part

#part10

هانا روی تختش نشسته بود، زانوهاش را بغل کرده و نگاهش به سقف خیره بود. اتاق تاریک بود و تنها نور، ضعیف و لرزان از چراغ خیابان به داخل می‌ریخت. قلبش سنگین بود و ذهنش مثل یک فیلم قدیمی، صحنه‌های گذشته را پشت سر هم مرور می‌کرد.

چند سال پیش…
مادرش دیگر زنده نبود. هانا هنوز بچه‌ای بود که نمی‌توانست بفهمد چرا زندگی باید این‌قدر بی‌رحم باشد. یاد روزهای بیمارستان می‌افتاد، وقتی مادرش آخرین نفس‌ها را می‌کشید و دست‌های کوچک هانا تنها به هوا تکان می‌خوردند. هیچ‌کس نبود که آرامش بدهد. هیچ کس… جز خودش.


و بعد پدرش… حالا توی زندان بود، بدون هیچ کسی که از او حمایت کند. هانا بارها در خیابان‌های خالی قدم زده بود، سعی کرده بود خودش را نگه دارد، خودش غذا تهیه کند، خودش راه خانه را پیدا کند.
هیچ دوستی نبود که دستش را بگیرد، هیچ خنده‌ای نبود که دلش را گرم کند.


به یاد می‌آورد روزهایی را که از همسایه‌ها قرض می‌گرفت، روزهایی که حتی روی میز صبحانه چیزی جز نان خشک نبود.

گاهی تا شب گریه می‌کرد و کسی نمی‌دید. گاهی از ترس اینکه کسی بفهمد چقدر تنهاست، حتی اشک‌هایش را قورت می‌داد.

هانا چشم‌هایش را بست. هنوز هم صدای خنده‌های دوستان قدیمی پدرش را توی ذهنش می‌شنید، وقتی می‌گفتند: «دخترت تنهاست، مراقبش باش.» ولی هیچ کس واقعی مراقبش نبود. همه‌ی این‌ها، درد و تنهایی، روی شانه‌های کوچک او سنگینی می‌کردند.


یک لحظه نفسش گرفت و به خودش گفت:
– «چرا همیشه من؟ چرا هیچ‌کس نیست… که کنارم باشه؟»

فلش‌بک‌ها به آرامی محو شدند و هانا دوباره به اتاق تاریک برگشت. هنوز تنها بود، هنوز بی‌پناه بود، اما این‌بار برای اولین بار، کمی از قدرت درونش را حس کرد؛ همان قدرتی که تا الان مجبورش کرده بود زنده بماند.


هانا سرش را روی زانوهایش گذاشت و در سکوت شب، فکر کرد:
– «من باید قوی باشم… حتی وقتی هیچ کس نیست.»


شرط
لایک: ۱۰❤️
کامنت:۵🤍
دیدگاه ها (۸)

#part9هوای دفتر کوروش مثل همیشه خفه بود. بوی تند دود سیگار ب...

#part8سکوت کوچه مثل پتک می‌کوبید توی سرش. هنوز صدای جیمین تو...

#Part3صبح شده بود، اما آفتاب نتوانسته بود مه و سردی شب قبل ر...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط