{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

half brother part : 48

گفتم : باشه از اینجا میرم
جوشش اشک رو توی چشمام حس میکردم چون حس میکردم احساساتم دارن الکی خرج میشن
اون نمیخواست گریه من رو ببینه
با صدای خش دارش زمزمه کرد
_ خواهش میکنم گریه نکن
+ من معذرت میخوام نمیتونم خودمو کنترل کنم چون خیلی دلم برات تنگ میشه
اون برای آخرین بار منو محکم بغل گرفت بینیشو درون موهام فرو برد و عمیق بو کشید
جونگکوک: منم دلم برات تنگ میشه
قلب هر دومون محکم میکوبید تا قبل از اینکه منو از آغوشش جدا نکرده بود اون تپش های قلب به راحتی احساس میشد
جونگکوک : پروازم ساعت ۱۰ صبحه شاید برای صبحانه همدیگه رو ببینیم
به اتاقم برگشتم در حالیکه متعجب بودم از اینکه چقدر بعضی مسائل به سرعت تغییر میکنند و فهمیدم تصمیمات جونگکوک در چشم یک چشم به هم زدن دوباره تغییر میکنند، مخصوصا وقتی نصف شب میشه!!!
(مگه نصف شب چه اتفاقی می افته!!!)
در اتاقم آروم نواخته شد به عقب برگشتم و درو باز کردم جونگکوک بود زیاد خوب به نظر نمی رسید سینه اش با نفسهای سنگین بالا پایین میرفت . سوپرایز شده پرسیدم
+ تو خوبی؟
برای چند لحظه جونگکوک به من خیره شده بود انگار که خودش هم نمیدونست پشت در اتاق من چی میخواد
جونگکوک: نه
گرتا : چی شده؟
چشماش هم خیلی آشفته و هم مشتاق به نظر می رسیدند
جونگکوک: لعنت به فردا
قبل از اینکه بفهمم منظورش چی بوده
دستهای گرمش صورتم را گرفت و دهانم رو به دهان خودش چسباند
ناله خفیفی از توی گلوش بلند شد و من اون رو با یک نفس عمیق حبس کردم
همونطور که منو میبوسید با سینه اش به سینه های من فشار وارد کرد و من رو به درون اتاق هل داد با پشت پا درو بست
چه اتفاقی داره میفته ؟
همانطور که با دهانش لب و زبان مرا می بلعید به شدت داغ و خیس بود زبانش حریصانه درون دهانم پیچ و تاب میخورد این بوسه خیلی قوی تر از دو بوسه ی قبل بود احساسم بهم میگفت که این بار هیچ عقب کشیدنی از سمت جونگکوک وجود نخواهد داشت. این یک آغاز برای شروع چیز دیگری بود
دست هاش از روی گردنم پایین لغزیدند. موهایم رو چنگ زد و گردنم رو به عقب کشید. اون تمام زبانم رو مکید بدون اینکه از بوسیدنش دست بکشم بازبانم حلقه ی لبه ش رو لیسیدم اون در جواب لب زیرینم رو خیلی ریز با دندوناش گاز گرفت .
من خیلی بیشتر میخواستم و واقعا برای همه چی آماده بودم هیچ تردیدی نداشتم؛ میخواستم اجازه بدم اون تمام بدنم رو لمس کنه و تا آخرش ادامه بده. هنگامی که از بوسیدنم دست کشید تا به من نگاه کند از فرصت استفاده کردم و پرسیدم :
+ چه اتفاقی افتاده ؟

های گایز اینم از پارت هدیه آخر لایک و کامنت بزارید حمایت کنید یادتون نره
دیدگاه ها (۱۱)

عمارت مافیا ✨️🍷قسمت ⁵ساعت ¹⁰ صبح دیدگاه جونگکوک:از خواب بلند...

کپشن مهمه🎀🤭عروسک من😈🔞پارت بیست و یک میخواستم دستمو عقب بکشم ...

🕷️ ᴘᴀʀᴛ 3 | آخرین مبارزهصدای درگیری هنوز از بیرون می‌اومد.بو...

# My _man # مرد _ من # رمان _ مافیایی # رمان _ رمانتیک # فیک _ BTS # ویسگون

dark love

🖤 پارت چهارم | عکسجونگکوک چند قدم جلو اومد.— گوشی رو بده من....

نـفـرتــ#𝑯𝒂𝒕𝒆#𝑷𝒂𝒓𝒕:𝟒 وسط برگه از شدت فشار مداد مشکی سوراخ ش...

چند پارتی (درخواستی)

❤️‍🔥╣⁠[⁠No touching فصل ۲]⁠╠⁠❤️‍🔥⁦(⁠。⁠♡⁠part 186♡⁠。⁠)⁩نفسش ر...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط