Art under the shadow of =زیر سایه ی هنر
Art under the shadow of =زیر سایه ی هنر
Part:10
ا.ت:"نه مامان اون متهم به قتله اما من مطمئنم اون قاتل نیست"
م ا.ت:"از کجا مطمئنی دختر میشناسیش؟قول چهرشو نخور دختر"
ا.ت:"مامان من مطمئنم..بهتون ثابت میکنم "
م ا.ت:"چطوری؟"
ا.ت:"میبینین"
م ا.ت:"باشه ثابت کن"
ا.ت:"باشه پس کار دارم دیگه باید قطع کنم"
م ا.ت:"باشه مراقب باش فعلا"
ا.ت"فعلا"
هوفف باید بهشون ثابت کنم ولی چطوری
ا.ت:"اوفف ا.ت اوفف الان وقت عاشق شدن بود اخه"
از اتاق رفتم بیرون
سنا:"اماده شدی"
ا.ت:"اره"
ا.ت:"سنا؟"
سنا:"بله"
ا.ت:"تو به مامانم گفتی فکرم درگیره"
سنا:"همم"
ا.ت:"ایی سنااا"
سنا:"چیه خب به من که چیزی نمیگی گفتم به مامانت بگی شاید کمک کرد "
ا.ت:"باشه حالا .فعلا باید ثابت کنم که تهیونگ قاتل نیست"
سنا:"باشه.. وایسا برای چی باید ثابت کنی به اون چیکار داری؟"
ا.ت:"من ...دوسش دارم"
سنا:"چیی؟"*داد
ا.ت:"اروم کر شدم "
سنا:"الان چی گفتی دوستش داری؟"
ا.ت:"اره"
سنا:"تو که تا دیروز داشتی میپریدی بهش"
ا.ت:"اون دیروز بود"
سنا:"عجب باشه باشه دیره دیگه باید بریم"
ا.ت:"هوم"
رفتیم سوار ماشین شدیم و راه افتادیم بعد چند مین رسیدیم نشسته بودم به کارم میرسیدم ولی اصلا نمیتونستم فکرم درگیره بود چطوری باید ثابت کنم بلند شدم زدم بیرون سوار ماشین شدم راه افتادم
نمیدونستم مقصدم کجاست ولی داشتم میرفتم اصلا حواسم به هیچی نبود که یهو حواسم اومد سرجاش برگشتم از پنجره بیرونو نگاه کردم که ماتم برد یه کامیون بزرگ داشت میومد سمتم مغزم خالی شد
نمیدونستم چیکار کنم که یهو بدونه اینکه بفهمم کی رسیده خورد به ماشینم با ماشین پرت شدم ماشین چند دور رو هوا چرخید و افتاد زمین و تاریکی
■"زود باشین آروم بزارینش رو برانکارد زود زود
..........
م ا.ت:"دختر بیدار شو اخه دیوونه حواست کجا بود دختر بیدار شو "*گریه
○"خانم باید ببریمش اتاق عمل لطفا برین کار لطفا "
.........
چشامو اروم باز کردم که مامان داشت گریه میکرد
م ا.ت:*گریه
م ا.ت:"دخترم بیدار شدی بلاخره ..دکتر"*بلند
<<هر رنگ،رازی را پنهان میکند؛ هر سایه،حقیقتی را فریاد میزند >>
ادامه دارد........
Part:10
ا.ت:"نه مامان اون متهم به قتله اما من مطمئنم اون قاتل نیست"
م ا.ت:"از کجا مطمئنی دختر میشناسیش؟قول چهرشو نخور دختر"
ا.ت:"مامان من مطمئنم..بهتون ثابت میکنم "
م ا.ت:"چطوری؟"
ا.ت:"میبینین"
م ا.ت:"باشه ثابت کن"
ا.ت:"باشه پس کار دارم دیگه باید قطع کنم"
م ا.ت:"باشه مراقب باش فعلا"
ا.ت"فعلا"
هوفف باید بهشون ثابت کنم ولی چطوری
ا.ت:"اوفف ا.ت اوفف الان وقت عاشق شدن بود اخه"
از اتاق رفتم بیرون
سنا:"اماده شدی"
ا.ت:"اره"
ا.ت:"سنا؟"
سنا:"بله"
ا.ت:"تو به مامانم گفتی فکرم درگیره"
سنا:"همم"
ا.ت:"ایی سنااا"
سنا:"چیه خب به من که چیزی نمیگی گفتم به مامانت بگی شاید کمک کرد "
ا.ت:"باشه حالا .فعلا باید ثابت کنم که تهیونگ قاتل نیست"
سنا:"باشه.. وایسا برای چی باید ثابت کنی به اون چیکار داری؟"
ا.ت:"من ...دوسش دارم"
سنا:"چیی؟"*داد
ا.ت:"اروم کر شدم "
سنا:"الان چی گفتی دوستش داری؟"
ا.ت:"اره"
سنا:"تو که تا دیروز داشتی میپریدی بهش"
ا.ت:"اون دیروز بود"
سنا:"عجب باشه باشه دیره دیگه باید بریم"
ا.ت:"هوم"
رفتیم سوار ماشین شدیم و راه افتادیم بعد چند مین رسیدیم نشسته بودم به کارم میرسیدم ولی اصلا نمیتونستم فکرم درگیره بود چطوری باید ثابت کنم بلند شدم زدم بیرون سوار ماشین شدم راه افتادم
نمیدونستم مقصدم کجاست ولی داشتم میرفتم اصلا حواسم به هیچی نبود که یهو حواسم اومد سرجاش برگشتم از پنجره بیرونو نگاه کردم که ماتم برد یه کامیون بزرگ داشت میومد سمتم مغزم خالی شد
نمیدونستم چیکار کنم که یهو بدونه اینکه بفهمم کی رسیده خورد به ماشینم با ماشین پرت شدم ماشین چند دور رو هوا چرخید و افتاد زمین و تاریکی
■"زود باشین آروم بزارینش رو برانکارد زود زود
..........
م ا.ت:"دختر بیدار شو اخه دیوونه حواست کجا بود دختر بیدار شو "*گریه
○"خانم باید ببریمش اتاق عمل لطفا برین کار لطفا "
.........
چشامو اروم باز کردم که مامان داشت گریه میکرد
م ا.ت:*گریه
م ا.ت:"دخترم بیدار شدی بلاخره ..دکتر"*بلند
<<هر رنگ،رازی را پنهان میکند؛ هر سایه،حقیقتی را فریاد میزند >>
ادامه دارد........
- ۲.۲k
- ۱۷ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط