اسم فیک
اسم فیک:마피아가 존재했을 때 당신은 이해했죠
چندپارتی 🌝
درخواستی ✨
p.3
با تعجب به جونگکوک نگاه میکرد
صدای مرده که داشت با جونگکوک حرف میزد رو شنید که میگفت:
_اقای جئون شما بزرگترین مافیا جهان هستید ما وظیفمونه که به دستور شما عمل کنیم این تفنگرو هم سالم رسیدیم دستتون
_اوم مرسی خب دیگه برو تا کسی ندیدتت
_چشم
دختر دستش رو گذاشت جلوی دهنش
و با تعجب به معشوقه اش نگاه میکرد
جونگکوک برگشت تا بره داخل که ات رو دید
_عه ملکه ی قشنگم اینجا چیکار میکنی
_خفه شو
_چی؟...چیزی شده عزیزم
_ت...تو مافیا بودی
_ات چی داری میگی
_توی عوضی به من دروغ گفتی ...چطور تونستی اینکارو کنی هاا
_قشنگم آروم باش بهت توضیح میدم
_نیازی به توضیح نیست جونگکوک خودم همه چی رو شنیدم جناب جئون و بزرگترین مافیا جهان
_ات گوش کن
_نیازی به گوش کردن نیست ...به چی گوش کنم به دروغ های مزخرفت
دختر از اونجا دور شد
_هی ات وایسا خواهش میکنم
_دنبالم نیااااا
دختر به سمت خروجی سالن پا تند کرد و از اونجا خارج شد
...
وسط خیابون با لباس عروس میدوید
ماشین ها بوق میزدند
او نفس نفس میزد
میخواست بره
کجا؟
هرجا فقط پیش اون نباشه
وقتی فهمید جونگکوک یه مافیاست
همچی عوض شد
دیگر نمی خواست او را ببیند
فکر میکرد میخواد آسیب بهش بزنه
ماشینی رو دید که داره دنبالش میکنه
سرعت دویدنش رو بیشتر کرد
یهو پاش توست کفش پاشنه بلندش پیچ خورد و افتاد زمین
ماشین پیچید جلوش
جونگکوک از ماشین پیاده شد و جلوی دختر ایستاد
_پس داشتی فرار میکردی
_ولم کن عوضی آدم کش
_ات چون دوستت دارم هیچی نمی گم پس روت زیاد نشه
ات پاش رو گرفت و با درد گفت :
_من باهات ازدواج نمیکنم
_مگه دست خودته
_پس دست کیه
_تو زن منی
_نیستمممممم
_باشه...
جونگکوک سمت ات اومد و بلندش کرد
_همین الان گمشو برو سوار ماشین شو
دختر همونجا موند و با چشمای اشکی به پسر نگاه کرد
_دوستم داری اینجوری رفتار میکنی ؟
_ات یه بار میگم پس بهتره جوابمو درست بدی تو زن منی یا نه
_من زن آدم کثیفی مثل تو نیستم
جونگکوک یه قدم برداشت و سیلی به صورت دختر زد
صورت دختر به طرفی چرخید
حدسش درست بود او قرار بود آسیب های زیادی توست جونگکوک ببیند
...
ادامه دارد
چندپارتی 🌝
درخواستی ✨
p.3
با تعجب به جونگکوک نگاه میکرد
صدای مرده که داشت با جونگکوک حرف میزد رو شنید که میگفت:
_اقای جئون شما بزرگترین مافیا جهان هستید ما وظیفمونه که به دستور شما عمل کنیم این تفنگرو هم سالم رسیدیم دستتون
_اوم مرسی خب دیگه برو تا کسی ندیدتت
_چشم
دختر دستش رو گذاشت جلوی دهنش
و با تعجب به معشوقه اش نگاه میکرد
جونگکوک برگشت تا بره داخل که ات رو دید
_عه ملکه ی قشنگم اینجا چیکار میکنی
_خفه شو
_چی؟...چیزی شده عزیزم
_ت...تو مافیا بودی
_ات چی داری میگی
_توی عوضی به من دروغ گفتی ...چطور تونستی اینکارو کنی هاا
_قشنگم آروم باش بهت توضیح میدم
_نیازی به توضیح نیست جونگکوک خودم همه چی رو شنیدم جناب جئون و بزرگترین مافیا جهان
_ات گوش کن
_نیازی به گوش کردن نیست ...به چی گوش کنم به دروغ های مزخرفت
دختر از اونجا دور شد
_هی ات وایسا خواهش میکنم
_دنبالم نیااااا
دختر به سمت خروجی سالن پا تند کرد و از اونجا خارج شد
...
وسط خیابون با لباس عروس میدوید
ماشین ها بوق میزدند
او نفس نفس میزد
میخواست بره
کجا؟
هرجا فقط پیش اون نباشه
وقتی فهمید جونگکوک یه مافیاست
همچی عوض شد
دیگر نمی خواست او را ببیند
فکر میکرد میخواد آسیب بهش بزنه
ماشینی رو دید که داره دنبالش میکنه
سرعت دویدنش رو بیشتر کرد
یهو پاش توست کفش پاشنه بلندش پیچ خورد و افتاد زمین
ماشین پیچید جلوش
جونگکوک از ماشین پیاده شد و جلوی دختر ایستاد
_پس داشتی فرار میکردی
_ولم کن عوضی آدم کش
_ات چون دوستت دارم هیچی نمی گم پس روت زیاد نشه
ات پاش رو گرفت و با درد گفت :
_من باهات ازدواج نمیکنم
_مگه دست خودته
_پس دست کیه
_تو زن منی
_نیستمممممم
_باشه...
جونگکوک سمت ات اومد و بلندش کرد
_همین الان گمشو برو سوار ماشین شو
دختر همونجا موند و با چشمای اشکی به پسر نگاه کرد
_دوستم داری اینجوری رفتار میکنی ؟
_ات یه بار میگم پس بهتره جوابمو درست بدی تو زن منی یا نه
_من زن آدم کثیفی مثل تو نیستم
جونگکوک یه قدم برداشت و سیلی به صورت دختر زد
صورت دختر به طرفی چرخید
حدسش درست بود او قرار بود آسیب های زیادی توست جونگکوک ببیند
...
ادامه دارد
- ۳.۹k
- ۱۶ دی ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط