{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

رمان تهیونگ

✨On the way to liberation{ part ۵۸ }🌷


× با اعصابنیت از اتاق خارج شدم ...

قدم های محکمش روی سرامیک های سرد عمارت می نشست...


× اصلا به فکر من نیست...

انگار نه انگار که....

حرفش با برخورد سرش به در اتاق تهیونگ قطع شد...

× کورم شدم..

دختر بدون در زد وارد اتاق شد...

نگاهی به اطراف انداخت...

با دیدن پسر روی صندلی میز مطالعه اش به سمتش قدم برداشت...

× آقای کیم ته....


حرفش کامل نشده بود که پسر بدون اینکه نگاهی به دختر کنه شروع کرد به حرف زدن ...

اما لحنش خیلی جدی بود...

مثل جدی بودن شاهزاده ای نسبت به
خدمتکارش....

- همین الان برمی‌گردی ... در میزنی و وقتی اجازه ورود بهت دادم وارد اتاق میشی...

دختر که دور لجش بلند شده بود ...

اخمی کرد و حرف پسر رو به شوخی گرفت...


× ببین من فردا...


- نمی شنویی چی میگم...

پسر حرفشو‌ با داد گفت و صندلیش رو به سمت دختر چرخوند...

- نکنه دلت تنبیه میخواد...


× من برای فردا لباس دانشگاه ندارم ‌....


دختر حرفشو گفت و با سرعت از اتاق بیرون رفت...

× پسره پرو...

فکر کرده من میگم... چشم ارباب... چیز دیگه ای نمی‌خواید...


اجازه می دهید پاتونم مالش بدم....


دختر همچنان در حال غر غر کردن بود...

از پله ها پایین می رفت و غر میزد....


پله هارو تی کرد و به سمت آشپزخونه رفت...

در یخچال رو باز کرد و شروع کرد به آنالیز کردن وسیله های خوردنی....

هیچ چیزی به چشمش خوشمزه نبود...

خواست در یخچال رو ببنده... اما با دیدن موچی کنار پاکت آبمیوه ذوق کرد....

پاکت آبمیوه رو کنار زد و موچی رو برداشت...

رنگش صورتی بود و عکس خرسی روش کشیده بود...


دختر آب دهنشون غورت داد و دوباره نگاهی به موچی انداخت...


دلش طاقت مقاومت در برابر اون خوراکی رو نداشت پس موچی رو باز کرد و گازی ازش برد...

مزه توت فرنگی دیونش میکرد...

خیلی خوشمزه بود...

دوباره گازی ازش برد که داد کسی بلند شد...

نگاهی به روبه روش کرد ....

جیمین بود...

× اتفاقی افتاده...

¥ چطوری تونستی اونو بخوری...

× کاری نداره... میزاری تو دهنت و تم....

¥ من اونو میخواستم...
اون برای من بود...


صورتشو به حالت گریه در آورد و نگاهی مظلوم به ات کرد...


× ات که تازه متوجه شده بود موچی برای جیمین بوده شروع کرد به معذرت خواهی کردن....


× ببخشید... من نمی دونستم... برای تویه...

¥ اما من الان موچی می‌خوام..

قدمی به ات نزدیک شد...

دختر سرجاش خشکش زده بود. و هیچ ریکشنی نشون نمی داد....

¥ چطوری میخوای موچی که برای من بوده و تو خوردی رو جبران کنی ...


دوباره قدمی به دختر نزدیک شد که دختر به خودش اومد و به عقب رفت....

ولی اون قدم دختر برای فاصله نزدیکشون کافی نبود...

پسر دوباره خواست حرفی رو بگه که صدای بم و خش دار کسی از پشت سرشون بلند شد...


🌷ادامه دارد...✨


حمایت یادتون نره تنکیو بای بای 😍 ⭐ 👑
دیدگاه ها (۲۶)

✨On the way to liberation{ part ۵۹ }🌷- جیمین ازش فاصله بگیر....

✨On the way to liberation{ part ۵۷ }🌷با زمزمش زیر گوشم تنم ل...

رمان تهیونگ

✨On the way to liberation{ part ۴۰}🌷دختر از ترس به خودش می‌ل...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط