{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

فاصله ای به اندازه یک نگاه

فاصله ای به اندازه یک نگاه

پارت ششم| یه درخواست عجیب

(ویو لیا)
از وقتی از ساختمون برگزارکننده برگشته بودم، همه‌چی دوباره عادی شده بود.
یا حداقل...
من داشتم خودمو قانع می‌کردم که عادی شده.
ولی هر بار که چشمم به اون بند بنفش آرمی‌بمب می‌افتاد، لبخند می‌زدم.
اون شب رو نمی‌شد فراموش کرد.
سه روز بعد...
طبق معمول، توی کافه‌ای که پاره‌وقت اونجا کار می‌کردم، پشت صندوق وایساده بودم.
ساعت تقریباً پنج عصر بود.
کافه شلوغ بود و من بین سفارش گرفتن و درست کردن نوشیدنی‌ها هی این‌ور اون‌ور می‌دویدم.
«یه آیس آمریکانو!»
«کاپوچینو آماده‌ست!»
«ببخشید، کیک ردولوتون تموم شده؟»
یه نفس عمیق کشیدم.
«امروز چرا انقدر شلوغه؟»
همکارم خندید.
«جمعه‌ست خانم کیم لیا.»
چشامو چرخوندم.
«خب راست می‌گی.»
داشتم قهوه‌ی یه مشتری رو روی سینی می‌ذاشتم که در کافه باز شد.
چند نفر با لباس‌های مشکی و کلاه وارد شدن.
ظاهرشون خیلی معمولی نبود.
یه لحظه نگاشون کردم.
بعد شونه بالا انداختم.
«حتماً محافظن.»
حوصله‌ی فکر کردن نداشتم.
سفارش بعدی...
حدود بیست دقیقه بعد، مدیر کافه اومد سمتم.
آروم گفت:
«لیا، میشه یه لحظه بیای؟»
متعجب دنبالش رفتم.
«چیزی شده؟»
آروم گفت:
«یه گروه مشتری هستن که نمی‌خوان کسی مزاحمشون بشه.»
«خب؟»
«می‌خوان فقط یه نفر براشون سفارش بیاره. منم تو رو انتخاب کردم.»
اخم کردم.
«چرا من؟»
لبخند زد.
«چون آرومی و فضول نیستی.»
پوفی کشیدم.
«باشه...»
سینی رو برداشتم.
سه تا آیس آمریکانو.
دو تا لاته.
یه چیزکیک.
آروم سمت اتاق VIP رفتم.
در زدم.
«بفرمایید.»
صدا آشنا بود...
ولی مغزم سریع تشخیصش نداد.
در رو باز کردم.
سرم پایین بود که سینی رو بذارم.
«سفارشتون...»
جمله‌م نصفه موند.
چشمم افتاد به یه جفت کتونی مشکی.
بعد شلوار.
بعد هودی.
بعد...
صورتی که خیلی خوب می‌شناختم.
نفسم بند اومد.
نه...
امکان نداشت.
آروم سرمو بالا آوردم.
جونگکوک روبه‌روم نشسته بود.
کنارش چند نفر از اعضای گروه و تیمش بودن که داشتن با هم حرف می‌زدن.
برای یه لحظه...
زمان وایساد.
قلبم داشت دیوونه‌وار می‌زد.
نه چون اون یه آیدل معروف بود.
چون...
این دومین باری بود که تو کمتر از یه هفته، روبه‌روش قرار می‌گرفتم.
«...»
همه‌چی تو چند ثانیه اتفاق افتاد.
جونگکوک نگاش از روی لیوان قهوه اومد بالا.
اول انگار فقط یه مشتری رو دید.
ولی بعد...
ابروهاش خیلی آروم بالا رفت.
یه مکث کوتاه.
انگار داشت یه چیزی رو به خاطر می‌آورد.
من سریع نگاهمو ازش گرفتم.
«ببخشید... نوشیدنی‌هاتون.»
سینی رو روی میز گذاشتم.
خواستم سریع برگردم بیرون.
«ببخشید...»
همون یه کلمه باعث شد وایسم.
برگشتم.
جونگکوک خیلی مودب گفت:
«...ما قبلاً همدیگه رو دیدیم؟»
...
قلبم یه ضربه محکم زد.

ادامه دارد... 💜
دیدگاه ها (۰)

فاصله ای به اندازه یک نگاه پارت پنجم| فقط یه خواهش کوچیک...(...

فاصله ای به اندازه یک نگاه پارت چهارم | همون دختر...(ویو جون...

«ایا به پری دریایی باور داری؟» part-8ویو لنا *جونگکوک اومد پ...

راز سئول ادامه پارت ۸ صدام لرزیدخندید«اختیار داری؟»دستم رفت ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط