نام فیک عشقنفرت
نام فیک: عشق/نفرت
Part: 29
□خب پس میتونید برید اما اگر اقای کیم ازتون شکایتی بکند که شما فرار کردید یا زیر حرفتون زدید باید زندان برید و دخترتون هم به پرورشگاه میره
+باشه
مارا که با این حرفش از تهیونگ وقت برای فکر کردن خواست رفت سمت یون سوک کیفش رو برداشت و به یون سوک اشاره کرد برن بیرون. تهیونگ با قاضی صحبت هایی داشت که زمان میبرد خیلی طول نمیکشید ولی خب تا اونموقع مارا یک راه حل به ذهنش میرسید.
از اتاق که رفتن بیرون روی صندلی نشستند مارا در حال فکر بود و یون سوک به دیوار تکیه داده بود و توی دلش به خودش فحش میداد که چرا مدارک رو قبل از دادگاه چک نکرده بود؟شاید اینجوری رای دادگاه به نفع مارا تموم میشد؟
یون سوک که بیشتر از این بابت ناراحت بود که مارا فرار کرد از زندانی که نمیخواست زیر بار حرف زوری بره که شوهرش اون حرف زور رو بزنه و خالش هم پشت تهیونگ باشه پس فرار کرد تا بتواند از زندان ازاد بشه و برای خودش و دختر کوچولوش باشه و حالا باید به اون زندان برگرده تا حقش رو پس بگیره اما فعلا نگران اینکه تهیونگ دخترش رو قبول میکنه یا نه؟
یون سوک که دیگه نتونست خودش رو کنترل کنه به مارا گفت:
÷مارا*اروم
+بله؟ *جدی
÷میخوای چیکار کنی؟
+چیو؟ *جدی
÷آ جین رو..
+ی فکری به ذهنم رسیده میگم دوس پسر داشتم قرار ازدواجمون بود که خوابیدمو من حامله شدم بعدش فهمیدم خیانت کرده و جدا شدم اونموقع فهمیدم حامله ام نمیتونستم بچه رو سقط کنم چون میمردم
÷بنظرت قبول میک...
با باز شدن در حرف یون سوک قطع شد. تهیونگ از اتاق اومد بیرون خوشحال بود اینو میشد از چشماش خوند ، مارا توی چشماش نگا کرد و اینو متوجه شد اما تهیونگ قیافه ی جدیش رو به خودش گرفت دستش رو گذاشت توی جیبش و سمت مارا قدم برداشت.مارا که هم عصبی بود هم ناراحت بلند شد و وقتی تهیونگ بهش رسید گفت:
+میشه بیرون صحبت کنیم؟ *اروم
تهیونگ پوزخندی زد به مارا و جلوتر از مارا راه افتاد و از دادگاه رفتن بیرون و گوشه ای از حیاط که کسی نبود اون سمت و نشستند رو صندلی.
_خب میشنوم؟*جدی
+تهیون...
_ببین میدونم ازدواج نکردی و پدر بچه هم نمرده پس راستش رو بگو*جدی
+باشه
+ببین تهیونگ من اگر بیام توی اون خونه باید آ جین باشه حالا چه بخوای چه نخوای وگرنه من نمیام من نمیتونم دخترم رو ول کنم
_من فقط میخوام بدونم باباش کیه؟
+من وقتی فرار کرد با یکی اشنا شدم و بعد از چند ماه ازش خوشم اومد و باهاش وارده رابطه شدم و یک هفته به ازدواجمون مونده بود که مست کرده بود و اومد خونه ی من و...بعدش ناپدید شد و فهمیدم خیانت کرده بعد از یکماه فهمیدم حامله ام
_خب؟ چرا سقطش نکردی؟
+چون بخاطر تصادفی که اونروز شد به رحم من اسیب رسونده بود و میگفتن بچه تا شش ماه نمیمونه و میمیره و احتمالا تو هم بمیری ولی احتمال اینکه بتونی بچه رو بدنیا بیاری هم خیلی کم نیست منم از اونجایی که میخواستم برای خودم زندگی کنم این راه رو انتخاب کردم
_میگردم و پدر بچه رو پیدا میکنم*خیلی جدی
ᰔᩚامیدوارم خوشتون بیادᰔᩚ
لطفا حمایتش کنید👇🏻
https://wisgoon.com/jeon_elsa
سلام خوشگلای من حالتون چطوره؟
میخوام شرطا رو تغییر بدم که زودتر هم برسه و پارتارو بزارم
Part: 29
□خب پس میتونید برید اما اگر اقای کیم ازتون شکایتی بکند که شما فرار کردید یا زیر حرفتون زدید باید زندان برید و دخترتون هم به پرورشگاه میره
+باشه
مارا که با این حرفش از تهیونگ وقت برای فکر کردن خواست رفت سمت یون سوک کیفش رو برداشت و به یون سوک اشاره کرد برن بیرون. تهیونگ با قاضی صحبت هایی داشت که زمان میبرد خیلی طول نمیکشید ولی خب تا اونموقع مارا یک راه حل به ذهنش میرسید.
از اتاق که رفتن بیرون روی صندلی نشستند مارا در حال فکر بود و یون سوک به دیوار تکیه داده بود و توی دلش به خودش فحش میداد که چرا مدارک رو قبل از دادگاه چک نکرده بود؟شاید اینجوری رای دادگاه به نفع مارا تموم میشد؟
یون سوک که بیشتر از این بابت ناراحت بود که مارا فرار کرد از زندانی که نمیخواست زیر بار حرف زوری بره که شوهرش اون حرف زور رو بزنه و خالش هم پشت تهیونگ باشه پس فرار کرد تا بتواند از زندان ازاد بشه و برای خودش و دختر کوچولوش باشه و حالا باید به اون زندان برگرده تا حقش رو پس بگیره اما فعلا نگران اینکه تهیونگ دخترش رو قبول میکنه یا نه؟
یون سوک که دیگه نتونست خودش رو کنترل کنه به مارا گفت:
÷مارا*اروم
+بله؟ *جدی
÷میخوای چیکار کنی؟
+چیو؟ *جدی
÷آ جین رو..
+ی فکری به ذهنم رسیده میگم دوس پسر داشتم قرار ازدواجمون بود که خوابیدمو من حامله شدم بعدش فهمیدم خیانت کرده و جدا شدم اونموقع فهمیدم حامله ام نمیتونستم بچه رو سقط کنم چون میمردم
÷بنظرت قبول میک...
با باز شدن در حرف یون سوک قطع شد. تهیونگ از اتاق اومد بیرون خوشحال بود اینو میشد از چشماش خوند ، مارا توی چشماش نگا کرد و اینو متوجه شد اما تهیونگ قیافه ی جدیش رو به خودش گرفت دستش رو گذاشت توی جیبش و سمت مارا قدم برداشت.مارا که هم عصبی بود هم ناراحت بلند شد و وقتی تهیونگ بهش رسید گفت:
+میشه بیرون صحبت کنیم؟ *اروم
تهیونگ پوزخندی زد به مارا و جلوتر از مارا راه افتاد و از دادگاه رفتن بیرون و گوشه ای از حیاط که کسی نبود اون سمت و نشستند رو صندلی.
_خب میشنوم؟*جدی
+تهیون...
_ببین میدونم ازدواج نکردی و پدر بچه هم نمرده پس راستش رو بگو*جدی
+باشه
+ببین تهیونگ من اگر بیام توی اون خونه باید آ جین باشه حالا چه بخوای چه نخوای وگرنه من نمیام من نمیتونم دخترم رو ول کنم
_من فقط میخوام بدونم باباش کیه؟
+من وقتی فرار کرد با یکی اشنا شدم و بعد از چند ماه ازش خوشم اومد و باهاش وارده رابطه شدم و یک هفته به ازدواجمون مونده بود که مست کرده بود و اومد خونه ی من و...بعدش ناپدید شد و فهمیدم خیانت کرده بعد از یکماه فهمیدم حامله ام
_خب؟ چرا سقطش نکردی؟
+چون بخاطر تصادفی که اونروز شد به رحم من اسیب رسونده بود و میگفتن بچه تا شش ماه نمیمونه و میمیره و احتمالا تو هم بمیری ولی احتمال اینکه بتونی بچه رو بدنیا بیاری هم خیلی کم نیست منم از اونجایی که میخواستم برای خودم زندگی کنم این راه رو انتخاب کردم
_میگردم و پدر بچه رو پیدا میکنم*خیلی جدی
ᰔᩚامیدوارم خوشتون بیادᰔᩚ
لطفا حمایتش کنید👇🏻
https://wisgoon.com/jeon_elsa
سلام خوشگلای من حالتون چطوره؟
میخوام شرطا رو تغییر بدم که زودتر هم برسه و پارتارو بزارم
- ۳.۵k
- ۰۱ بهمن ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط