Psycho killerقاتل روانی
Psycho killer(قاتل روانی)
Part 13
پیر مرد : بله دخترم بعدا با ایشون آشنا می شوی اما الان بهتر است با پسرش بروی
سپس روبه جیمین کرد و گفت
پیر مرد : پسرم لطفا مراقب دخترم باش
جیمین دست راست پیرمرد را گرفت و نگاهی به او کرد و گفت
جیمین : اقای لی نگران نباشید مراقبش هستم در ضمن شما بهتر است بروید و با پدرم صحبت کنید
جیمین بعد از کمی مکث ادامه داد ........میدانید که دفتر کارش کجاست ؟؟؟؟
پیرمرد با عصایی که در دست چپش بود محکم بر س*ر جیمین زد و گفت
پیرمرد : پسره ی اح*مق هنوز اونقدر پیر نشدم که بازی*چه ی امثال شماها بشم درضمن اون موقع هایی که هنوز هیچ خبری از تو نبود من و پدرت اینجارو ساختیم برای همین این عمارت عین کف دستم بلدم نیازی به راهنمایی های توی ال*ف (نمیدونم درسته یا نه دیگ به بزرگی خودتون ببخشید) بچه ندارم سپس نگاهش را به ات داد گفت
پیرمرد : تا جوون هستید برید خوش بگذرونید سپس راهی دفتر کار جناب پارک شد
جیمین به طرف ات برگشت و ات دست هایش را در بازو های جیمین حلقه کرد و هردو از سالن مهمانی خارج شدند
عمارت بسیار بزرگ و باشکوه بود ، راهروهایی که با کاغذ دیواری های قشنگ تزیین شده بود ، لوستر های که با مروارید های زیبا تزیین شده بود بمانند قصر ......
جیمین ات را به سمت حیاط پشتی عمارت برد که در انجا درختان زیبایی با انواع گل های مختلف کاشته شده بود و زیبایی باغ را دو چندان کرده بود همانطور که مسیر را طی می کردند هردو سکوت کرده بودن تا اینکه این سکوت را ات شکست
ات : اقای پارک میتو......
جیمین: اقای پارک نه جیمین....... لطفا بهم جیمین بگید
ات : اما اخه .... چطوری میتونم
جیمین : ات لطفا جیمین صدام کن بزار منم باهات احساس راحت*ی کنم
ات : باش جیمین (با لبخند)
جیمین: افرین حالا شد یک چیزی ....... راستی چی میخواستی بهم بگی
ات کمی فکر کرد سپس ادامه داد
ات : جیمین اینجا خیلی زیباست
جیمین : چشمات قشنگ می بینه حالا راستشو بهم بگو چی میخوای ؟؟؟؟
ادامه دارد .......
Part 13
پیر مرد : بله دخترم بعدا با ایشون آشنا می شوی اما الان بهتر است با پسرش بروی
سپس روبه جیمین کرد و گفت
پیر مرد : پسرم لطفا مراقب دخترم باش
جیمین دست راست پیرمرد را گرفت و نگاهی به او کرد و گفت
جیمین : اقای لی نگران نباشید مراقبش هستم در ضمن شما بهتر است بروید و با پدرم صحبت کنید
جیمین بعد از کمی مکث ادامه داد ........میدانید که دفتر کارش کجاست ؟؟؟؟
پیرمرد با عصایی که در دست چپش بود محکم بر س*ر جیمین زد و گفت
پیرمرد : پسره ی اح*مق هنوز اونقدر پیر نشدم که بازی*چه ی امثال شماها بشم درضمن اون موقع هایی که هنوز هیچ خبری از تو نبود من و پدرت اینجارو ساختیم برای همین این عمارت عین کف دستم بلدم نیازی به راهنمایی های توی ال*ف (نمیدونم درسته یا نه دیگ به بزرگی خودتون ببخشید) بچه ندارم سپس نگاهش را به ات داد گفت
پیرمرد : تا جوون هستید برید خوش بگذرونید سپس راهی دفتر کار جناب پارک شد
جیمین به طرف ات برگشت و ات دست هایش را در بازو های جیمین حلقه کرد و هردو از سالن مهمانی خارج شدند
عمارت بسیار بزرگ و باشکوه بود ، راهروهایی که با کاغذ دیواری های قشنگ تزیین شده بود ، لوستر های که با مروارید های زیبا تزیین شده بود بمانند قصر ......
جیمین ات را به سمت حیاط پشتی عمارت برد که در انجا درختان زیبایی با انواع گل های مختلف کاشته شده بود و زیبایی باغ را دو چندان کرده بود همانطور که مسیر را طی می کردند هردو سکوت کرده بودن تا اینکه این سکوت را ات شکست
ات : اقای پارک میتو......
جیمین: اقای پارک نه جیمین....... لطفا بهم جیمین بگید
ات : اما اخه .... چطوری میتونم
جیمین : ات لطفا جیمین صدام کن بزار منم باهات احساس راحت*ی کنم
ات : باش جیمین (با لبخند)
جیمین: افرین حالا شد یک چیزی ....... راستی چی میخواستی بهم بگی
ات کمی فکر کرد سپس ادامه داد
ات : جیمین اینجا خیلی زیباست
جیمین : چشمات قشنگ می بینه حالا راستشو بهم بگو چی میخوای ؟؟؟؟
ادامه دارد .......
- ۹.۶k
- ۲۹ بهمن ۱۴۰۳
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط