شیطون کوچولوی من
« شیطون کوچولوی من »
۱۹
چند ساعت بعد ....
ویو آنا:
چه مهمونی پر جنجالی بود..
بخاطر جو مضخرف این مهمونی لعنتی
یه سردرد عذاب آور گرفته بودم
و الان بعد از مدتی که بنظرم به اندازه یک عمر گذشت تو اتاقم نشسته بودم و از پنجره آسمون رو نگاه کردم...یکی دیگه از قسمتای مورد علاقم از زندگی..آسمون شب..ماه آرامش فوقالعاده ای بهم میده...
آروم در زده شد ...صدای آروم و کمی گرفتش گفت: بانو آنا میتونم بیام داخل؟
آنا: س..سروم؟ شمایید؟ بیاید داخل
در باز شد و با قدم های اروم آومد داخل اتاق..
تعظیم آرومی کردم گفتم: سرورم چیزی شده؟ این وقت شب...؟
هیون جین : باید باهات حرف بزنم..
بشین,
....
آنا: خب؟..
هیون جین: قاتل پدرم هنوز پیدا نشده، اینو میدونی، این قصر...جای امنی نیست..البته که اینم میدونی...
اما میدونی..کسی که به تو اتهام خیانت زده کی بود؟
آنا: سفیر المان؟..
هیون جین: نه..وزیر جنگ بود..درسته
اول سفیر آلمان این اتهام رو زد اما وزیر جنگ متقاعدش کرده بود...اون نامه جعلی ...اون هم کار مشاور ها و وزرای قصر بود...میخوای بدونی چرا؟
انا: چون من مانع شونم؟..
هیون جین: درسته! تو مانع اونایی چون همسر منی..هرچند شاید از انگلستان بعنوان یک واسطه اومده باشی ..اما به هوش و ذکاوت زیادت معروفی...و اگه من تورو به عنوان ملکه معرفی کنم...برای اونا بد میشه...چرا؟
چون یه ملکه درست به اندازه یه پادشاه میتونه حکومت کنه و اگر وارثی از من بدنیا بیاری.. یه ولیعهد برای این کشور..کابوسشون به واقعیت تبدیل میشه...اونا یه فرقه لعنتین که براشون قتل و فساد مثل آب خوردنه و من اجازه نمیدم کشور و قصرم رو نابود کنن!
آنا: و ..از من چه کمکی بر میاد علاحضرت ؟..
هیون جین: میخوام چیزی که اونا ازش میترسن رو عملی کنم..
البته به آرومی و زمان بر اما باید باهام همکاری کنی...این به نفع هردو مونه ...من قدرت و احترامی که لازم داری رو بهت میدم..و تو کمکم میکنی از شر خیانتکار ها خلاص بشم..نظرت چیه؟
آنا: اما از کجا به من اعتماد دارید؟
پوزخندی زد و گفت: اممم
...حس ششم ؟
آنا: معامله دوسر برد؟ جالبه ...از پادشاه هایی که دیدم و شناختم زرنگ ترید علاحضرت...
هیون جین:...این جمله رو زیاد میشنوم...این به معنای موافقته بانو؟
آنا: درسته سرورم!
#هیونجین #فیک
۱۹
چند ساعت بعد ....
ویو آنا:
چه مهمونی پر جنجالی بود..
بخاطر جو مضخرف این مهمونی لعنتی
یه سردرد عذاب آور گرفته بودم
و الان بعد از مدتی که بنظرم به اندازه یک عمر گذشت تو اتاقم نشسته بودم و از پنجره آسمون رو نگاه کردم...یکی دیگه از قسمتای مورد علاقم از زندگی..آسمون شب..ماه آرامش فوقالعاده ای بهم میده...
آروم در زده شد ...صدای آروم و کمی گرفتش گفت: بانو آنا میتونم بیام داخل؟
آنا: س..سروم؟ شمایید؟ بیاید داخل
در باز شد و با قدم های اروم آومد داخل اتاق..
تعظیم آرومی کردم گفتم: سرورم چیزی شده؟ این وقت شب...؟
هیون جین : باید باهات حرف بزنم..
بشین,
....
آنا: خب؟..
هیون جین: قاتل پدرم هنوز پیدا نشده، اینو میدونی، این قصر...جای امنی نیست..البته که اینم میدونی...
اما میدونی..کسی که به تو اتهام خیانت زده کی بود؟
آنا: سفیر المان؟..
هیون جین: نه..وزیر جنگ بود..درسته
اول سفیر آلمان این اتهام رو زد اما وزیر جنگ متقاعدش کرده بود...اون نامه جعلی ...اون هم کار مشاور ها و وزرای قصر بود...میخوای بدونی چرا؟
انا: چون من مانع شونم؟..
هیون جین: درسته! تو مانع اونایی چون همسر منی..هرچند شاید از انگلستان بعنوان یک واسطه اومده باشی ..اما به هوش و ذکاوت زیادت معروفی...و اگه من تورو به عنوان ملکه معرفی کنم...برای اونا بد میشه...چرا؟
چون یه ملکه درست به اندازه یه پادشاه میتونه حکومت کنه و اگر وارثی از من بدنیا بیاری.. یه ولیعهد برای این کشور..کابوسشون به واقعیت تبدیل میشه...اونا یه فرقه لعنتین که براشون قتل و فساد مثل آب خوردنه و من اجازه نمیدم کشور و قصرم رو نابود کنن!
آنا: و ..از من چه کمکی بر میاد علاحضرت ؟..
هیون جین: میخوام چیزی که اونا ازش میترسن رو عملی کنم..
البته به آرومی و زمان بر اما باید باهام همکاری کنی...این به نفع هردو مونه ...من قدرت و احترامی که لازم داری رو بهت میدم..و تو کمکم میکنی از شر خیانتکار ها خلاص بشم..نظرت چیه؟
آنا: اما از کجا به من اعتماد دارید؟
پوزخندی زد و گفت: اممم
...حس ششم ؟
آنا: معامله دوسر برد؟ جالبه ...از پادشاه هایی که دیدم و شناختم زرنگ ترید علاحضرت...
هیون جین:...این جمله رو زیاد میشنوم...این به معنای موافقته بانو؟
آنا: درسته سرورم!
#هیونجین #فیک
- ۶.۴k
- ۲۷ اسفند ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط