{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

part26

وقتی معلم زبانت بود و...

ماشین تهیونگ کمی نزدیک به مدرسه ایستاد.

تهیونگ نگاهی به جسیکا کرد «جسی، اینجا پیاده شو نباید کسی مارو ببینه و گرنه اخراج میشیم و منم بیکار میشم»

جسیکا بوسه ای به گونه ی تهیونگ زد «قربون خرس عسلی من بشم که به فکر هردومونه »

تهیونگ لبخندی زد« برو دیگه بچه یکم دیگه شیرین زبونی کنی لقمه چپت کردم »

جسیکا پیاده شد و به ارامی در ماشین تهیونگ را بست و به سمت پیاده رو رفت و به سمت دانشگاه قدم برداشت

هنگام راه رفتن به رفتار های تهیونگ داشت فکر میکرد اون کسی نبود که ولش کنه و یا ادم تاکسیکی باشه و فقط به خاطر نیازش باهاش باشه از این بابت خوشجال بود ...ادم احساساتی نبود بلکه منطقی بود اما تا تهیونگ و میدید یه جور دیگه میشد

اونقدر افکارش زیاد بود که وقتی به خودش اومد دید یونجون داره صداش میزنه ...اون تنها دوستش توی مدرسه بود و دوسش داشت به سمتش قدم برداشت و گفت هی یونجون چه خبر

یونجون با لبخند جواب داد «چرا پیاده اومدی راننده شخصیت کو »

جسیکا یه لحظه خشکش زد مونده بود چی بگه با اندکی مکث جواب داد ؛«چیز...بچه ی راننده شخصی بابام به دنیا اومده بابام بهش مرخصی داد منم پیاده اومدم »

صدای زنگ خورد نشون دهنده این بود که همه باید وارد کلاس بشن زنگ اول ورزش داشتند بنابراین کلاسشون وارد سالن ورزش شدند و لباس مخصوصشون و پوشیدند و منتظر موندن که معلم بیاد تا شروع کنن

بعد از پایان کلاس ورزش هردو به سمت کافه مدرسه رفتن و نشستن

یونجون نگاه ریزی به گردن جسیکا کرد و به لبخند مسخره ای گفت «گردنتو جایی زدی اخه کبود شده»

جسیکا محکم به بازوی یونجون زد «هی ... به جایی نزدم ...بوی فرند دارم»

یونجون شکه شد« چی !!جدی میگی کیه من میشناسمش»

جسیکا تک خنده ای کرد «اره خوبم میشناسی ولی به نفعته به هیچ کس نگی...درگوشش گفت ؛تهیونگ»

یونجون چشاش گرد شد« شوخی خوبی بود...شما 10 سال اختلاف دارید اگه خانوادتون موافقت نکنن چی اونوقت زانوی غم بغل میکنی و میای پیشم غر میزنه »

جسیکا توضیح کلی رو راجب مهمونی مسخره خانواده تهیونگ و درمورد جنتلمن بودن تهیونگ گفت تا یونجون از شک دربیاد و شروع کردن به خوردن نودلی که یونجون اورده بود

بعد از تموم کردن نودل جسیکا تازه متوجه شده بود که داخل نودل سیر بود و اون به طور شدیدی به سیر حساسیت داشت

سریع به سمت دستشویی رفت و بالا اورد و به تهیونگ پیام داد که حالم بده بیا دستشویی
جسیکا به دیوار تکیه داده بود، نفسش سنگین و نامنظم بود و لب‌هایش بی‌رنگ شده بودند.

تهیونگ بیا که جسیکا حالش بدههه👀😔


#فیکشن_بی_تی_اس #اسمات#فیک#فیکشن
دیدگاه ها (۲۵)

part27

part28

part25

part24

part5

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط