدی دریافت کرد.
جونگکوک پیام را خواند و بلافاصله صفحه را خاموش کرد.
ا/ت پرسید:
«کی بود؟»
جونگکوک سرش را بالا آورد.
«هیچکس.»
ا/ت ابرویش را بالا برد.
«بازم هیچکس؟»
«چرا اینقدر کنجکاوی؟»
«چون عموت امروز یه چیزایی گفت که عجیب بود.»
حالت صورت جونگکوک جدی شد.
«به حرف عمو توجه نکن.»
ا/ت لبخند کوتاهی زد.
«اتفاقاً وقتی میگی توجه نکن، بیشتر کنجکاو میشم.»
جونگکوک چیزی نگفت.
---
چند دقیقه بعد، همه رفتن سمت حیاط.
ا/ت یادش افتاد کیفش رو داخل جا گذاشته و برگشت.
وقتی از کنار اتاق جونگکوک رد شد، متوجه شد در نیمهبازه.
میخواست رد بشه که چیزی روی میز توجهش رو جلب کرد.
یک پوشه.
ا/ت چند قدم برگشت.
روی یکی از برگهها اسم خودش نوشته شده بود.
با تردید پوشه رو برداشت.
چند صفحه رو کنار زد.
ناگهان جملهای روی یکی از برگهها دید:
«ا/ت نباید از این موضوع مطلع شود.»
ا/ت چند ثانیه خشکش زد.
«این دیگه چیه؟»
همون لحظه صدای جونگکوک از پشت سرش آمد:
«داری چی کار میکنی؟»
ا/ت سریع برگشت.
جونگکوک جلوی در ایستاده بود.
چهرهاش کاملاً جدی بود.
ا/ت برگه رو بالا گرفت.
«این چیه؟»
جونگکوک چند لحظه به برگه نگاه کرد.
«اون چیزی نیست که فکر میکنی.»
ا/ت با عصبانیت گفت:
«پس دقیقاً چیه؟»
جونگکوک جلو اومد.
«ا/ت، برگه رو بده من.»
ا/ت پوشه رو محکمتر گرفت.
«نه.»
سکوت سنگینی بینشون افتاد.
این بار حتی جونگکوک هم جوابی نداشت.
ادامه دارد...
Part:³²
بعد از رفتن تهجون، ا/ت هنوز به حرف آخرش فکر میکرد.
«هر چیزی که دربارهی این خانواده شنیدی، لزوماً حقیقت نیست.»
یورین از کنار مبل رد شد.
«ا/ت؟»
«هوم؟»
«کجایی؟ ده دقیقهست به یه نقطه زل زدی.»
ا/ت سریع گفت:
«هیچی.»
یورین خندید.
«باز هیچی؟ این کلمه توی این خونه خیلی استفاده میشه.»
ا/ت چیزی نگفت.
چند لحظه بعد، چشمش به جونگکوک افتاد.
او کنار پنجره ایستاده بود و گوشیاش را نگاه میکرد.
ناگهان پیام جدیدی دریافت کرد.
جونگکوک پیام را خواند و بلافاصله صفحه را خاموش کرد.
ا/ت پرسید:
«کی بود؟»
جونگکوک سرش را بالا آورد.
«هیچکس.»
ا/ت ابرویش را بالا برد.
«بازم هیچکس؟»
«چرا اینقدر کنجکاوی؟»
«چون عموت امروز یه چیزایی گفت که عجیب بود.»
حالت صورت جونگکوک جدی شد.
«به حرف عمو توجه نکن.»
ا/ت لبخند کوتاهی زد.
«اتفاقاً وقتی میگی توجه نکن، بیشتر کنجکاو میشم.»
جونگکوک چیزی نگفت.
---
چند دقیقه بعد، همه رفتن سمت حیاط.
ا/ت یادش افتاد کیفش رو داخل جا گذاشته و برگشت.
وقتی از کنار اتاق جونگکوک رد شد، متوجه شد در نیمهبازه.
میخواست رد بشه که چیزی روی میز توجهش رو جلب کرد.
یک پوشه.
ا/ت چند قدم برگشت.
روی یکی از برگهها اسم خودش نوشته شده بود.
با تردید پوشه رو برداشت.
چند صفحه رو کنار زد.
ناگهان جملهای روی یکی از برگهها دید:
«ا/ت نباید از این موضوع مطلع شود.»
ا/ت چند ثانیه خشکش زد.
«این دیگه چیه؟»
همون لحظه صدای جونگکوک از پشت سرش آمد:
«داری چی کار میکنی؟»
ا/ت سریع برگشت.
جونگکوک جلوی در ایستاده بود.
چهرهاش کاملاً جدی بود.
ا/ت برگه رو بالا گرفت.
«این چیه؟»
جونگکوک چند لحظه به برگه نگاه کرد.
«اون چیزی نیست که فکر میکنی.»
ا/ت با عصبانیت گفت:
«پس دقیقاً چیه؟»
جونگکوک جلو اومد.
«ا/ت، برگه رو بده من.»
ا/ت پوشه رو محکمتر گرفت.
«نه.»
سکوت سنگینی بینشون افتاد.
این بار حتی جونگکوک هم جوابی نداشت.
ادامه دارد...
- ۳۱۴
- ۲۳ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط