part

#part8

سکوت کوچه مثل پتک می‌کوبید توی سرش. هنوز صدای جیمین تو گوشش می‌پیچید؛ "یه اشتباه... و زندگی بابات همون‌جا تموم میشه."
هانا با دست لرزون کت اش رو صاف کرد، نفسای کوتاه و بریده‌ش انگار نمی‌خواستن به قفسه‌ی سینه‌ش برسن.


قدم‌هاش سنگین بود، ولی خودش رو کشوند سمت خونه. هرچی به در نزدیک‌تر می‌شد، بغضی که گلوی دختر رو گرفته بود بزرگ‌تر می‌شد. همون لحظه که دستشو گذاشت روی کلید، اشکاش بالاخره راهشونو پیدا کردن و بی‌صدا روی گونه‌هاش سر خوردن.


در و باز کرد. تاریکی خونه، بوی رطوبت و غصه می‌داد. پدرش تو زندان بود و بی‌خبر از همه‌چیز. هانا نفسشو محکم بیرون داد، دستشو جلوی لبش گذاشت که هق‌هقش بلند نشه...

رفت گوشه‌ی اتاق، همون‌جا روی زمین نشست. پاهاشو بغل کرد، سرشو گذاشت روی زانوهاش.
یه تصویر مدام جلو چشمش بود: چشمای سرد جیمین، اون اخطار وحشیانه‌ش... و حس نفس‌گیرش وقتی بین دیوار و نگاهش گیر افتاده بود. انگار دیگه هیچ راهی برای فرار نداشت.


هانا با صدای خفه گفت:
– خدایا... چرا من؟
اما جواب فقط سکوت بود.
اون شب تا صبح بیدار موند. چشم‌هاش سرخ شده بودن، بدنش خسته، ولی ذهنش مثل میدان جنگ. هر بار که پلک می‌زد، جیمین جلوش ظاهر می‌شد. مردی که حتی اسمش لرزه به تنش می‌نداخت.


نزدیکای صبح، وقتی آسمون خاکستری شد، هانا یه چیزو فهمید؛ دیگه هیچ چیز مثل قبل نخواهد بود. دیگه هیچ کوچه‌ای امن نبود،

هیچ لبخندی بی‌خطر نبود. اون تو دنیای جیمین گیر کرده بود... و تنها چیزی که براش مونده بود، ترس و اجبار به سکوت بود...


چطورهههه؟!🩶✨️
مرسی از حمایت‌هاتون ☺️🤍
دیدگاه ها (۵)

#part9هوای دفتر کوروش مثل همیشه خفه بود. بوی تند دود سیگار ب...

#part10هانا روی تختش نشسته بود، زانوهاش را بغل کرده و نگاهش ...

#part7صدای برخوردش مثل شلیک گلوله پیچید تو کوچه.– «به کی گفت...

#Part6باد شدید صورت هانا رو خراش می‌داد. صدای پاشنه‌های قدم‌...

#Part4هانا لیوانا رو یکی‌یکی روی پیشخوان می‌چید. اون روز، عج...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط