{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

part25

وقتی معلم زبانت بود و...

او فهمیده بود که تهیونگ واقعاً تحت تاثیر اوست، و این، همان چیزی بود که جسیکا را به جلوتر هل می‌داد.

نگاه جسیکا با اطمینان بیشتری در چشمان تهیونگ قفل شد. لبخندش گشاده‌تر شد، لبخندی که هم شیطنت داشت و هم نوعی جسارتِ آشکار. او قدمی دیگر به تهیونگ نزدیک شد، آن‌قدر که حالا دیگر فاصله‌ای بینشان نمانده بود.

«می‌دونی چیه تهیونگ؟» صدایش آرام و کشدار بود، اما هر کلمه با اعتماد به نفس بیان می‌شد. «اگه اون دفعه رو می‌گی که با هم بودیم… خب، راستش رو بخوای، من بیشتر خوشحال می‌شم تا ناراحت. می‌دونی که… لذت بخشه.»

او دستش را بالا برد و به آرامی، انگشتانش را روی پیراهن تهیونگ، درست روی قلبش گذاشت. تپشِ قلبِ تهیونگ را از پشت پارچه حس می‌کرد. «وقتی تو این‌جوری… مالکیتت رو نشون می‌دی، وقتی اون حسادتِ لعنتی رو توی چشمات می‌بینم… خب، خیلی جذابه. و اون شب… اون شب واقعاً لذت‌بخش بود.»

جسیکا کمی سرش را کج کرد و نگاهش بین چشمان تهیونگ و لب‌هایش در نوسان بود. «پس… اگه قراره دوباره ببری من رو تخت… من مخالف نیستم. اتفاقاً… خیلی هم استقبال می‌کنم.»

چشمان تهیونگ گشاد شد. کلمات جسیکا مانند جرقه‌ای بود که آتشِ زیر خاکسترِ هیجانش را شعله‌ور کرد. او انتظار این سطح از صراحت و جسارت را نداشت، اما ته دلش از این رویکردِ جسورانه، شوریده شده بود.

تهیونگ برای لحظه‌ای به جسیکا خیره شد، انگار داشت او را با تمام وجودش می‌سنجید. لب‌هایش کمی لرزیدند، اما این بار نه از عصبانیت، بلکه از اشتیاقِ فروخورده. او دست جسیکا را که روی سینه‌اش بود، گرفت و به آرامی انگشتانش را بوسید.

«جسی…» صدایش بم و گرفته بود. «تو واقعاً داری من رو دیوونه می‌کنی.»

جسیکا خنده ریزی کرد «پس بیشتر پیش برو...لمسم کن... بزار حست کنم ...»

تهیونگ نگاهی به ساعت کرد که ساعت 7 بود «خیلی دلم میخواد اما نوچ چون نیم ساعت دیگه باید مدرسه باشی دخترم...»

جسیکا چشاش گرد شد« دخترم.؟..قبلا بدم میومد ولی وقتی از دهن تو میشنوم خوشم میاد»

تهیونگ خنده ریزی کرد و سمت کمدش رفت و تیشرتی طوسی رنگی برداشت و تن کرد«میخوای دیگه چی بهت بگم ... ناسلامتی 10 سال اختلاف سنی داریم»

جسیکا درحالی که لیپ گلاس میزد چرخید سمت تهیونگ و گفت«اگه اینطوری باشه که تو هم بابامی یا ...ددیم»


تهیونگ چشاشو بست و گفت «عاح...گرل دیوونم نکن بسه دیگه ...میخوای وقتی دارم درس میدم صدام بلرزه از بس که میخوامت؟»

از عمد خفن در اوردم ابسسد شید ...خدا بده از این دوست پسرا که بگه دخترم🎀👀

#فیکشن_تهیونگ #تهیونگ#اسمات#فیک_تهیونگ #فیکشن_بی_تی_اس #فیک
دیدگاه ها (۶۸)

جنگل نفرین شده پارت ۲۱

^.The Law of Violence.^

⭐ 𝑻𝒉𝒆 𝑺𝒆𝒄𝒓𝒆𝒕 𝒐𝒇 𝒂 𝑺𝒕𝒂𝒓𝐏𝐚𝐫𝐭 𝟑عصر همان روز، ارا روی مبل نشسته ...

لحظه ی دیدار با تو بعد از اینکه تهیونگ با اون حرکت رو از روی...

معاملهp24جونگ‌کوک چند لحظه ساکت ماند. هنوز بی‌جان روی دست‌ها...

🎭 آخرین نقشپارت ششملیانا هنوز به دست تهیونگ نگاه می‌کرد.— دس...

راز خون پارت سوم

dark life = 19در را پشت سرش بست و قفل کرد. صدای کلیک قفل، ات...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط