CASINO_LAST PART
(حتما حتما اسلاید های دیگرو ببینید)
وقتی یه اتفاق بد میوفته اما نیمه کاره رهاش میکنید بار سنگینی رو دوشتون حس میکنید...وقتی میرید سراغش تا انجامش بدید و از شرش خلاص شید اون بار سنگینم از رو دوشتون برداشته میشه...حس آزادی و خوشحالی داره...و من خوشحالم که یه شخصیت منفور رو از دنیا پاک کردم این بار سنگین رو از رو دوشم برداشتم...شخصیتی که باعث شد درس های بزرگی بگیرم...درس گرفتن قشنگه ولی کاش میشد یسری چیز هارو تجربه نکرد..ولی این فرد منفور گذاشت آدمای جدیدی بشناسم و یه حس جدید رو تجربه کنم"عشق"
پاهام توان نگهداشتن وزنم رو نداشت روی زانو هام افتادم و با لبخندی که از ته دل بود به جنازه غرق در خون رو به روم نگاه کردم
جونگکوک: تموم شد
سرمو گرفتم رو به سقف و چشمامو بستم و داد زدم
جونگکوک: تموم شد
جیمین سمتم اومد و دستمو گرفت و تو یه حرکت بلندم کرد دستامو باز کردم و چان و تهیونگ و جیمین رو بغل کردم و همه باهم از سر خوشحالی داد زدیم
همه چیز برای کسی که میدونه چجوری صبر کنه، به موقع اتفاق می افته... آروم باش، ببین، بشنو، بگذر، خرده نگیر و یادت بمونه که"گاهی صبر خودِ تلاشه:)"
"۱۲:۲۰ شب کازینو"
"میکا"
دستمو اروم بردم سمت پیک شرابم...تعداد پیکا از دستم خارج شده بود برام مهم نبود چقدر میخورم و چقدر مست میکنم...امشب شب ما بود...سمت دهنم بردم که سریع از دستم کشیده شد
جونگکوک: بسه
لب پایینمو دادم جلو و آروم پلک زدم
میکا: اگه اینو نخورم...در برابرت رو تخت کم میارم
پوزخندی زد و دستشو انداخت دور کمرم و منو به خودش چسبوند سمت گردنم رفت و نفسای داغشو تو گردنم خالی میکرد بدنم گر گرفت...چشمامو بستم و به صدای دو رگه اش که با موزیک کازینو یکی شده بود گوش دادم(موزیک رو پست اسلاید اول هست)
جونگکوک: اینو همیشه یادت باشه ریزه...رو تخت رئیس منم...جاهای دیگه میتونی رییس بودنتو به رخ بکشی
آروم سرشو برد عقب...تو جمعیت گمشده بودیم
تهیونگ و نانا گوشه ای مشغول بودن...تو این شبی که آرزوی ما شده بود تصمیم گرفت به عشقش که وجودشو پر کرده بود اعتراف کنه...جیمین و لونایی که از هم ظالمانه دور شدن تو دفتر مخصوص جونگکوک که انتهای کازینو بود مشغول بودن...سانا و چان هم خوشحال از اینکه تونستن به خانواده پر از دراما ما بپیوندن و باقی زندگیشون رو با حس داشتن خانواده بگذرونن
جونگکوک: زندگی خیلی کوتاهه که بخوام بعضی از کلمات مهم رو ناگفته نگه دارم! مثل دوستت دارم
با چشمای خمارم به چشمای مشکیش که تو تاریکی کازینو محو شده بود خیره شدم یکی از دستامو دور گردنش حلقه کردم و اون یکی دستمو پشت موهاش فرو بردم سرشو نزدیک کردم بوسه ای رو آغاز کردم که پر از دلتنگی بود...بوسه ای که هردوی ما قادر به پایان اون نبودیم!
عاشق تو شدن قشنگترین و دردناک ترین قسمت زندگی من بود...
00:00… نیمهشب، و جهان در سکوت فرو رفته. اما در این لحظه، قلب من با ضربان عشق تو بیدار است. در این ساعتِ خاص، تمام دنیای من خلاصه میشود در گرمای حضور تو.
The end...
وقتی یه اتفاق بد میوفته اما نیمه کاره رهاش میکنید بار سنگینی رو دوشتون حس میکنید...وقتی میرید سراغش تا انجامش بدید و از شرش خلاص شید اون بار سنگینم از رو دوشتون برداشته میشه...حس آزادی و خوشحالی داره...و من خوشحالم که یه شخصیت منفور رو از دنیا پاک کردم این بار سنگین رو از رو دوشم برداشتم...شخصیتی که باعث شد درس های بزرگی بگیرم...درس گرفتن قشنگه ولی کاش میشد یسری چیز هارو تجربه نکرد..ولی این فرد منفور گذاشت آدمای جدیدی بشناسم و یه حس جدید رو تجربه کنم"عشق"
پاهام توان نگهداشتن وزنم رو نداشت روی زانو هام افتادم و با لبخندی که از ته دل بود به جنازه غرق در خون رو به روم نگاه کردم
جونگکوک: تموم شد
سرمو گرفتم رو به سقف و چشمامو بستم و داد زدم
جونگکوک: تموم شد
جیمین سمتم اومد و دستمو گرفت و تو یه حرکت بلندم کرد دستامو باز کردم و چان و تهیونگ و جیمین رو بغل کردم و همه باهم از سر خوشحالی داد زدیم
همه چیز برای کسی که میدونه چجوری صبر کنه، به موقع اتفاق می افته... آروم باش، ببین، بشنو، بگذر، خرده نگیر و یادت بمونه که"گاهی صبر خودِ تلاشه:)"
"۱۲:۲۰ شب کازینو"
"میکا"
دستمو اروم بردم سمت پیک شرابم...تعداد پیکا از دستم خارج شده بود برام مهم نبود چقدر میخورم و چقدر مست میکنم...امشب شب ما بود...سمت دهنم بردم که سریع از دستم کشیده شد
جونگکوک: بسه
لب پایینمو دادم جلو و آروم پلک زدم
میکا: اگه اینو نخورم...در برابرت رو تخت کم میارم
پوزخندی زد و دستشو انداخت دور کمرم و منو به خودش چسبوند سمت گردنم رفت و نفسای داغشو تو گردنم خالی میکرد بدنم گر گرفت...چشمامو بستم و به صدای دو رگه اش که با موزیک کازینو یکی شده بود گوش دادم(موزیک رو پست اسلاید اول هست)
جونگکوک: اینو همیشه یادت باشه ریزه...رو تخت رئیس منم...جاهای دیگه میتونی رییس بودنتو به رخ بکشی
آروم سرشو برد عقب...تو جمعیت گمشده بودیم
تهیونگ و نانا گوشه ای مشغول بودن...تو این شبی که آرزوی ما شده بود تصمیم گرفت به عشقش که وجودشو پر کرده بود اعتراف کنه...جیمین و لونایی که از هم ظالمانه دور شدن تو دفتر مخصوص جونگکوک که انتهای کازینو بود مشغول بودن...سانا و چان هم خوشحال از اینکه تونستن به خانواده پر از دراما ما بپیوندن و باقی زندگیشون رو با حس داشتن خانواده بگذرونن
جونگکوک: زندگی خیلی کوتاهه که بخوام بعضی از کلمات مهم رو ناگفته نگه دارم! مثل دوستت دارم
با چشمای خمارم به چشمای مشکیش که تو تاریکی کازینو محو شده بود خیره شدم یکی از دستامو دور گردنش حلقه کردم و اون یکی دستمو پشت موهاش فرو بردم سرشو نزدیک کردم بوسه ای رو آغاز کردم که پر از دلتنگی بود...بوسه ای که هردوی ما قادر به پایان اون نبودیم!
عاشق تو شدن قشنگترین و دردناک ترین قسمت زندگی من بود...
00:00… نیمهشب، و جهان در سکوت فرو رفته. اما در این لحظه، قلب من با ضربان عشق تو بیدار است. در این ساعتِ خاص، تمام دنیای من خلاصه میشود در گرمای حضور تو.
The end...
- ۶۰.۹k
- ۱۵ اسفند ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۹۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط