موسیقی
🎶🎵 یک روز در خيابان،
در دلش آفتاب مى شدم
براى دلش آفتاب مى شدم
روزِ ديگر
لذتِ قهوه در كنجِ كافهاى
كه من زل زده
در چشمهاش روبه رويش نبودم!
همان وقت ها
اگر دلش مىخواست قدم بزند،
برايش باران مىشدم
و شب هاىِ تنهايى
از چشم هايش
چكه مى كردم!
صبح كه پلک مىپريد
بى آنكه بفهمد،
همچون پروازِ اسبى سياه
چابک در ميانِ دو پلک
به ديوارِ دلش قاب مى شدم،
از آن قاب هاى چوبى
همانقدر قديمى...
او در دلش راه مى رفت
به جستجوىِ
شادمانى هاىِ گمشده،
رُژِ قرمزش را بر مى داشت
در برفِ وحشى...
پيراهن حريرِ سفيد به تن مى كرد
همان كه من و باد
و شمعدانىها عاشقش بوديم.
زمستان ها...
من و دكمه هاى پالتو
دائم الخمر
سرِ انگشت هاى زنى بوديم،
كه در دلش راه مى رفت،
همين راه كه مىرفت و مىرفت،
به انتهاىِ زندگىِ خودم
نزديک مى شدم...
دلش مى شدم،
و بازگشت از دلش غير ممكن بود،
آنگونه كه حرف هايش را
قبل از خودش مى شنيدم!
حالا كافيست فقط يک بار،
نامم را زيرِ لب نجوا كند...!🎶🎵
#سجاد_افشاریان
#لایک_لطفا
#باز_نشر_بدید_لطفا
#علیرضا_قربانی 🎤🎼
در دلش آفتاب مى شدم
براى دلش آفتاب مى شدم
روزِ ديگر
لذتِ قهوه در كنجِ كافهاى
كه من زل زده
در چشمهاش روبه رويش نبودم!
همان وقت ها
اگر دلش مىخواست قدم بزند،
برايش باران مىشدم
و شب هاىِ تنهايى
از چشم هايش
چكه مى كردم!
صبح كه پلک مىپريد
بى آنكه بفهمد،
همچون پروازِ اسبى سياه
چابک در ميانِ دو پلک
به ديوارِ دلش قاب مى شدم،
از آن قاب هاى چوبى
همانقدر قديمى...
او در دلش راه مى رفت
به جستجوىِ
شادمانى هاىِ گمشده،
رُژِ قرمزش را بر مى داشت
در برفِ وحشى...
پيراهن حريرِ سفيد به تن مى كرد
همان كه من و باد
و شمعدانىها عاشقش بوديم.
زمستان ها...
من و دكمه هاى پالتو
دائم الخمر
سرِ انگشت هاى زنى بوديم،
كه در دلش راه مى رفت،
همين راه كه مىرفت و مىرفت،
به انتهاىِ زندگىِ خودم
نزديک مى شدم...
دلش مى شدم،
و بازگشت از دلش غير ممكن بود،
آنگونه كه حرف هايش را
قبل از خودش مى شنيدم!
حالا كافيست فقط يک بار،
نامم را زيرِ لب نجوا كند...!🎶🎵
#سجاد_افشاریان
#لایک_لطفا
#باز_نشر_بدید_لطفا
#علیرضا_قربانی 🎤🎼
- ۶۳۶
- ۰۶ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط