Part
Part. 4
Trust
فلیکس از این حرف خندش گرفت ، یعنی انقدر بدبخته که حتی نباید بدونه برای چه کسی کار میکنه ؟؟
+منظورت چیه چرا نباید بدونم
_همین که گفتم
فلیکس دست از اصرار برداشت و توی فکراش غرق شد که با صدای هیونجین رشته افکارش پاره شد
_امشب یه مهمون داریم باید بری خرید کنی و اینجا رو تمیز کنی
فلیکس:تمیز کنم!؟
هیونجین:آره پس من برای چی اوردمت اینجا؟
فلیکس:اما-
هیونجین:اما نداریم همین که گفتم
فلیکس دیگه مقاومت نکرد و چشمی گفت
هیونجین پوزخندی زد و سمت اتاقش رفت
فلیکس دوباره با خودش فکر کرد ...
فکر کرد چرا انقدر بدبخته چرا نمیتونه مثل یه آدم عادی زندگی کنه از یه طرف دیگه چرا قیافش با مردم فرق داره چرا همیشه بخاطر ظاهرش مسخرش میکردن چرا بهش میگن نفرین شده چون چشماش مثل کریستال بود ؟؟ توی همین فکرا بود که چشمش به ساعت خورد... دو ساعت داشته فکر میکرد!؟
یهو یادش اومد که باید بره خرید کنه و خونه رو تمیز کنه ( یدونه از این خونه ها لطفا ..))
سریع بلند شد و بیرون رفت و همه چیزایی که نیاز بود و خرید و به سمت خونه حرکت کرد سریع همه وسایل رو توی آشپز خونه گذاشت ..
حالا مشکل اصلی شروع شده بود .. آشپزی ..
اون که بلد نبود ... ( مدیونین اگه فک کنین یاد گادز منو افتادم .. cooking like a shef im a 5-star Michelin...)
سمت مواد غذایی رفت و شروع کرد ولی ....
گند زد .... فی البداهه نمیگم واقعا نزدیک بود همه جا رو به اتیش بکشه اما وقتی از فرط خستگی روی زمین افتاد چیزی زیر میز دید ...
یه کتابچه ؟؟؟ برای چی باید اونجا میبود ..
برش داشت و روشو تمیز کرد انگار روش رنگ قرمز ریخته بود ( اره ارواح عمت رنگ قرمزه ...)
بازش کرد و با .....
Part. 5: @dark_side
Trust
فلیکس از این حرف خندش گرفت ، یعنی انقدر بدبخته که حتی نباید بدونه برای چه کسی کار میکنه ؟؟
+منظورت چیه چرا نباید بدونم
_همین که گفتم
فلیکس دست از اصرار برداشت و توی فکراش غرق شد که با صدای هیونجین رشته افکارش پاره شد
_امشب یه مهمون داریم باید بری خرید کنی و اینجا رو تمیز کنی
فلیکس:تمیز کنم!؟
هیونجین:آره پس من برای چی اوردمت اینجا؟
فلیکس:اما-
هیونجین:اما نداریم همین که گفتم
فلیکس دیگه مقاومت نکرد و چشمی گفت
هیونجین پوزخندی زد و سمت اتاقش رفت
فلیکس دوباره با خودش فکر کرد ...
فکر کرد چرا انقدر بدبخته چرا نمیتونه مثل یه آدم عادی زندگی کنه از یه طرف دیگه چرا قیافش با مردم فرق داره چرا همیشه بخاطر ظاهرش مسخرش میکردن چرا بهش میگن نفرین شده چون چشماش مثل کریستال بود ؟؟ توی همین فکرا بود که چشمش به ساعت خورد... دو ساعت داشته فکر میکرد!؟
یهو یادش اومد که باید بره خرید کنه و خونه رو تمیز کنه ( یدونه از این خونه ها لطفا ..))
سریع بلند شد و بیرون رفت و همه چیزایی که نیاز بود و خرید و به سمت خونه حرکت کرد سریع همه وسایل رو توی آشپز خونه گذاشت ..
حالا مشکل اصلی شروع شده بود .. آشپزی ..
اون که بلد نبود ... ( مدیونین اگه فک کنین یاد گادز منو افتادم .. cooking like a shef im a 5-star Michelin...)
سمت مواد غذایی رفت و شروع کرد ولی ....
گند زد .... فی البداهه نمیگم واقعا نزدیک بود همه جا رو به اتیش بکشه اما وقتی از فرط خستگی روی زمین افتاد چیزی زیر میز دید ...
یه کتابچه ؟؟؟ برای چی باید اونجا میبود ..
برش داشت و روشو تمیز کرد انگار روش رنگ قرمز ریخته بود ( اره ارواح عمت رنگ قرمزه ...)
بازش کرد و با .....
Part. 5: @dark_side
- ۶۷۷
- ۰۴ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط