توصیف چشمای ته نصف بیشترش جا نشد

توصیف چشمای ته نصف بیشترش جا نشد:

چشم‌هایش قهوه‌ای‌اند، قهوه‌ایِ عمیق و زنده‌ای که انگار سال‌ها احساس، خاطره و سکوت در آن ته‌نشین شده است.
نگاهش وقتی بالا می‌آید، چیزی در دل آدم جابه‌جا می‌شود، نه با شدت، بلکه با آرامشی سنگین و ماندگار.
در آن قهوه‌ایِ گرم، نوری هست که نه خیره‌کننده است و نه خاموش، نوری که فقط بلد است بماند.
چشم‌هایش شبیه زمینی هستند که باران زیادی دیده، ترک نخورده اما پر از ردِ عبورِ روزها.
وقتی می‌خندد، آن قهوه‌ای جان می‌گیرد و برق ریزی در آن می‌دود که بی‌اختیار دل را نرم می‌کند.
وقتی ساکت است، نگاهش عمیق‌تر می‌شود، انگار حرف‌هایی دارد که ترجیح می‌دهد گفته نشوند.
قهوه‌ایِ چشم‌هایش گرم است، اما این گرما آرام است، از آن‌هایی که نمی‌سوزاند، فقط پناه می‌دهد.
نگاهش عجله ندارد، انگار بلد است صبر کند تا آدم‌ها خودشان را پیدا کنند.
در آن چشم‌ها می‌شود خستگی را دید، اما ناامیدی هرگز لانه نکرده است.
نگاهش پر از فهم است، فهمی که از تجربه می‌آید نه از قضاوت.
چشم‌هایش وقتی به روبه‌رو خیره می‌شوند، زمان کندتر حرکت می‌کند و لحظه کش می‌آید.
در قهوه‌ایِ نگاهش، ردِ غم‌های قدیمی هست که دیگر زخم نیستند، فقط بخشی از او شده‌اند.
برق نگاهش ساختگی نیست، از درون می‌آید، از جایی که احساس هنوز زنده است.
چشم‌هایش بلدند گوش بدهند، حتی وقتی هیچ کلمه‌ای گفته نمی‌شود.
در آن‌ها امنیتی هست که توضیح دادنش سخت است، اما حسش فوری منتقل می‌شود.
نگاهش نه التماس می‌کند، نه مطالبه، فقط حضور دارد و همین کافی است.
قهوه‌ایِ چشم‌هایش شبیه موسیقی آرامی‌ست که یواش در پس‌زمینه‌ی ذهن می‌ماند.
وقتی ناراحت است، نگاهش سنگین‌تر می‌شود و آن برق آرام، تیره‌تر اما عمیق‌تر می‌درخشد.
چشم‌هایش رازدارند، چیزهایی را می‌دانند اما فریاد نمی‌زنند.
در نگاهش می‌شود آدمی را دید که زیاد حس کرده، اما هنوز مهربان مانده است.
قهوه‌ایِ چشم‌هایش رنگ اعتماد است، رنگی که زمان می‌برد تا ساخته شود.
نگاهش بلد است آدم را همان‌طور که هست ببیند، نه آن‌طور که باید باشد.
در آن چشم‌ها نوعی سکوت محترمانه وجود دارد که شلوغی دنیا را آرام می‌کند.
وقتی نگاهت می‌کند، حس می‌کنی دیده شده‌ای، نه فقط نگاه شده.
چشم‌هایش ساده‌اند، اما پشت این سادگی عمقی هست که تمام نمی‌شود.
نگاهش نه تند است و نه سرد، دقیق است و حساب‌شده.
قهوه‌ایِ چشم‌هایش شبیه چوب کهنه‌ای‌ست که سال‌ها دوام آورده و هنوز محکم است.
در آن‌ها ردِ امید هست، حتی اگر کم‌رنگ و محتاط باشد.
چشم‌هایش بلدند دوست داشتن را بی‌سر و صدا نشان بدهند.
نگاهش آدم را مجبور نمی‌کند، فقط دعوت می‌کند.
وقتی به کسی خیره می‌شود، انگار می‌خواهد واقعاً او را بفهمد، نه فقط ببیند.
در قهوه‌ایِ نگاهش، تناقض عجیبی هست؛ هم قدرت، هم لطافت.
چشم‌هایش شبیه آینه نیستند، بیشتر شبیه پنجره‌اند، رو به دنیای درونش.
نگاهش گاهی کودکانه می‌شود، گاهی بیش از حد بالغ.
در آن برق قهوه‌ای، شوق زندگی پنهان است، حتی در خستگی.
چشم‌هایش می‌توانند آرامت کنند، بدون اینکه چیزی بگویند.
نگاهش بلد است بماند، حتی وقتی همه چیز رفتنی‌ست.
قهوه‌ایِ چشم‌هایش با نور تغییر می‌کند، اما هویتش ثابت می‌ماند.
در شب، مرموزتر و عمیق‌تر به نظر می‌رسند.
در روز، گرم‌تر و صمیمی‌تر نفس می‌کشند.
چشم‌هایش حافظه دارند، انگار آدم‌ها را فراموش نمی‌کنند.
نگاهش ردِ گذشته را پنهان نمی‌کند، اما اسیرش هم نیست.
در آن‌ها می‌شود صداقت را دید، حتی وقتی لب‌ها ساکت‌اند.
چشم‌هایش بلدند درد را بفهمند، چون خودشان آن را لمس کرده‌اند.
قهوه‌ایِ نگاهش شبیه قولی بی‌کلام است که شکسته نمی‌شود.
نگاهش نه اغراق دارد، نه نمایش، فقط حقیقت است.
چشم‌هایش آدم را می‌خوانند، قبل از اینکه خودش حرفی بزند.
در آن‌ها نوعی آرامش بالغ وجود دارد، آرامشی که آسان به دست نیامده است.
نگاهش گاهی خسته است، اما هرگز پوچ نیست.
قهوه‌ایِ چشم‌هایش زنده است، چون هنوز احساس در آن جریان دارد.
چشم‌هایش بلدند عاشق باشند، بدون وابستگی، بدون ترس.
نگاهش وزن دارد، اما این وزن آزاردهنده نیست.
در آن برق قهوه‌ای، احترام هست، برای خودش و برای دیگران.
چشم‌هایش شبیه راهی هستند که هم می‌ترساند، هم جذب می‌کند.
نگاهش پر از جزئیات ریز است که فقط با دقت دیده می‌شوند.
در آن‌ها می‌شود فهمید که او بیشتر حس می‌کند تا حرف بزند.
قهوه‌ایِ چشم‌هایش رنگ انسان بودن است، با همه‌ی نقص‌ها.
نگاهش بلد است هم قوی باشد، هم آسیب‌پذیر.
چشم‌هایش شبیه داستانی هستند که هر بار خوانده می‌شود، چیز تازه‌ای دارد.
و شاید به همین خاطر است که قهوه‌ایِ نگاهش، این‌همه ماندگار است.
دیدگاه ها (۲)

صحچپتر ۱۱ _ دفتر خاطرات پنهانشب...آسایشگاه در سکوتی فرو رفته...

ماسه ها قهوه ای رنگ به دخترک احساسی فراتر از ارامش میبخشیدند...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط