{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

✨On the way to liberation{ part ۵۷ }🌷

✨On the way to liberation{ part ۵۷ }🌷


با زمزمش زیر گوشم تنم لرزید...


- چیه... خجالت كشیدی...‌

حرفشو با پوزخند همیشگیش گفت و نگاهی به انداخت...


× نه خیر... بعدشم آقای کیم تهیونگ منو بزار پایین...

- جات که بد به نظر نمیاد...

× منو بزار پایین...

حرفمو‌ عصبی گفتم ....

با شروع حرف زدن خاله تهیونگ به خودم اومدم و هرجور که شده خودمو از بغلش بیرون کشیدم...

به سمت میز ناهار خوری رفتم و روی یکی از صندلی های خالی نشستم...

پسره مودی...
اون از صبحش که داشت برام شرط و شروط میزاشت...
اینم از الانش...


خدمتکار: بفرماید...

با صدای خدمتکار دست از فکر کردن برداشتم و نگاهی به ظرف غذا کردم...

هیچ کدومش رو دوست نداشتم...
غذا هایی بودند که ته جدول علاقمندی من قرار می‌گرفتند...

سرمو بالا آوردم و نگاهی به بقیه انداختم...

همشون با لذت داشتند غذارو می‌خوردند...
و فقدر من تنها بودم که این غذارو دوست نداشتم....

نگاهی به صندلی خالی کنار خاله ته انداختم...

× یک نفر نیست...

شروع کردم به فکر کردن... و با یاد آوری هر کس که تا الان دیدم و همر به تعداد کم میکردم...

× تهیونگ... جینا... خاله ته... مامان جادوگر ته... چند نفر که داخل مهمونی دیدم ... و در آخر جیمین...


جیمین نبود... از یک طرف دوست داشتم از خاله ته بپرسم از یک طرفم به این فکر میکردم که شاید فکر کنه چقدر من پرویم...
و می‌خوام از کار بقیه سر در بیارم...


هوفی از اعصبانیت کشیدم و چنگال رو از روی میز برداشتم...

نگاهی به حجم غذا کردم...

توی بشقابم خیلی غذا بود.‌.


خاله ته: عزیزم چرا نمی خوری....!
اگه از غذا بدت میاد بگم یک چیز دیگه درست کنند.‌‌...

× نه ممنون خیلی خوبه...

فقدر یکم اشتها ندارم....

سرمو پایین انداختم و چنگال رو توی ظرف غذا بردم ...

کمی از غذا رو به چنگال زدم و آروم ازش گازی بردم....

با مزه تلخش صورتم جمع شد...

× چطوری اینا میوتنن بخورند...
بدون هیچ اعتراضی...

چنگال رو توی ظرف گذاشتم و از روی صندلی بلند شدم...


× ممنون بابت غذا...
من سیر شدم...

£ ولی تو که چیزی نخوردی....

× این روزا یه مقدار بی اشتها شدم...
ببخشید...

از میز فاصله گرفتم و به سمت اتاق رفتم...

به پله ها رسیدم و آروم ازش بالا رفتم ...
زیر دلم تیر میکشید که این اثرات مریضیم بود ...

بی اهمیت به سمت اتاقم رفتم که با صدای حرف زدن تهیونگ با خالش سرجام ایستادم....


مکالمه تهیونگ با خالش:

خاله ته : از مهمونی فردا که خبر داری...

- اره دارم....

خاله ته: حواست به رفتارت باشه ته... ات اونجا غریبه...

- رفتارم به خودم مربوطه....


خاله ته: غرورت رو بزار کنار ... حداقل برای یک روز...

- حوصله حرفای همیشگی رو ندارم.‌...

و تهیونگ به سمت اتاق رفت....

ویو ات:

خاله ته همیشه آروم و با ملاحظه صحبت می‌کنه ...

ولی تهیونگ تمام حرفاشو با جدیدت و سرد بیان می‌کنه...

براش فرقی نداره که طرف مقابل کی باشه....

صدای کفش های تهیونگ روی راه پله اکو میشد ....
سریع وارد اتاق شدم.‌‌...

× اگه این دفعه منو می دید مطمئنم منو می‌کشت....


دوباره به سمت تخت رفتم..... دوست همیشگیم ....

هیچ چیز سرگرم کننده ای نداشتم...

و فقدر همدم من توی این تنهایی تختم بود....

هیچکس رو نداشتم...

پدر مادرم که رهام کردند اینم از فردی که اسمشو توی شناسنامم نوشت و خودشو شوهرم نامید....


نمی دونستم فردا توی دانشگاه چی در انتظارمه...

چقدر از درس عقبم و چقدر قراره اذیت بشم....

اینو میدونستم که حداقل اجازه اینو دارم که دانشگاهم رو ادامه بدم....

چند روز پیش به طور ناگهانی از صحبت های تهیونگ پشت تلفن متوجه شدم دانشگاها چند روز تعطیل کرده بودند ...

ولی اینکه چرا تعطیل کردند رو نمی دونم....


دلم برای حرف زدن های بچه ها تنگ شده...
و البته نامجون... دوستم همون دوستم که مشکلاتمو بهش میگفتم و اون بهم دل داری میداد که ....

درسته اولش سخته ولی آخرش قشنگه

تنها کسانی بودند که توی چند روز مدرسه پشتم بود....


با همین فکر و خیالات چشامو بستم ....

که با یاد آوری چیزی مثل برق زده ها از روی تخت بلند شدم


🌷ادامه دارد....✨


بنظرتون چی به یاد ات اومده ؟

حمایت یادتون نره تنکیو بای بای ⭐ ✨

شرط ها::

۲۴۰ لایک

۹۵ بازنشر

۱۲ فالو

۱۴۰ کامنت ( با کامنتت بهم انرژی بده پرنسس🥹🍒)
دیدگاه ها (۲۱)

رمان تهیونگ

رمان تهیونگ

P5

پسر ترد شده 2

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط