Psycho killerقاتل روانی
Psycho killer(قاتل روانی)
Part 14
ات کمی فکر کرد سپس ادامه داد
ات : جیمین اینجا خیلی زیباست
جیمین : چشمات قشنگ می بینه حالا راستشو بهم بگو چی میخوای ؟؟؟؟
ات که تا ان زمان به جیمین نگاه میکرد نگاهش را از او گرفت و سرش را به پایین انداخت و همانطور که ناخن هایش را از شدت استرس به کف دستانش میزد و زخمی اش می کرد با خودش فکر می کرد که الان زمان درستی است که ازش بپرسد یا نه .............. تا اینکه بعد از دقایقی تمام جرعتش را جمع کرد وسرش رابالا گرفت و به چشم های منتظر جیمین نگاه کرد اما تا خواست حرفی بزند با صدای خدمتکار هردو نگاهشان را به او دادند
خدمتکار : اقای پارک خیلی معذرت میخوام مزاحم شدم اما اقای لی منتظر خانم کیم ات هستند
جیمین : (با لبخند) خیلی ممنونم میتونی بری
خدمتکار : بله چشم
جیمین نگاهی به ات انداخت و گفت
جیمین : ات بهتره بری اقای لی منتظرته بعدا باهم حرف می زنیم
ات لبخندی زد و سپس جیمین دستش را گرفت از باغ خارج شدند و به سمت درب ورودی اصلی عمارت رفتند و اقای لی را دیدند هردو از هم خداحافظی کردند ات و پیرمرد راهی عمارت خودشان شدند
جیمین که تا ان موقع با لبخند راهیشان می کرد بعد از اینکه مطمئن شد انها رفتند لبخندش محو شد از شدت عصبانیت دستی به موهای طلایی اش کشید و انها را بهم زد به داخل عمارت رفت و پله هارو طی کرد و راهی اتاقش شد با حرص کت مشکی رنگش را دراورد و باهمان حالت روی تختش دراز کشید و خوابید
ادامه دارد ......
شرطا
لایک 20❤️
کامنت 15📝
Part 14
ات کمی فکر کرد سپس ادامه داد
ات : جیمین اینجا خیلی زیباست
جیمین : چشمات قشنگ می بینه حالا راستشو بهم بگو چی میخوای ؟؟؟؟
ات که تا ان زمان به جیمین نگاه میکرد نگاهش را از او گرفت و سرش را به پایین انداخت و همانطور که ناخن هایش را از شدت استرس به کف دستانش میزد و زخمی اش می کرد با خودش فکر می کرد که الان زمان درستی است که ازش بپرسد یا نه .............. تا اینکه بعد از دقایقی تمام جرعتش را جمع کرد وسرش رابالا گرفت و به چشم های منتظر جیمین نگاه کرد اما تا خواست حرفی بزند با صدای خدمتکار هردو نگاهشان را به او دادند
خدمتکار : اقای پارک خیلی معذرت میخوام مزاحم شدم اما اقای لی منتظر خانم کیم ات هستند
جیمین : (با لبخند) خیلی ممنونم میتونی بری
خدمتکار : بله چشم
جیمین نگاهی به ات انداخت و گفت
جیمین : ات بهتره بری اقای لی منتظرته بعدا باهم حرف می زنیم
ات لبخندی زد و سپس جیمین دستش را گرفت از باغ خارج شدند و به سمت درب ورودی اصلی عمارت رفتند و اقای لی را دیدند هردو از هم خداحافظی کردند ات و پیرمرد راهی عمارت خودشان شدند
جیمین که تا ان موقع با لبخند راهیشان می کرد بعد از اینکه مطمئن شد انها رفتند لبخندش محو شد از شدت عصبانیت دستی به موهای طلایی اش کشید و انها را بهم زد به داخل عمارت رفت و پله هارو طی کرد و راهی اتاقش شد با حرص کت مشکی رنگش را دراورد و باهمان حالت روی تختش دراز کشید و خوابید
ادامه دارد ......
شرطا
لایک 20❤️
کامنت 15📝
- ۱۱.۳k
- ۲۹ بهمن ۱۴۰۳
دیدگاه ها (۲۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط