White Lotus | Part 5
White Lotus | Part 5
صبح روز بعد...
جلوی ساختمان کمپانی، دهها خبرنگار و عکاس منتظر ایستاده بودند.
صدای شاتر دوربینها حتی از پشت شیشه هم شنیده میشد.
داخل ساختمان، مدیر پروژه با نگرانی قدم میزد.
مدیر پروژه: «فعلاً هیچکدومتون از در اصلی خارج نمیشید.»
سوآ: «فقط برای یه همکاری این همه خبرنگار اومدن؟»
مدیر پروژه: «نه... چون این همکاری بین تو و جونگکوکه.»
جونگکوک لبخند تلخی زد.
جونگکوک: «به اینجاش عادت کردیم.»
سوآ چیزی نگفت.
حق با او بود...
شهرت، گاهی از هر چیزی سنگینتر میشد.
---
چند ساعت بعد...
تمرین دوباره شروع شد.
این بار قرار بود قسمت دوئت آهنگ ضبط شود.
تهیهکننده پشت دستگاه نشست.
تهیهکننده: «فقط به همدیگه نگاه کنید و بخونید. تصور کنید هیچکس جز شما دو نفر اینجا نیست.»
سوآ و جونگکوک پشت دو میکروفون روبهروی هم ایستادند.
ملودی آرام شروع شد.
سوآ اولین مصرع را خواند.
چند ثانیه بعد، صدای جونگکوک روی ملودی نشست.
برای اولین بار، صدایشان در کنار هم شنیده میشد.
همهی افراد داخل استودیو ساکت مانده بودند.
حتی کسی جرئت نمیکرد حرف بزند.
وقتی آهنگ تمام شد...
چند ثانیه سکوت برقرار بود.
بعد ناگهان...
تهیهکننده: «کات!»
همه با تعجب به او نگاه کردند.
تهیهکننده لبخند بزرگی روی لب داشت.
تهیهکننده: «همینه... دقیقاً همین حس رو میخواستم.»
یکی از تنظیمکنندهها آرام گفت:
تنظیمکننده: «انگار صداهاشون برای کنار هم ساخته شده...»
سوآ لبخند کوتاهی زد و بطری آبش را برداشت.
در همان لحظه، جونگکوک کنارش ایستاد.
جونگکوک: «خسته نباشی.»
سوآ: «تو هم همینطور.»
جونگکوک: «یه سؤال بپرسم؟»
سوآ: «بپرس.»
جونگکوک: «وقتی وقت آزاد داری، چیکار میکنی؟»
سوآ چند لحظه فکر کرد.
سوآ: «نقاشی میکشم... یا شبها با هدفون میرم کنار رودخونه قدم میزنم.»
جونگکوک با تعجب خندید.
جونگکوک: «جدی؟ منم خیلی وقتا شبها میرم قدم بزنم.»
سوآ: «شاید چون هر دومون فقط اون موقع میتونیم یه کم زندگی عادی داشته باشیم.»
جونگکوک آرام سرش را تکان داد.
برای اولین بار...
احساس کرد کسی حرفهایی را میزند که خودش سالها نتوانسته بود به زبان بیاورد.
اما پشت شیشهی استودیو...
یکی از کارکنان در حالی که به آن دو نگاه میکرد، زیر لب گفت:
کارمند: «فکر کنم این همکاری... خیلی بیشتر از یه همکاری ساده بشه.»
صبح روز بعد...
جلوی ساختمان کمپانی، دهها خبرنگار و عکاس منتظر ایستاده بودند.
صدای شاتر دوربینها حتی از پشت شیشه هم شنیده میشد.
داخل ساختمان، مدیر پروژه با نگرانی قدم میزد.
مدیر پروژه: «فعلاً هیچکدومتون از در اصلی خارج نمیشید.»
سوآ: «فقط برای یه همکاری این همه خبرنگار اومدن؟»
مدیر پروژه: «نه... چون این همکاری بین تو و جونگکوکه.»
جونگکوک لبخند تلخی زد.
جونگکوک: «به اینجاش عادت کردیم.»
سوآ چیزی نگفت.
حق با او بود...
شهرت، گاهی از هر چیزی سنگینتر میشد.
---
چند ساعت بعد...
تمرین دوباره شروع شد.
این بار قرار بود قسمت دوئت آهنگ ضبط شود.
تهیهکننده پشت دستگاه نشست.
تهیهکننده: «فقط به همدیگه نگاه کنید و بخونید. تصور کنید هیچکس جز شما دو نفر اینجا نیست.»
سوآ و جونگکوک پشت دو میکروفون روبهروی هم ایستادند.
ملودی آرام شروع شد.
سوآ اولین مصرع را خواند.
چند ثانیه بعد، صدای جونگکوک روی ملودی نشست.
برای اولین بار، صدایشان در کنار هم شنیده میشد.
همهی افراد داخل استودیو ساکت مانده بودند.
حتی کسی جرئت نمیکرد حرف بزند.
وقتی آهنگ تمام شد...
چند ثانیه سکوت برقرار بود.
بعد ناگهان...
تهیهکننده: «کات!»
همه با تعجب به او نگاه کردند.
تهیهکننده لبخند بزرگی روی لب داشت.
تهیهکننده: «همینه... دقیقاً همین حس رو میخواستم.»
یکی از تنظیمکنندهها آرام گفت:
تنظیمکننده: «انگار صداهاشون برای کنار هم ساخته شده...»
سوآ لبخند کوتاهی زد و بطری آبش را برداشت.
در همان لحظه، جونگکوک کنارش ایستاد.
جونگکوک: «خسته نباشی.»
سوآ: «تو هم همینطور.»
جونگکوک: «یه سؤال بپرسم؟»
سوآ: «بپرس.»
جونگکوک: «وقتی وقت آزاد داری، چیکار میکنی؟»
سوآ چند لحظه فکر کرد.
سوآ: «نقاشی میکشم... یا شبها با هدفون میرم کنار رودخونه قدم میزنم.»
جونگکوک با تعجب خندید.
جونگکوک: «جدی؟ منم خیلی وقتا شبها میرم قدم بزنم.»
سوآ: «شاید چون هر دومون فقط اون موقع میتونیم یه کم زندگی عادی داشته باشیم.»
جونگکوک آرام سرش را تکان داد.
برای اولین بار...
احساس کرد کسی حرفهایی را میزند که خودش سالها نتوانسته بود به زبان بیاورد.
اما پشت شیشهی استودیو...
یکی از کارکنان در حالی که به آن دو نگاه میکرد، زیر لب گفت:
کارمند: «فکر کنم این همکاری... خیلی بیشتر از یه همکاری ساده بشه.»
- ۱.۱k
- ۰۳ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط