{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

friend and enemy/part5

Part5/friend and enemy
ویو تهیونگ
امروز روزی بود که تمام این سال ها براش برنامه داشتم
تو کل این ده سال فقط کلمه انتقام تو ذهنم بود
برای اینکه اون پدر عو.ضی خودم رو راضی کنم ولم کنه با تراپیستم راه اومدم
بعد ده سال اومدم بیرون و هوای تازه بهم رسید
شهر تغییر کرده برام جالبه
وقتی رسیدم عمارت پدرم با یه دختر رو به رو شدم خیلی شبیه الی من بود و.....(بقیه رو خودتون میدونین)
ویو تهیونگ
وقتی اسمم رو فهمید ترسید و سریع به سمت داخل رفت تعجب کردم منو از کجا میشناسه
بعد چند ساعت قدم زدن توی حیاط عمارت رفتم داخل عمارت همون وایب قدیمی و دلباز بچگیم
رفتم طبقه بالا سمت اتاق واقعا تغییر نکرده بود
نه حوصله گریه داشتم نه بغض فقط نگاه سرد و خشک داشتم
رفتم پایین تو آشپز خونه که با همون دختر داخل حیاط رو به رو شدم و یه لبخند کم رنگ زدم
+شما.....اینجا چیکار میکنین
_چیه ترسیدی؟
+آ...نه
_آره جون خودت
+ببخشید آقای کیم گفتن برین تو پذیرایی
_نمیخوام برم تو پذیرایی
+خوب؟
_خوب که میخوام....
یارا.هعی جیکسا بدو دیگه الان آقا و خانم میان
ویو تهیونگ
وایسا چیگفت؟اسم این دختره چی بود؟
این...این خواهر همون حروم.زادس .........
ادامه دارد........
دیدگاه ها (۲)

friend and enemy/part4

friend and enemy/part3

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط