{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

رمان تهیونگ

از زبان ات

با صدای زنگ پایان کلاس، استاد آخرین جمله‌اش رو گفت و نگاهی به بچه‌ها انداخت.

بعد بدون هیچ حرفی تخته‌پاک‌کن رو برداشت و شروع کرد به پاک کردن تمام مطالب روی تخته.

چند ثانیه بیشتر طول نکشید که صدای اعتراض بچه‌ها بلند شد.

! استاد چرا پاک کردید؟

؟ من هنوز ننوشتم!

! استاد صبر می‌کردید!

استاد بدون اینکه حتی ذره‌ای تحت تأثیر غر زدن‌هاشون قرار بگیره، تخته رو کامل پاک کرد و گفت:

استاد: می‌خواستید زودتر بنویسید.

بعد وسایلش رو جمع کرد.

استاد: خب، کلاس تمومه. می‌تونید برید.

همه با عجله شروع به جمع کردن وسایلشون کردن.

من هم از جام بلند شدم که صدای استاد متوقفم کرد.

استاد: ات، بیا اینجا.

برگشتم و به سمتش رفتم.

استاد برگه‌ی حضور و غیاب رو به سمتم گرفت.

استاد : من باید یه جایی برم. اینا رو بده به مدیر.

برگه رو از دستش گرفتم.

× چشم، حتماً.

لبخند کوتاهی زد و از کنارم رد شد.

من هم پشت سرش از کلاس بیرون اومدم.

تقریباً تا نزدیکی در خروجی دانشگاه، هم‌قدم استاد بودم؛ اما کمی جلوتر مسیرمون جدا شد.

استاد به سمت ساختمان اداری رفت و من هم راه خودم رو به سمت دفتر مدیر ادامه دادم.

چند تقه به در زدم.

مدیر: بفرمایید.

در رو باز کردم و وارد شدم.

× سلام، خسته نباشید.

مدیر سرش رو از روی برگه‌ها بلند کرد.

× آقای چوی اینا رو دادند و گفتند تحویل شما بدم.

برگه‌ها رو روی میزش گذاشتم.

مدیر لبخندی زد.

مدیر: ممنون، دخترم.

× خواهش می‌کنم. خداحافظ.

مدیر سری تکون داد و من از اتاق بیرون اومدم.

همین که وارد راهرو شدم، یاد لونا افتادم.

احتمال می‌دادم توی حیاط منتظرم باشه.

به سمت حیاط رفتم و همین که از در خارج شدم، چشم‌هام رو بین دانشجوها چرخوندم.

چند لحظه گذشت.

هیچ خبری از لونا نبود.

× پس این کجاست؟

اطرافم رو نگاه کردم.

نزدیک نیمکت‌ها، کنار بوفه، حتی مسیر ورودی رو هم نگاه کردم.

نبود.

دوباره چشم گردوندم.

× کجایی تو دختر؟

همون لحظه نگاهم به اکیپ جولی افتاد.

چند نفرشون کنار هم ایستاده بودن و با پوزخند نگاهم می‌کردن.

ناخودآگاه قلبم فرو ریخت.

نگاهم دوباره اطراف حیاط چرخید.

«نکنه لونا رو...»

سریع سرم رو تکون دادم.

نه.

این فکر اشتباه بود.

ولی با شناختی که از جولی داشتم، نمی‌تونستم کاملاً نادیده‌اش بگیرم.

نگاهم برای آخرین بار روی اون‌ها ثابت موند.

بعد بدون فکر کردن بیشتر، به سمت ساختمان قدیمی دانشگاه دویدم.

تنها جایی که به ذهنم رسید، انبار بود.

دستگیره‌ی در رو گرفتم و با عجله در رو باز کردم.

همون لحظه خشکم زد.

لونا گوشه‌ی انبار روی زمین بود.

دست‌هاش بسته شده بود و چیزی جلوی دهانش قرار داشت.

× لونا....

با ترس به سمتش رفتم.

لونا با دیدنم شروع کرد به تکون دادن سرش و صداهایی نامفهوم از خودش درمی‌آورد؛ انگار می‌خواست چیزی بهم بگه.

سریع خودم رو کنارش رسوندم و سعی کردم دست‌هاش رو آزاد کنم.

وقتی بالاخره تونستم گره‌ها رو باز کنم، لونا با عجله پوشش جلوی دهانش رو کنار زد و با نفس‌های بریده گفت:

— ات... برو! برو!

× چی شده؟

— اونا می‌خوان تورو...

صدای قفل شدن در، حرفش رو نیمه‌کاره گذاشت.

با ترس به سمت در برگشتم.

جولی پشت در ایستاده بود.

کنارش چند نفر دیگه هم بودن.

جولی لبخند سردی زد.

— گیر افتادی که...

قهقهه‌ی کوتاهی زد و قدمی به سمتم برداشت.

جولی: فکر کردی می‌تونی همین‌جوری به تهیونگ نزدیک بشی؟

قلبم تند می‌زد.

نگاهم رو به لونا دوختم.

× بذار لونا بره.

لونا با نگرانی گفت:

— ات، چی می‌گی؟!

جولی شونه‌ای بالا انداخت.

جولی : مشکلی نیست. بیرونش کنید.

دو نفر جلو رفتن و لونا رو از انبار بیرون بردن.

قبل از بسته شدن دوباره‌ی در، آخرین نگاه لونا رو دیدم.

پر از نگرانی بود.
در آخرین لحظه اشک هاش رو دیدم ...

اما چند نفر باهاش بیرون رفتند تا جرعت نکنه به مدیر چیزی بگه


🌷ادامه دارد...✨
دیدگاه ها (۲۳)

رمان تهیونگ

رمان تهیونگ

《검은 마음》پارت پنجم اولین درسراهروی دانشکده‌ی روان‌شناسی آرام‌ت...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط