اسم فیک
اسم فیک:마피아가 존재했을 때 당신은 이해했죠
چندپارتی 🌝
درخواستی ✨
p.4
_گمشو سوار ماشین شو ببینم
دختر از روی ناچار سری تکون داد و با تن لرزون سوار ماشین شد...
جونگکوک هم سوار ماشین شد
_برمیگردیم اونجا مهمونا منتظر هستن
دختر سعی کرد گریه نکنه
بخاطر اینکه هم آرایشش خراب میشد هم چشماش خون می افتاد ...
بعد چند دقیقه رسیدید اونجا
قبل از اینکه وارد بشید جونگکوک سمتت اومد
فکر کردی میخواد بزنتت چشمات رو بستی
دردی احساس نکردی
چشمات رو باز کردی دیدی داره مرتبط میکنه
_لباست خاکی شده بود
با صدای لرزون گفتی:
_م..مرسی
_خواهش میکنم
بعدش دستت رو گرفت و وارد سالن شدید
همه دست میزدن
به زور لبخندی زدی
به ته سالن رسیدید وایسادید
و به هم نگاه کردید
جونگکوک داخل گوش ات چیزی گفت:
_بله رو میگی و مثل بچه ی آدم میریم سر زندگیمون فهمیدی
سری تکون دادی و جونگکوک ازت فاصله گرفت
_خب خانم کیم ات آقای جئون جونگکوک رو به عنوان همسرتون قبول میکنید
دختر نگاهی به جونگکوک کرد
_ب...بله
_و شما جناب جئون جونگکوک خانم کیم ات رو به عنوان همسرتون قبول میکنید
پسر لبخندی زد
_بله
_خب پس من شمارو زن و شوهر اعلام میکنم مبارکه
همه دست میزدن و جیغ هورا میکشیدن
جونگکوک سمت دختر رفت و
دستاش رو گرفت و روبه روش گفت:
_خوش اومدی به زندگی جدیدت با من ملکه ی زیبا
سرش رو نزدیک به صورت دختر کرد
و بوسه ای به لبش زد
آت باورش نمی شد این آدم همونی بود که نیم ساعت پیش بهش سیلی زد و داد زد سرش
چیزی برای گفتن نداشت فقط میتونست لبخند مصنوعی بزنه
دختر بغض کرده بود
نمیتونست قبول کنه با مافیا که هزارتا آدم میکشه زیر یه سقف زندگی کنه
...
ادامه دارد
چندپارتی 🌝
درخواستی ✨
p.4
_گمشو سوار ماشین شو ببینم
دختر از روی ناچار سری تکون داد و با تن لرزون سوار ماشین شد...
جونگکوک هم سوار ماشین شد
_برمیگردیم اونجا مهمونا منتظر هستن
دختر سعی کرد گریه نکنه
بخاطر اینکه هم آرایشش خراب میشد هم چشماش خون می افتاد ...
بعد چند دقیقه رسیدید اونجا
قبل از اینکه وارد بشید جونگکوک سمتت اومد
فکر کردی میخواد بزنتت چشمات رو بستی
دردی احساس نکردی
چشمات رو باز کردی دیدی داره مرتبط میکنه
_لباست خاکی شده بود
با صدای لرزون گفتی:
_م..مرسی
_خواهش میکنم
بعدش دستت رو گرفت و وارد سالن شدید
همه دست میزدن
به زور لبخندی زدی
به ته سالن رسیدید وایسادید
و به هم نگاه کردید
جونگکوک داخل گوش ات چیزی گفت:
_بله رو میگی و مثل بچه ی آدم میریم سر زندگیمون فهمیدی
سری تکون دادی و جونگکوک ازت فاصله گرفت
_خب خانم کیم ات آقای جئون جونگکوک رو به عنوان همسرتون قبول میکنید
دختر نگاهی به جونگکوک کرد
_ب...بله
_و شما جناب جئون جونگکوک خانم کیم ات رو به عنوان همسرتون قبول میکنید
پسر لبخندی زد
_بله
_خب پس من شمارو زن و شوهر اعلام میکنم مبارکه
همه دست میزدن و جیغ هورا میکشیدن
جونگکوک سمت دختر رفت و
دستاش رو گرفت و روبه روش گفت:
_خوش اومدی به زندگی جدیدت با من ملکه ی زیبا
سرش رو نزدیک به صورت دختر کرد
و بوسه ای به لبش زد
آت باورش نمی شد این آدم همونی بود که نیم ساعت پیش بهش سیلی زد و داد زد سرش
چیزی برای گفتن نداشت فقط میتونست لبخند مصنوعی بزنه
دختر بغض کرده بود
نمیتونست قبول کنه با مافیا که هزارتا آدم میکشه زیر یه سقف زندگی کنه
...
ادامه دارد
- ۲.۱k
- ۱۶ دی ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط