{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

فیک پری کوچولو

part: 2
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ


ویو آیلی

همه‌جا تار بود.

کم‌کم صداها واضح‌تر شدن.

ـ دکتر، حالش خوبه؟

§ضربه شدید نبوده، فقط از شوک بیهوش شده.

پلکام سنگین بود.

به زور بازشون کردم.

یه سقف سفید...

یه بوی عجیب...

این دیگه کجا بود؟

خواستم بشینم که یه دفعه یه دختر با لباس سفید جیغ زد.

∆ وای! بیدار شد!

از ترس خودم هم جیغ کشیدم.

+ وای! تو کی‌ای؟!

دختره دو قدم رفت عقب.

∆ من پرستارم!

با اخم نگاهش کردم.

+پرستار یعنی چی؟

چند ثانیه فقط زل زد بهم.

بعد آروم گفت:ـ ...شوخی می‌کنی؟

سرم رو کج کردم.

+نه؟

همون موقع در باز شد.

چند نفر وارد اتاق شدن.

همون پسرایی بودن که قبل از بیهوش شدن دیده بودم.

یکی‌شون موهای نقره‌ای داشت.

یکی عینک زده بود.

یکی بلندبلند می‌خندید.

ولی اون یکی...

همون که چشم‌های درشت داشت...

آروم جلو اومد.

ـ حالت بهتره؟

با دقت نگاش کردم.

بعد خیلی جدی پرسیدم:

+ تو رئیس آدمایی؟

چند ثانیه سکوت...

بعد...

همه با هم زدن زیر خنده.

اون پسری که کنار در ایستاده بود انقدر خندید که نشست روی زمین.

ـ رئیس آدم‌ها؟!

یکی دیگه شکمشو گرفته بود.

ـ وای مردم...

اخم کردم.

+ چرا می‌خندین؟

همون پسر جلو اومد.

هنوز داشت لبخند می‌زد.

ـ نه... من فقط... اسمم کوکه.

سرم رو تکون دادم.

+من آیلیم.

دستش رو سمتم گرفت.

ـ خوشبختم.

به دستش نگاه کردم.

بعد خیلی آروم انگشتمو گذاشتم توی کف دستش.

+ الان باید چیکار کنم؟

این بار خودش هم نتونست جلوی خندش رو بگیره.

ـ نه... باید دست بدی.

+ دست دادن یعنی چی؟

دوباره سکوت...

یکی از پسرا زیر لب گفت:

®بچه‌ست؟

اون یکی گفت:

♕ نه... فکر کنم حافظه‌شو از دست داده.

اخم کردم.

+ حافظه یعنی چی؟

همه دوباره ساکت شدن.

ویو کوک

قسم می‌خورم تا امروز آدم‌های عجیب زیاد دیده بودم...

ولی این یکی...

یه چیز دیگه بود.

دختره حتی نمی‌دونست دست دادن چیه.

کفش نداشت.

لباسش شبیه لباسای فیلم‌های فانتزی بود.

و از همه عجیب‌تر...

وقتی از پنجره بیرون رو دید، با ذوق گفت:

+ وای! این همه قصر!

تهیونگ آروم تو گوشم گفت:

♕داداش...اینو از جنگل پیدا کردی؟

با آرنج زدم توی پهلوش.

ـ ساکت.

دکتر اومد داخل.

☆ خانواده‌ش پیدا شدن؟

همه به هم نگاه کردیم.

نه اسم کاملش رو می‌دونستیم...

نه آدرسش...

هیچی.

دکتر آه کشید.

☆فعلاً نمی‌تونیم مرخصش کنیم.

همون موقع دختره با قیافه‌ای کاملاً جدی گفت:

+من باید برگردم.

پرسیدم:

ـ کجا؟

+سرزمین پری‌ها.

...

سه ثانیه سکوت مطلق.

نامجون سرفه کرد.

€خب...

هوس کردم سرمو بکوبم به دیوار.

تهیونگ دوباره پقی زد زیر خنده.

♕داداش، این یکی خیلی باحاله.

ولی نمی‌دونم چرا...

وقتی به چهره‌ی معصومش نگاه کردم...

اصلاً حس نکردم داره دروغ می‌گه.

انگار خودش هم واقعاً باور داشت از یه دنیای دیگه اومده.

و عجیب‌تر اینکه...

یه حس عجیبی بهم می‌گفت این دختر، قراره زندگی همه‌مون رو زیر و رو کنه...

البته هنوز نمی‌دونستم اولین دردسرش فقط چند دقیقه بعد شروع می‌شه؛ وقتی با دیدن دستگاه آب‌سردکن، با ذوق داد زد:

+ بچه‌ها! این چشمه‌ی جادوییه؟!

واقعا عجیب بود. کم کم داشت ازش خوشم میاد. اون معصومیتش. چهرش و...

بچه ها حمایت فراموش نش💝💖

#تابع_قوانین_ویسگون
دیدگاه ها (۵)

فیک پری کوچولو

فیک پری کوچولو

فراموش شده

چند پارتی «قلب یخی و دختر آفتابی» بعد از اون دیدار اتفاقی…ه...

#دختر_قمار_بازSeason : ¹Part : ¹⁴ویو اِلا___تاریکی…اول فقط ت...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط