رمان تهیونگ
✨On the way to liberation{ part ۵۵ }🌷
× با برخورد چیز داغی به کمرم سرجام خشکم زد....
جرعت نگاه کردن به پشتم رو نداشتم ...
استرس و ترس از نزدیک بودن بهش نمیذاشت آروم باشم....
با کشیده شدن کمرم و افتادنم روی تخت ...
به خودم اومدم گویا که تازه متوجه موقعیت مکانیم شده باشم ...
- کجا با این عجله کوچولو ( بم)
حرفشو با صدای بم و خشدار گفت ....
همین حرفش کافی بود که دختر از ترس جیغی بزنه...
ویو ات:
با جیغی که کشیدم مطمئنم صداش تا بیرون از عمارت هم رفته....
ولی اون نسبت به جیغ من هیچ ریکشنی نشون نداد....
با پوزخندی که ازش متنفر بودم بهم زل زده بود ....
کمی بهم نزدیک شد ...
نمی دونستم این کار درسته یا نه ...
فقدر قصد داشتم از زیر دستش فرار کنم ...
با تمام زورم خودمو به عقب کشیدم تا حلقه دستش دور کمرم رو جدا کنم ولی اون به قدری قوی بود که من در برابرش چیزی نبودم....
× هی دستتو بردار...
با اعصابنیت گفتم ولی اون
اهمیتی به کارم نداد و خودشو بیشتر بهم نزدیک کرد....
انقدر بهم نزدیک شده بود که صدای ضربان قلبش به گوشم می رسید ...
ولی من دختری نبودم که زیر بار این کارا برم ...
خودمو به عقب کشیدم ولی با قرار گرفتن دستش پشت کمرم بی حرکت شدم ....
- تکون نخور باهات حرف دارم....
حرفشو با جدیدت گفت...
چطوری میتونه اول صبح انقدر جدی باشه...
پس چرا من اینجوری نیستم ...
وقتی کسی از خواب بیدارم میکنه نیم ساعت فقدر به در و دیوار زل میزنم تا امپرم بالا بیاد...
و بفهمم کجایم...
این چشماشو باز نکرده انقدر جدیه....
بی توجه به حرفش تکون ریزی خوردم که تن صداش بالا رفت ...
- نمیشنوی میگم تکون نخور....
حرفش رو با اعصابنیت کامل کرد و با یک حرکت
منو به خودش نزدیک کرد....
رسما توی بغلش بودم و هیچ کاری از دستم ساخته نبود....
- از فردا دانشگاه باز میشه....
اونجا حق نداری به کسی چیزی درباره ازدواجمون بگی....
اگه فقدر یک کلمه مو ببرم به کسی چیزی گفتی اون وقت یک کار میکنم شب تا صبح درد بکشی...
× رسماً لال شده بود و هیچ حرفی نمی زدم...
- گفتم فهمیدی ...
حرفشو با داد گفت ....
سری تکون دادم ولی اون انگار به این راضی نمی شد...
و میخواست حرف از دهنم بیرون بکشه...
گویا که اگه من اون کلمه رو با حرف زدن تأیید نکنم
حرفش نشونه ناقص بودن میده....
برای اینکه بیشتر عصبی نشه و سر صبح دست به کار خطایی نزنه...
با زور دهن باز کردم و حرفشو تأیید کردم....
× با... باشه....
× با ازاد شدن کمرم توسط دستاش به خودم اومدم ....
از این فرصت استفاده کردم و از روی تخت بلند شدم ...
با سرعت به سمت در اتاق رفتم.....
دستمو به سمت دستگیره بردم ولی در آخرین لحظه...
دوباره با لحن مرموزش حرفی رو زمزمه کرد....
- توی دانشگاه کاری به کار هم نداریم مثل دوتا غریبه رفتار میکنیم...
و البته که میخوام با دوست دخترام وقت بگذرونم....
پس بهتره اون موقع حسودی نکنی...
حرفشو با پوزخند گفت و خنده بلندی کرد....
با اعصابنیت به چشماش خیره شده بودم....
× برام مهم نیست آقای کیم تهیونگ....
اجازه صحبت کردن بهش رو ندادم و از اتاق خارج شدم....
با دو به سمت اتاقم رفتم ...
در اتاق رو باز کردم و با سرعت خودمو توی اتاق انداختم...
در اتاق رو بستم و به دیوار تکیه دادم ...
پشت سر هم نفس هایی از حرس کشیدم ....
× پسره رسماً دیونش....
پایان فش بک....
بنظر تون توی این راه چه اتفاقاتی قرار برای ات بیفته....
آیا دوباره دانشگاه رفتنش درست بود....
یا فقدر زندگیش رو بدتر میکرد...
چه اتفاقی قرار بود بیفته...
آیا با این پسر که فقدر بلد بود جدی و سرد باشه میتونه کنار بیاد یا نه....
🌷ادامه دارد....✨
حمایت یادتون نره تنکیو بای بای 😍 ⭐ 👑
شرط ها:
۲۴۰ لایک
۱۰۰ بازنشر
۱۵۰ تا کامنتم هرچی دوست داشتی عسلم.. ( با کامنتت بهم انرژی بده )
https://www.aparat.com/v/ciihgm3
https://www.aparat.com/shorts/2075674126373507072
ویدیو های آپارتم 😍🥹
× با برخورد چیز داغی به کمرم سرجام خشکم زد....
جرعت نگاه کردن به پشتم رو نداشتم ...
استرس و ترس از نزدیک بودن بهش نمیذاشت آروم باشم....
با کشیده شدن کمرم و افتادنم روی تخت ...
به خودم اومدم گویا که تازه متوجه موقعیت مکانیم شده باشم ...
- کجا با این عجله کوچولو ( بم)
حرفشو با صدای بم و خشدار گفت ....
همین حرفش کافی بود که دختر از ترس جیغی بزنه...
ویو ات:
با جیغی که کشیدم مطمئنم صداش تا بیرون از عمارت هم رفته....
ولی اون نسبت به جیغ من هیچ ریکشنی نشون نداد....
با پوزخندی که ازش متنفر بودم بهم زل زده بود ....
کمی بهم نزدیک شد ...
نمی دونستم این کار درسته یا نه ...
فقدر قصد داشتم از زیر دستش فرار کنم ...
با تمام زورم خودمو به عقب کشیدم تا حلقه دستش دور کمرم رو جدا کنم ولی اون به قدری قوی بود که من در برابرش چیزی نبودم....
× هی دستتو بردار...
با اعصابنیت گفتم ولی اون
اهمیتی به کارم نداد و خودشو بیشتر بهم نزدیک کرد....
انقدر بهم نزدیک شده بود که صدای ضربان قلبش به گوشم می رسید ...
ولی من دختری نبودم که زیر بار این کارا برم ...
خودمو به عقب کشیدم ولی با قرار گرفتن دستش پشت کمرم بی حرکت شدم ....
- تکون نخور باهات حرف دارم....
حرفشو با جدیدت گفت...
چطوری میتونه اول صبح انقدر جدی باشه...
پس چرا من اینجوری نیستم ...
وقتی کسی از خواب بیدارم میکنه نیم ساعت فقدر به در و دیوار زل میزنم تا امپرم بالا بیاد...
و بفهمم کجایم...
این چشماشو باز نکرده انقدر جدیه....
بی توجه به حرفش تکون ریزی خوردم که تن صداش بالا رفت ...
- نمیشنوی میگم تکون نخور....
حرفش رو با اعصابنیت کامل کرد و با یک حرکت
منو به خودش نزدیک کرد....
رسما توی بغلش بودم و هیچ کاری از دستم ساخته نبود....
- از فردا دانشگاه باز میشه....
اونجا حق نداری به کسی چیزی درباره ازدواجمون بگی....
اگه فقدر یک کلمه مو ببرم به کسی چیزی گفتی اون وقت یک کار میکنم شب تا صبح درد بکشی...
× رسماً لال شده بود و هیچ حرفی نمی زدم...
- گفتم فهمیدی ...
حرفشو با داد گفت ....
سری تکون دادم ولی اون انگار به این راضی نمی شد...
و میخواست حرف از دهنم بیرون بکشه...
گویا که اگه من اون کلمه رو با حرف زدن تأیید نکنم
حرفش نشونه ناقص بودن میده....
برای اینکه بیشتر عصبی نشه و سر صبح دست به کار خطایی نزنه...
با زور دهن باز کردم و حرفشو تأیید کردم....
× با... باشه....
× با ازاد شدن کمرم توسط دستاش به خودم اومدم ....
از این فرصت استفاده کردم و از روی تخت بلند شدم ...
با سرعت به سمت در اتاق رفتم.....
دستمو به سمت دستگیره بردم ولی در آخرین لحظه...
دوباره با لحن مرموزش حرفی رو زمزمه کرد....
- توی دانشگاه کاری به کار هم نداریم مثل دوتا غریبه رفتار میکنیم...
و البته که میخوام با دوست دخترام وقت بگذرونم....
پس بهتره اون موقع حسودی نکنی...
حرفشو با پوزخند گفت و خنده بلندی کرد....
با اعصابنیت به چشماش خیره شده بودم....
× برام مهم نیست آقای کیم تهیونگ....
اجازه صحبت کردن بهش رو ندادم و از اتاق خارج شدم....
با دو به سمت اتاقم رفتم ...
در اتاق رو باز کردم و با سرعت خودمو توی اتاق انداختم...
در اتاق رو بستم و به دیوار تکیه دادم ...
پشت سر هم نفس هایی از حرس کشیدم ....
× پسره رسماً دیونش....
پایان فش بک....
بنظر تون توی این راه چه اتفاقاتی قرار برای ات بیفته....
آیا دوباره دانشگاه رفتنش درست بود....
یا فقدر زندگیش رو بدتر میکرد...
چه اتفاقی قرار بود بیفته...
آیا با این پسر که فقدر بلد بود جدی و سرد باشه میتونه کنار بیاد یا نه....
🌷ادامه دارد....✨
حمایت یادتون نره تنکیو بای بای 😍 ⭐ 👑
شرط ها:
۲۴۰ لایک
۱۰۰ بازنشر
۱۵۰ تا کامنتم هرچی دوست داشتی عسلم.. ( با کامنتت بهم انرژی بده )
https://www.aparat.com/v/ciihgm3
https://www.aparat.com/shorts/2075674126373507072
ویدیو های آپارتم 😍🥹
- ۳.۶k
- ۲۰ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۸۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط