part
#part9
هوای دفتر کوروش مثل همیشه خفه بود. بوی تند دود سیگار با عطر تیز الکل مخلوط شده و فضا رو سنگینتر میکرد. هر ضربهی پاش روی سرامیک سفید و سرد، مثل صدای عقربهی مرگ توی گوش همه میپیچید.
جیمین پشت میز بزرگ و سیاهرنگش نشسته بود. دستش روی لبهی میز فشار داده شده بود و رگهای بازوش از شدت عصبانیت بیرون زده بودن. هیچکس جرات نداشت نگاه مستقیم بهش بندازه.
جونگکوک، یکی از افراد قدیمی باند، با ترس کنار در ایستاده بود. عرق روی پیشونیش میلغزید. صدای کوروش سکوت رو برید:
– «گزارش بده.»
صدای جیمین آروم بود اما طوری تهدید داشت که قلب همه رو میلرزوند.
جونگکوک با لکنت گفت:
– «آقا… یکی از بارها… از مسیر منحرف شد. خسارت سنگینی وارد شد.»
چشمهای جیمین باریک شد. نگاهش مثل تیغ روی جونگکوک نشست.
– کی مسئولش بود؟
جونگکوک با دستهای لرزون گفت:
– «سوجون…»
جیمین لحظهای ساکت موند. بعد با صدایی سردتر از همیشه تکرار کرد:
– «سوجون؟»
همین یه کلمه کافی بود تا همهی هوای اتاق یخ بزنه. جیمین صندلی رو عقب زد و با قدمهای محکم به سمت در رفت.
راه انبار تاریک بود. صدای کفشهای چرمی جیمین روی زمین سیمانی، مثل طبل جنگ همهی افراد باند رو به صف کرد. وقتی رسید، سوجون مثل مجرم کنار بارها ایستاده بود،
صورتش رنگ نداشت و نفسهاش بریدهبریده بود.
جیمین بدون هیچ مکثی جلو رفت. مستقیم توی چشمهای سوجون زل زد. ناگهان صدای سیلی محکم، مثل انفجار توی انبار پیچید. صورت سوجون به یه طرف پرت شد. هیچکس حتی پلک نزد.
جیمین با صدایی یخزده گفت:
– «میدونی چه غلطی کردی؟»
سوجون لبهاشو به زحمت تکون داد:
– «ق-قسم میخورم فقط یه لحظه غفلت بود… نمیخواستم…»
جیمین خشمشو قورت داد اما لحنش پر از تهدید بود:
– «اینجا جای غفلت نیست. یه لحظه اشتباه تو میتونه همهچیزو نابود کنه. یادت باشه سوجون، یه بار دیگه تکرار کنی… نفس کشیدن هم بهت رحم نمیکنم.»
صدای جیمین توی انبار مثل چاقو برید. رضا سرشو پایین انداخت، بدنش میلرزید. هیچکس جرات نداشت کلمهای بگه.
جیمین نگاهش رو روی همهی افراد گردوند.
– «این هشدار فقط برای اون نیست. برای همهتونه. هرکس یه قدم اشتباه برداره… همون لحظه کارش تمومه. هیچکس تو این باند بالاتر از قانون من نیست.»
بعد مثل کسی که اتفاقی نیفتاده باشه، برگشت سمت دفترش. اما نگاههای یخزدهی افراد نشون میداد که تهدید جیمین مثل سایه روی تکتکشون افتاده بود...
هوای دفتر کوروش مثل همیشه خفه بود. بوی تند دود سیگار با عطر تیز الکل مخلوط شده و فضا رو سنگینتر میکرد. هر ضربهی پاش روی سرامیک سفید و سرد، مثل صدای عقربهی مرگ توی گوش همه میپیچید.
جیمین پشت میز بزرگ و سیاهرنگش نشسته بود. دستش روی لبهی میز فشار داده شده بود و رگهای بازوش از شدت عصبانیت بیرون زده بودن. هیچکس جرات نداشت نگاه مستقیم بهش بندازه.
جونگکوک، یکی از افراد قدیمی باند، با ترس کنار در ایستاده بود. عرق روی پیشونیش میلغزید. صدای کوروش سکوت رو برید:
– «گزارش بده.»
صدای جیمین آروم بود اما طوری تهدید داشت که قلب همه رو میلرزوند.
جونگکوک با لکنت گفت:
– «آقا… یکی از بارها… از مسیر منحرف شد. خسارت سنگینی وارد شد.»
چشمهای جیمین باریک شد. نگاهش مثل تیغ روی جونگکوک نشست.
– کی مسئولش بود؟
جونگکوک با دستهای لرزون گفت:
– «سوجون…»
جیمین لحظهای ساکت موند. بعد با صدایی سردتر از همیشه تکرار کرد:
– «سوجون؟»
همین یه کلمه کافی بود تا همهی هوای اتاق یخ بزنه. جیمین صندلی رو عقب زد و با قدمهای محکم به سمت در رفت.
راه انبار تاریک بود. صدای کفشهای چرمی جیمین روی زمین سیمانی، مثل طبل جنگ همهی افراد باند رو به صف کرد. وقتی رسید، سوجون مثل مجرم کنار بارها ایستاده بود،
صورتش رنگ نداشت و نفسهاش بریدهبریده بود.
جیمین بدون هیچ مکثی جلو رفت. مستقیم توی چشمهای سوجون زل زد. ناگهان صدای سیلی محکم، مثل انفجار توی انبار پیچید. صورت سوجون به یه طرف پرت شد. هیچکس حتی پلک نزد.
جیمین با صدایی یخزده گفت:
– «میدونی چه غلطی کردی؟»
سوجون لبهاشو به زحمت تکون داد:
– «ق-قسم میخورم فقط یه لحظه غفلت بود… نمیخواستم…»
جیمین خشمشو قورت داد اما لحنش پر از تهدید بود:
– «اینجا جای غفلت نیست. یه لحظه اشتباه تو میتونه همهچیزو نابود کنه. یادت باشه سوجون، یه بار دیگه تکرار کنی… نفس کشیدن هم بهت رحم نمیکنم.»
صدای جیمین توی انبار مثل چاقو برید. رضا سرشو پایین انداخت، بدنش میلرزید. هیچکس جرات نداشت کلمهای بگه.
جیمین نگاهش رو روی همهی افراد گردوند.
– «این هشدار فقط برای اون نیست. برای همهتونه. هرکس یه قدم اشتباه برداره… همون لحظه کارش تمومه. هیچکس تو این باند بالاتر از قانون من نیست.»
بعد مثل کسی که اتفاقی نیفتاده باشه، برگشت سمت دفترش. اما نگاههای یخزدهی افراد نشون میداد که تهدید جیمین مثل سایه روی تکتکشون افتاده بود...
- ۶۴۳
- ۰۶ بهمن ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط